۲۶ شهریور میتوانسته روز خوبی بوده باشد. اگر ریلهای راهآهن حافظهی آوارهگان جهان نبودند. اگر ایستگاه، گاه به گاه نمیآمد توی کابوسهای من. اگر جهان مرزی نداشت.
۲۶ شهریور میتوانسته روز خوبی بوده باشد. اگر گریز نبود، فاجعه نبود. اگر عکسهای یادگاری را با عکس، با یادگاری، با آدمهایشان آن روی زمین جا نگذاشته بودم.
۲۶ شهریور میتوانسته روز خوبی بوده باشد. اگر پراکنده نمیشدم گوشههای جهان. اگر نام کوچههای زمین را از یاد میبردم. نشانی و خاطره را از یاد میبردم. اگر هرگز نبوده بودم.
۲۶ شهریور هنوز میتواند روز خوبی بوده باشد. اگر وطنم را به من بازگردانده بودند. من وطنم را میخواهم.
خارج از دستور ۱: یک سال گذشت. یک سال شد که نیستم. نبودهام از همان اول.
خارج از دستور ۲: گفتگو با رادیو همبستگی:
|
خیزش و جنبش نوین اعتراضی مردم ایران | |||
|
|
|||
خارج از دستور ۳: درک حضور دیگری با «ما از نیمهی لگدکوب شدهمان برخاستیم» به روز شد.
تریبون آزاد: «تردیدها و درنگ» از گروس عبدالملکیان: «به نام تو حتی/ شک کردهام/ به درختان/ و شاخههایشان که شاید ریشهها باشند/ و شاید سالهاست که زیر زمین زندگی میکنیم/ **/ چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟/ و چرا پرندگان/ در معدههای ما پرواز میکنند؟/ و چرا قرصها تولدم را به تاخیر میاندازند؟/ سالهاست که زیر زمین زندگی میکنیم و/ شاید/ روزی از هفتاد سالگیام به دنیا بیایم./ و احساس کنم که مرگ/ پیراهنی است که به تن میکنیم/ میتوانی دکمههایش را ببندی/ یا باز بگذاری/ میتوانی آستینهایش را بالا بزنی/ میتوانی .../ **/ من/ حدسهای مردی زندانیام/ از فصلهای پشت دیوار»
تابلوی اعلانات: «چگونه مبارزهی مسلحانه تودهیی میشود» از بیژن جزنی این روزها چیزهایی برای آموختن دارد. البته نه لااقل فعلن بخشهای مبارزهی مسلحانهاش. بخشهای چگونه تودهیی میشودش.
بوی آزادی میآمد. ما نمیدانستیم. بعدها گفتند بوی آزادی میآمده است. ما کوچک بودیم. کوچکتر از عروسک و توپهای رنگی. میگویند آن روزها خورشید بود، باران بود، ستاره بود که هی از آسمان شهر سر میزد. میگویند خنده بود، کهربا بود، دریا دریا آدمی بود. ما کوچک بودیم. دستهایمان کوچک بود. چشمهایمان کوچک بود. خدای کودکیهایمان کوچک بود. میگویند کابوس آمد. کابوس وقتی آمد سکوت بود، پچ پچ بود. ما کوچک بودیم هنوز. اما خیلیها دیگر به خانه نیامدند. خورشید رفت، باران رفت، ستاره رفت. ما کوچک بودیم. دیگر نخندیدیم. خیلیها به خانه بازنگشتند.
***
قرار بود آن صورتهای راه راه آمده باشند. قرار بود خانه پر شده باشد از بوسه. قرار بود این همه راه را هی هر هفته نرفته باشیم، پشت دیوارهای بلند منتظر نمانده باشیم، از راه دور، از پشت میلهها کسی را ندیده باشیم. قرار بود صدا بیاید تا کنار گوشمان، گرما بپاشد روی صورتهایمان. قرار بود یکی بیاید، دستهای نازنینش را بکشد روی موهایمان، برایمان قصه بگوید. قرار بود زندگی، زندگی شده باشد. کابوس آمد. تابستان بود. میگویند قرارها را به هم زده بودند. میگویند دیگر هیچ کس سر قرار نیامد. میگویند آنهایی که قرار بود بیایند آمدند با سینههای چاک چاک و سیبکهای لهیده آمدند، رفتند، کنار هم در گورهای بی نشان دراز کشیدند، دستهایشان را روی موهای هم سُر دادند. ما کوچک نبودیم اما خیلیها به خانه بازنگشتند.
***
از کوهها گذشته بودیم. از سنگلاخها. از وطن گذشته بودیم. اینجا خیابانها غریبه بودند، خانهها غریبه بودند، همسایهها غریبه بودند. در هیات آواره ایستاده بودیم. میخواستیم به خانه برگردیم. به صداهای آشنا، به ازدحام آدمهایی که از خودمان بودند. ما دیگر کوچک نبودیم. امید داشتیم. رویا داشتیم. قرار بود به خانه برگردیم. با هم به خانه برگردیم. حالا کسانی از ما دیگر هیچ وقت به هیچ سرزمینی برنمیگردند. ما تنها ماندیم. جنازهی بهترینهایمان را در گورستانهای غریبه جا گذاشتهییم. با سینههایی که هنوز از رد گلوله سرخ میزند. کابوس با ما از مرز گذشته بود. خیلیها به خانه برنمیگردند.
***
رفتند نان بگیرند و نیامدند. رفتند سمت کتاب و واژه و نیامدند. رفتند کوچه و نیامدند. گفتند بیابانهای تهران آن روزها بوی خورشید میداده است. گفتند ضیافتی بر پا بوده است. ضیافت حنجره و مفتول مسی، ضیافت سینه و کارد آشپزخانه. کابوس در بن بستهای وطن ایستاده بود. ما دیگر کوچک نبودیم اما از کابوس ترسیده بودیم. از تلفنهای ناشناس و سایههای تعقیب. از حضور بی حرمت کسانی که از ما نبودند. از واژهی مفتش ترسیده بودیم. پیکانهای سفید در خوابهایمان رژه میرفتند. زیرزمینهای نمور و خانههای امن ما را محاصره میکردند. آنها رفتند و به خانه نیامدند. هنوز خیلیها به خانه بازنمیگشتند.
***
ما دیگر کوچک نبودیم، نیستیم اما هنوز رویا داریم. میخواهیم شبیه خودمان باشیم. میخواهیم این زمین، زمین خودمان باشد. ما روی پشت بامها خدای کودکیهایمان را صدا میکنیم که بزرگ بود. در خیابان پای خودمان ایستادهییم. ما آرزو داریم خورشید باشد، باران باشد، هی ستاره ببارد روی آسمان شهر. ما آرزو داریم، خنده باشد، کهربا باشد، دریا دریا آدمی موج بردارد. ما آرزو داریم زندگی کنیم. با این همه کسانی از ما به خانه بازنگشتهاند، بازنمیگردند. کسانی از ما برای همیشه رفتهاند ما اما بزرگ شدهایم. بوی آزادی میآید.
تریبون آزاد:شعر «پارانویا» از گروس عبدالملکیان: «از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!/ دارم کم کم این فیلم را باور میکنم./ و این سیاهی لشکر عظیم/ عجیب خوب بازی میکنند/ در خیابانها/ کافهها/ کوچهها/ هی جا عوض میکنند و/ همین که سر برگردانم/ صحنهی بعدی را آماده کردهاند/ ***/ از لابلای فصلهای نمایش/ بیرونم بکش/ برفی بر پیراهنم نشاندهاند/ که آب نمیشود/ از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم/ نشد!/ و این آدم برفی درون/ که هی اسکلت صدایش میکنند/ عمق زمستان است در من./ ***/ اصلا/ از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!/ از پروژکتورهای روز و شب/ از سکانسهای تکراری زمین، خستهام!/ دریا را تا میکنم/ میگذارم زیر سر/ زل میزنم/ به مقوای سیاه چسبیده به آسمان/ و با نوار جیرجیرک به خواب میروم./ نوار را که برگردانند/ خروس میخواند/ ***/ از توی کمد هم شده پیدایم کن!/ میترسم/ میترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/ یا گلولهیی در سرم شلیک/ و بعد بگویند:/ "خُب/ نقشت این بود".»
تریبون آزاد ویژه: شعر «نجاتدهنده» از سید علی صالحی: «غنیمت است این دور هم نشستن و/ یک پیاله کنار پیالهای دیگر ...!/ ***/ همین که یادمان نمیرود هنوز/ میشود از بعضی گریههای نابهنگام گذشت/ و رفت/ و هرچه داری ببری برای باران و/ طبقی ترانه و ریحان بیاوری،/ خودش خیلی است!/ خیلی خوب است دانستن همین چند دقیقهی دور،/ که روز نباشد، بود و نبود نباشد/ چند و چرای این و/ حرف و حدیث آن و/ چه میدانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!/ ***/ تو بگو/ واقعا چه کسی راست میگوید؟/ برویم سرِ پیالهی اول!/ عاقبت همهی مهمانان ناخوانده همین است/ که نان از سفرهی ستاره میخورند و/ مرثیه از شب ناماندگارِ گریه میگویند!/ ***/ گفتن ندارد این بدیههی بی درنگ،/ که چقدر از دیدن شما و/ خلوتِ این آسمانِ برهنه ... بارانیام،/ باقی بیم و امید آینه، بی خیالِ سنگ.»
تابلوی اعلانات: کلاغ و گل سرخ روایت چشمی است که از منقار کلاغها گریخته است تا راز سکوت عاشقان بگوید. خاطرات مهدی اصلانی را بخوانید حتمن. زنده باد عمو مهدیِ همهی ما!