برای کاوه مظفری
زود باش کاوه! اعتراف کن. صدایت از پشت این تلفن شُره میکند: «مراقب باش لعنتی!» حالا مراقب باش برادر! مراقب باش. اینها نمیفهمند. اینها عشق بزرگ تو را به آدمی نمیفهمند. اصحاب تقویمهای پست، نگاهبانان بیشرف شب حرمت دستهای تو را نمیفهمند.
زود باش کاوه! اعتراف کن. دلم برای انحنای صدایت تنگ میشود. دلم برای دستهایت که پَر پَر میزند روی هوا تنگ میشود. دلم برای باور بزرگت به انسان تنگ میشود. تنگ میشود این دیوارها، بختک میشود آسمان، میافتد روی سینهام.
زود باش کاوه! اعتراف کن. امروز چند روز میشود؟ تاریخ ایستاده است، دارد نفس تازه میکند. بیا کاوه جان! بازی قایم باشک تمام شده است. تو پیدا نمیشوی. گرگ بعضی از ما را خورده است. حافظهام کار نمیکند. قربان تنهایی تو هم میروم رفیق!
زود باش کاوه! اعتراف کن. بیا توی سالن دادگاه، پشت شیشهی تلویزیون اعتراف کن. ما اول بهت زده میشویم. بعد عصبانی میشویم، فحش میدهیم به در، به دیوار، آسمان، زمین. بعد میخندیم. به دستهای تو که ویلان میماند روی هوا و ریشی که روی چانهات. بعد یکی پیدا میشود که بزند روی گُردهمان، بگوید کاوه از خود ماست.
زود باش کاوه! اعتراف کن. زودتر باید به خانه برگردی. جلوه منتظر است. ما همه منتظریم. به خانه برگرد. ما میخواهیم خودمان را دعوت کنیم، بیاییم، بنشینیم گپ بزنیم تا خود سپیده. به خانه برگرد لعنتی! به خاطر تنهایی ما به خانه برگرد.
خارج از دستور: مصاحبهی من با دویچه وله در مورد 18 تیر و جنبش کنونی به همراه رفیقم امین حصوری: «از جنبش 18 تیر تا جنبش کنونی ایران».
تریبون آزاد: شعر «آقای همقدینژاد لطفا!» را آداب سر باختن در 11 تیر ماه 1386 روی وبلاگش گذاشته است اما خواندن آن این روزها دوباره معنایی دارد: «نفت از گردنام آویزان شده خود را میکشد بالا/ تا با شما یا برج میلاد/ حتی به یادگار/ میدانید چند سال آزگار است/ عکس کپرهای کرمان توی کیفم/ در به در کسی است/ در قصابی/ یا نمایشگاه کتاب و این شبها گوجه فروشی/ که اگر همقد خودم بود/ نشانش بدهم به یادگار/ های عمو خوابی یا/ همسایهی منی/ که گاهی خواب تفنگ میبیند/ و از شلیک گلوله/ شهیدانی که در کنج خانهام لانه کردهاند/ پر پر پر/ نه که بترسم/ اما شبیه پمپ بدون بنزینی شدهام که هوای سوختن دارد/ شبیه شترهای عربی که روزنامهها نوشتند/ برایتان قصیدهی فصیح فضاحت که نه/ چیزی سروده است/ بی که بداند پرچم ما پیراهن کدام خلیفه بوده است/ شبیه آفتابهای بر گردن خشم/ (اینجا من میروم دستشویی و مرد برمیگردم)/ پیش از این زنی داشتم/ و ماهیانی/ با گیسوانی سمج/ که بی آنکه جنگ شود/ و برادران شما در خلیج/ از طیارههای روسی/ پر پر پر/ میتوانستم برایشان بمیرم/ حالا زنم/ همان سرزمین کوتولهها/ و من چرا نمیتوانم روی این خاک تف بیاندازم؟/ روی این سطرها نفت نپاش/ آن را ببر توی کابینهات/ و برای وزیر فرهنگت/ جنگت/ نفتت/ که دارد همین جور از/ گردنم/ زنم/ تنم/ وطنم/ چکه میکند».
توصیه در حاشیهی تریبون آزاد: اگر این شعر را دوست داشتید این دو شعر آداب سر باختن را هم بخوانید: «دین یک آگهی بازرگانی است» و «ما در محاصرهایم».
تابلوی اعلانات: «یک عاشقانهی آرام» از نادر ابراهیمی. نشر روزبهان. انقلاب ما عاشقانه خواهد بود. میدانم.