برای شیوا نظرآهاری
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. پرت شدهیی توی درهی اوین که هنوز حنجرهی پرندههایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلیهای کافه موکا خالی میماند. این قهوهی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار میکشانیام از درد روزگار.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار تا با هم برویم درهی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفتهیی خودت نشستهیی توی سلول. رویای بی حاشیه میبافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قولهایت بزنی.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. سوپ هم نمیخواهم دیگر. آبی میشود آسمان رنگ روسریات. درس میدهی کودکیهایم را لابهلای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطهچینها و انگشتهای شما بلند است عجیب.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر میآید که زیر شکنجهیی. شکنجه واژهیی پنج حرفی است که شکن شکن میشود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسریات. گریه هم که میکنم خالی است صندلیهای جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. باران بدون شوخی میبارد. باران سرب داغ. تو را بردهاند درهی اوین. من پرت شدهام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسریات. رنگ همین سپیدهیی که میزند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابانها میگیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.
خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.
تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید میافتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم بگردم بر خطی که رویا در انتهایش/ ثابت میماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافتشمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش میآید در نقطهچینی سفید که سرعت میگیرد دم به دم./ #/ اینجا کجای دنیاست؟/ بعد از درختهای سپیدی که دیدهام/ بعد از هزار رود که باید آبی میزد (اما قطعا سیاه میزده است)/ تازه عبورم از جنگلهاییست که بوی خاکستر میپیچانند/ از کورهراههای پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم میگشودهاند از دودی خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه میانداخته است بر رویا و جنایت./ از کورههای دیروز فاصلهای نیست تا این حافظه که محو میگذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز میخواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستانها چقدر تکرار میشوند».
تابلوی اعلانات: ندارد!