بلند شو! اصلن قبول که پدر و پسر خوبی نبودیم. فاصله از کجا بود؟ کجای بازی دیگر برایم قصه نگفتی؟ حالا همین که من هی دنبال شماره تلفنت هم باشم فرقی نمیکند. خیلی وقت بود که نبودی. یک جای ماجرا گم شده بودی. پس من چرا حالا، همین امروز اینقدر سردم شده است؟ چرا مهرههای پشتم دارد اینطور تیر میکشد؟
بلند شو! بگذار رویا ببافم. رویای من هنوز صورت تو را مهربان میکند و دستهایت دوباره برایم روزنامه دیواری درست میکند تا نمرهی 20 انضباط را برده باشم.
بلند شو دیگر دیر شده است. چرا بزرگ شدم بابا؟ تارهای سفید روی چانهات از کی زیاد شد؟ بلند شو بابا! بلند شو تارهای سفید روی چانهام را ببین. دارم پیر میشوم بابایی.
بلند شو! من خاطرههایم را میخواهم. تو قرار نیست مرده باشی. قرار نیست به همین راحتی. مگر دست خودت است؟ تکلیف کودکیهای من چه میشود؟ حمامهای صبح زود و ظهرهای جمعه. خرناسهای تو جلوی تلویزیون. آشپزیات با آن همه دردسر. خواب سبکات که اندازهی همهی دنیا سنگین بود. دروغهایت معصوم بود بابا! دروغهایت معصوم بود.
بلند شو بابا! قصه از اول. بیا از اول زندگی کنیم. تو قول بده بابای خوب من باشی. من هم حرفهایت را باور میکنم. من هم شماره تلفنت را پیدا میکنم. من هم لعنتی! پسر خوبی که نمیشوم. بلند شو بابا! دلم لالایی میخواهد بابا! دلم لالایی میخواهد. بابات رفته نمیآید... نمیآید... نمیآید.