تبليغاتX
حواری خورشید
حدیث دشنه و جان است
بلند شو هنوز خیلی حرف دارم برایت بگویم. هنوز باید همه‏ی این مسیر دور را توی گوش راستم لالایی بخوانی. اوراد. حالا من را با این همه تصویر نیمه کاره رها می‏کنی که چه؟

بلند شو! اصلن قبول که پدر و پسر خوبی نبودیم. فاصله از کجا بود؟ کجای بازی دیگر برایم قصه نگفتی؟ حالا همین که من هی دنبال شماره تلفنت هم باشم فرقی نمی‏کند. خیلی وقت بود که نبودی. یک جای ماجرا گم شده بودی. پس من چرا حالا، همین امروز اینقدر سردم شده است؟ چرا مهره‏های پشتم دارد اینطور تیر می‏کشد؟

بلند شو! بگذار رویا ببافم. رویای من هنوز صورت تو را مهربان می‏کند و دست‏هایت دوباره برایم روزنامه دیواری درست می‏کند تا نمره‏ی 20 انضباط را برده باشم. 

بلند شو دیگر دیر شده است. چرا بزرگ شدم بابا؟ تارهای سفید روی چانه‏ات از کی زیاد شد؟ بلند شو بابا! بلند شو تارهای سفید روی چانه‏ام را ببین. دارم پیر می‏شوم بابایی.

بلند شو! من خاطره‏هایم را می‏خواهم. تو قرار نیست مرده باشی. قرار نیست به همین راحتی. مگر دست خودت است؟ تکلیف کودکی‏های من چه می‏شود؟ حمام‏های صبح زود و ظهرهای جمعه. خرناس‏های تو جلوی تلویزیون. آشپزی‏ات با آن همه دردسر. خواب سبک‏ات که اندازه‏ی همه‏ی دنیا سنگین بود. دروغ‏هایت معصوم بود بابا! دروغ‏هایت معصوم بود. 

بلند شو بابا! قصه از اول. بیا از اول زندگی کنیم. تو قول بده بابای خوب من باشی. من هم حرف‏هایت را باور می‏کنم. من هم شماره تلفنت را پیدا می‏کنم. من هم لعنتی! پسر خوبی که نمی‏شوم. بلند شو بابا! دلم لالایی می‏خواهد بابا! دلم لالایی می‏خواهد. بابات رفته نمی‏آید... نمی‏آید... نمی‏آید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:5 توسط هژیر پلاسچی |