تبليغاتX
حواری خورشید
از روی مرگ خودم عبور کرده‏ام
۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. آقتابی ملایم. خاطری آسوده. رفاقت‏های پایدار. یار ماندگار. آرزوهای بزرگ. دلخوشی‏های کوچک. زمین محکمی می‏توانسته بوده باشد.

۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر ریل‏های راه‏آهن حافظه‏ی آواره‏گان جهان نبودند. اگر ایستگاه، گاه به گاه نمی‏آمد توی کابوس‏های من. اگر جهان مرزی نداشت.

۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر گریز نبود، فاجعه نبود. اگر عکس‏های یادگاری را با عکس، با یادگاری، با آدم‏هایشان آن روی زمین جا نگذاشته بودم.

۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر پراکنده نمی‏شدم گوشه‏های جهان. اگر نام کوچه‏های زمین را از یاد می‏بردم. نشانی و خاطره را از یاد می‏بردم. اگر هرگز نبوده بودم.

۲۶ شهریور هنوز می‏تواند روز خوبی بوده باشد. اگر وطنم را به من بازگردانده بودند. من وطنم را می‏خواهم.

خارج از دستور ۱: یک سال گذشت. یک سال شد که نیستم. نبوده‏ام از همان اول.

خارج از دستور ۲: گفتگو با رادیو همبستگی:

خیزش و جنبش نوین اعتراضی مردم ایران
حضور و نقش آفرینی نسل سوم سیاسی ، نسل دوم ایرانی تباران مهاجر و تبعیدی

nasl

مقدمه ............

گوش کنید download

گفتگو با مهرداد مشایخی پژوهشگر و استاد دانشگاه جورج تاون

گوش کنید download

گفتگو با علی مهرابی ، ایمان شیرعلی، شهاب سیروان

گوش کنید download

گفتگو با شکوفه منتظری، هژیر پلاسچی

گوش کنید download

خارج از دستور ۳: درک حضور دیگری با «ما از نیمه‏ی لگدکوب شده‏مان برخاستیم» به روز شد.

تریبون آزاد: «تردیدها و درنگ» از گروس عبدالملکیان: «به نام تو حتی/ شک کرده‏ام/ به درختان/ و شاخه‏هایشان که شاید ریشه‏ها باشند/ و شاید سال‏هاست که زیر زمین زندگی می‏کنیم/ **/ چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟/ و چرا پرندگان/ در معده‏های ما پرواز می‏کنند؟/ و چرا قرص‏ها تولدم را به تاخیر می‏اندازند؟/ سال‏هاست که زیر زمین زندگی می‏کنیم و/ شاید/ روزی از هفتاد سالگی‏ام به دنیا بیایم./ و احساس کنم که مرگ/ پیراهنی است که به تن می‏کنیم/ می‏توانی دکمه‏هایش را ببندی/ یا باز بگذاری/ می‏توانی آستین‏هایش را بالا بزنی/ می‏توانی .../ **/ من/ حدس‏های مردی زندانی‏ام/ از فصل‏های پشت دیوار»

تابلوی اعلانات: «چگونه مبارزه‏ی مسلحانه توده‏یی می‏شود» از بیژن جزنی این روزها چیزهایی برای آموختن دارد. البته نه لااقل فعلن بخش‏های مبارزه‏ی مسلحانه‏اش. بخش‏های چگونه توده‏یی می‏شودش.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:8 توسط هژیر پلاسچی |

بازماندگان مخفی مرگ هم می‏دانند

بوی آزادی می‏آمد. ما نمی‏دانستیم. بعدها گفتند بوی آزادی می‏آمده است. ما کوچک بودیم. کوچک‏تر از عروسک و توپ‏های رنگی. می‏گویند آن روزها خورشید بود، باران بود، ستاره بود که هی از آسمان شهر سر می‏زد. می‏گویند خنده بود، کهربا بود، دریا دریا آدمی بود. ما کوچک بودیم. دست‏هایمان کوچک بود. چشم‏هایمان کوچک بود. خدای کودکی‏هایمان کوچک بود. می‏گویند کابوس آمد. کابوس وقتی آمد سکوت بود، پچ پچ بود. ما کوچک بودیم هنوز. اما خیلی‏ها دیگر به خانه نیامدند. خورشید رفت، باران رفت، ستاره رفت. ما کوچک بودیم. دیگر نخندیدیم. خیلی‏ها به خانه بازنگشتند.

***

قرار بود آن صورت‏های راه راه آمده باشند. قرار بود خانه پر شده باشد از بوسه. قرار بود این همه راه را هی هر هفته نرفته باشیم، پشت دیوارهای بلند منتظر نمانده باشیم، از راه دور، از پشت میله‏ها کسی را ندیده باشیم. قرار بود صدا بیاید تا کنار گوشمان، گرما بپاشد روی صورت‏هایمان. قرار بود یکی بیاید، دست‏های نازنینش را بکشد روی موهایمان، برایمان قصه بگوید. قرار بود زندگی، زندگی شده باشد. کابوس آمد. تابستان بود. می‏گویند قرارها را به هم زده بودند. می‏گویند دیگر هیچ کس سر قرار نیامد. می‏گویند آنهایی که قرار بود بیایند آمدند با سینه‏های چاک چاک و سیبک‏های لهیده آمدند، رفتند، کنار هم در گورهای بی نشان دراز کشیدند، دست‏هایشان را روی موهای هم سُر دادند. ما کوچک نبودیم اما خیلی‏ها به خانه بازنگشتند.

***

از کوه‏ها گذشته بودیم. از سنگلاخ‏ها. از وطن گذشته بودیم. اینجا خیابان‏ها غریبه بودند، خانه‏ها غریبه بودند، همسایه‏ها غریبه بودند. در هیات آواره ایستاده بودیم. می‏خواستیم به خانه برگردیم. به صداهای آشنا، به ازدحام آدم‏هایی که از خودمان بودند. ما دیگر کوچک نبودیم. امید داشتیم. رویا داشتیم. قرار بود به خانه برگردیم. با هم به خانه برگردیم. حالا کسانی از ما دیگر هیچ وقت به هیچ سرزمینی برنمی‏گردند. ما تنها ماندیم. جنازه‏ی بهترین‏هایمان را در گورستان‏های غریبه جا گذاشته‏ییم. با سینه‏هایی که هنوز از رد گلوله سرخ می‏زند. کابوس با ما از مرز گذشته بود. خیلی‏ها به خانه برنمی‏گردند.

***

رفتند نان بگیرند و نیامدند. رفتند سمت کتاب و واژه و نیامدند. رفتند کوچه و نیامدند. گفتند بیابان‏های تهران آن روزها بوی خورشید می‏داده است. گفتند ضیافتی بر پا بوده است. ضیافت حنجره و مفتول مسی، ضیافت سینه و کارد آشپزخانه. کابوس در بن بست‏های وطن ایستاده بود. ما دیگر کوچک نبودیم اما از کابوس ترسیده بودیم. از تلفن‏های ناشناس و سایه‏های تعقیب. از حضور بی حرمت کسانی که از ما نبودند. از واژه‏ی مفتش ترسیده بودیم. پیکان‏های سفید در خواب‏هایمان رژه می‏رفتند. زیرزمین‏های نمور و خانه‏های امن ما را محاصره می‏کردند. آنها رفتند و به خانه نیامدند. هنوز خیلی‏ها به خانه بازنمی‏گشتند.

***

ما دیگر کوچک نبودیم، نیستیم اما هنوز رویا داریم. می‏خواهیم شبیه خودمان باشیم. می‏خواهیم این زمین، زمین خودمان باشد. ما روی پشت بام‏ها خدای کودکی‏هایمان را صدا می‏کنیم که بزرگ بود. در خیابان پای خودمان ایستاده‏ییم. ما آرزو داریم خورشید باشد، باران باشد، هی ستاره ببارد روی آسمان شهر. ما آرزو داریم، خنده باشد، کهربا باشد، دریا دریا آدمی موج بردارد. ما آرزو داریم زندگی کنیم. با این همه کسانی از ما به خانه بازنگشته‏اند، بازنمی‏گردند. کسانی از ما برای همیشه رفته‏اند ما اما بزرگ شده‏ایم. بوی آزادی می‏آید.

تریبون آزاد:شعر «پارانویا» از گروس عبدالملکیان: «از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!/ دارم کم کم این فیلم را باور می‏کنم./ و این سیاهی لشکر عظیم/ عجیب خوب بازی می‏کنند/ در خیابان‏ها/ کافه‏ها/ کوچه‏ها/ هی جا عوض می‏کنند و/ همین که سر برگردانم/ صحنه‏ی بعدی را آماده کرده‏اند/ ***/ از لابلای فصل‏های نمایش/ بیرونم بکش/ برفی بر پیراهنم نشانده‏اند/ که آب نمی‏شود/ از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم/ نشد!/ و این آدم برفی درون/ که هی اسکلت صدایش می‏کنند/ عمق زمستان است در من./ ***/  اصلا/ از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!/ از پروژکتورهای روز و شب/ از سکانس‏های تکراری زمین، خسته‏ام!/ دریا را تا می‏کنم/ می‏گذارم زیر سر/ زل می‏زنم/ به مقوای سیاه چسبیده به آسمان/ و با نوار جیرجیرک به خواب می‏روم./ نوار را که برگردانند/ خروس می‏خواند/ ***/ از توی کمد هم شده پیدایم کن!/ می‏ترسم/ می‏ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/ یا گلوله‏یی در سرم شلیک/ و بعد بگویند:/ "خُب/ نقشت این بود".»

تریبون آزاد ویژه: شعر «نجات‏دهنده» از سید علی صالحی: «غنیمت است این دور هم نشستن و/ یک پیاله کنار پیاله‏ای دیگر ...!/ ***/ همین که یادمان نمی‏رود هنوز/ می‏شود از بعضی گریه‏های نابهنگام گذشت/ و رفت/ و هرچه داری ببری برای باران و/ طبقی ترانه و ریحان بیاوری،/ خودش خیلی است!/ خیلی خوب است دانستن همین چند دقیقه‏ی دور،/ که روز نباشد، بود و نبود نباشد/ چند و چرای این و/ حرف و حدیث آن و/ چه می‏دانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!/ ***/ تو بگو/ واقعا چه کسی راست می‏گوید؟/ برویم سرِ پیاله‏ی اول!/ عاقبت همه‏ی مهمانان ناخوانده همین است/ که نان از سفره‏ی ستاره می‏خورند و/ مرثیه از شب ناماندگارِ گریه می‏گویند!/ ***/ گفتن ندارد این بدیهه‏ی بی درنگ،/ که چقدر از دیدن شما و/ خلوتِ این آسمانِ برهنه ... بارانی‏ام،/ باقی بیم و امید آینه، بی خیالِ سنگ.»   

تابلوی اعلانات: کلاغ و گل سرخ روایت چشمی است که از منقار کلاغ‏ها گریخته است تا راز سکوت عاشقان بگوید. خاطرات مهدی اصلانی را بخوانید حتمن. زنده باد عمو مهدیِ همه‏ی ما!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:39 توسط هژیر پلاسچی |