تبليغاتX
حواری خورشید
عکس‌هایی که شما نمی‌بینید

عکس اول: اینجا من اتفاقی، اتفاق افتاده‌ام. تازه‌ام. جدیدِ جدید. می‌بینید چشم‌هایم چه وقی زده رو به جهان؟ هنوز دوران مکاشفه است. عمیق‌تر از مکاشفه‌ی  یوحنا. جهان را بهتر از نیوتن و گالیله می‌فهمم.

عکس دوم: این منم. دمر خوابیده‌ام روی کوسن مخمل و ژست گرفته‌ام. کاری که می‌کنم مهم‌تر از کار مجسمه‌ی تفکر است. زل زده‌ام رو به دوربین با چشم‌هایی که هی منتظرید گریه کند. گریه از تفکر مهم‌تر است.

عکس سوم: این منم. آنکه با آن آرامش پهناور نشسته زیر طاقچه دیگر نیست. نگاتیوها را سیاه و سفید کنید! چشم‌های میشی‌اش اما باید رنگی مانده باشد. مرد چشم میشی، عموی من است. همان که یک صبح زود، هوای لابد مرطوب سحرگاهی را فرو داد و بعد در انتهای طناب دار رقصید. دقت کن! دور گردنش انگار رد حلقه‌ی طناب کبود مانده است. پایین‌تر من روی پاهایش دراز کشیده‌ام با خنده‌یی رها. خنده‌یی که این همه سال خوش‌نشین فهرست گمشده‌هاست.

عکس چهارم: شما این عکس را نمی‌بینید. از نگاه محدود شما، قاب شده از لنز دوربین، پیرزنی نشسته است و دارد چادرش را به دندان می‌گزد. من چشم‌های شما می‌شوم. این سوی دوربین که شما نمی‌بینید، من نشسته‌ام. سرهمی زرد پوشیده‌ام و موهایم فر می‌خورد در پیچش آن همه سادگی. تولد من است. تولد چهار سالگی و مادربزرگ عزیزِ آن همه افسانه‌های خوب برایم لباس خریده است. من ناراحتم. لباس دوست ندارم. فرصت نشد بپرسم دلش شکست یا نه. حالا بیا مادربزرگ! گونه‌ام را ببوس. پتو را تا زیر چانه‌ام بالا بکش مبادا سرما بخورم و بعد مرا ببر. من از جهانی که در آن هیچ‌کس برای کودکی‌های من دلش نمی‌گیرد بدم می‌آید.

عکس پنجم: این منم و آن ژاکت سبز دست‌باف مادرم که شما پشتش را نمی‌بینید. بو بکشید! هنوز بوی دست‌های مادرم را می‌دهد که هی دارد اشک‌هایش را پاک می‌کند. دست‌هایت را قربان بهترین مادر روی زمین!

عکس ششم: این اولین تصور کودکانه‌ی من است از اتاقی از آن خود. انباری تاریک با آن چراغ زپرتی کم نور. پناهگاه رازهای من. اسباب‌بازی‌های بچگی و بوی خوش صابون و عکس تمام قد میرزای جنگلی بر دیوار. خانه‌ی کودکی‌هایم که ویران شد نقاشی‌هایم روی دیوار جایی که باید اتاق کوچک من بوده باشد، مانده بود. بیهوده مگردید. اینها در این عکس ثبت نشده‌اند.

عکس هفتم: قرار نیست همه‌ی عکس‌هایم را نگاه کنید که. بگذارید برای یک فرصت مناسب که دلی باشد. مثلن همین عکس. نگاه کنید! قرار نبوده من توی این عکس باشم. من و عکاس هیچ‌ِکدام تعمدی نداشته‌ایم. عکاس دارد کار خودش را می‌کند: ثبت ارکستر نظامی در کانون اصلاح و تربیت تهران. من هم لابد دارم کار خودم را می‌کنم: تماشای آدم‌هایی که از پشت این دیوارها آمده‌اند. من تصادفی توی این عکس ثبت شده‌ام.

عکس هشتم: ما چهار نفر بودیم. رفیق کوچه‌های قرار و سیگار و ستاره. آن همه شبگردی و هق هق، آن همه پرسه و سرود و دل دل. ما چهار نفر بودیم توی این عکس. حواریون خورشید. حالا تنها همین حواری بر جای مانده است. تنهاترین حواری خورشید.

عکس نهم: تل کاه همیشه فرصت مناسبی‌ست برای ثبت شدن. ببینید چه پس‌زمینه‌ی قشنگی درست کرده است. زمینه‌ی این عکس اما مشکل دارد. آن که نشسته است منم. آن دیگری را نمی‌شناسم. نمی‌بینم که بشناسم. شما هم نبینید لطفن!

عکس دهم: در این عکس هیچ چیزی تازه نیست. همه چیز تکراری و مداوم است. این شب، این تنهایی، این سیگار که از پهلوی من آفریده شد. عکس، من را قاب کرده است درست نگاه کنید!

عکس هزارم: عکس‌های دسته‌جمعی را آفریده‌اند که آدم‌های توی آن نباشند دیگر. یعنی بروند که نباشند. این همه عکس دسته‌جمعی، این همه خوب‌های دیروزی، فهرست نیست‌ها. تنها کسی که هی تکرار می‌شود منم که ماندنی‌ام تا در آلبوم چه می‌دانم چه کسی ببینید که من هم رفته بوده‌ام.

حالا که این همه عکس‌های من را دیده‌اید بیایید شانه به شانه‌ی من به این دیوار تکیه کنید. یکی برای آلبوم من، یکی برای آلبوم شما. این عکس هزار و یکم است که آدم‌های توی آن نمی‌مانند. نمی‌مانند و عکس را آفریده‌اند که من گریه کنم. این عکس اما چتری است لااقل در این باران مدام تگرگ و مرگ. فرصت برای گریستن ما هم بسیار است.

خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری

خارج از دستور ۲: درک حضور دیگری با مطلب «در دفاع از کار فرهنگی» به روز شد.

تریبون آزاد: شعر «باران» از شهره چلیپا: «کنار خبرهای هواشناسی رادیو/ عده‌یی خمیازه می‌کشند/ باران قرارش را بهم زده بود/ و مردی که بارانی‌اش را/ کنار چشم‌انتظاری‌اش آویخته بود/ مردی که می‌گفت راز ابرها را می‌داند/ با بارانی‌اش اکنون/ زیر دوش ایستاده است.»

تابلوی اعلانات: کریستف کیشلوفسکی اگر فقط همین «فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق» را هم می‌ساخت نامش را ماندگار کرده بود. شما هم اگر فقط همین فیلم را ببینید باز هم یک گوشه‌یی از دنیا را فهمیده‌اید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 4:29 توسط هژیر پلاسچی |