روی همین راه پله رد پاهای من مانده است. زیر دوش همین حمام ضجه زدم. مشتم را کوبیدم توی صورت همین دیوار. لابه لای همین دیوارها ناله کردم در شب های بی کسی بسیار. لابه لای همین دیوارها دود کردم بسته بسته سیگارهایم را. روی همین زمین عشقبازی کردم با رویاهایم.
حالا خداحافظ اتاق کوچک این همه خاطره، این همه راز مگو. حالا خداحافظ دستنوشته های بیدار بر دیوار. خداحافظ مونس روزهای دلهره و تردید، مونس شب نشینی تا خورشید. خداحافظ پناه امن مستی های تنها، رقص های شبانه ی دیوانه. خداحافظ اتاق کوچک من.
خداحافظ خانه ی ستاره و سپیده. خانه ی تصمیم های بزرگ، راه های ناهموار. خداحافظ خانه ی هزار سلام بی فرجام، عشق های دور، مشق های پنهانی. خداحافظ خانه ی موسیقی و زنجموره، خانه ی نگاتیو و کلمه. خداحافظ امان گاه خنجر و دروغ، شاهد دشنام و تحقیر.
خداحافظ درخت پشت پنجره، سایه ی مدام، پناه سارهای آواره. خداحافظ یاردانقلی دوست داشتنی، خنکای ظهر گرم تابستان. خداحافظ ظهرهای جمعه ی ساکت، خواب های طولانی، کابوس های بی امان. خداحافظ صمد، با آن خنده ی پهن و چشم های هیز. خداحافظ همهمه ی کودکی زیر سرم. خداحافظ مغازه ی سر چهارراه با آن کیک یزدی های داغ تازه. خداحافظ محله ی من.
حالا فصل عقیمی آسمان است و چه می دانم کدام پنجره به سر انگشت باران این همه پاییز خیس می شود. پاهایم دل دل رفتن دارد. دارم خاطراتم را می چینم توی چمدان. یادت باشد چیزی جا نماند. مراقب خودت باش اتاق کوچک این همه یاد، رازهای من را لابه لای آجرهایت پنهان کن. و این پنجره بگذار باز بماند. دل اتاق کوچک من برای پشنگه های سرگردان باران تنگ می شود.
خارج از دستور 1: صاحبخانه گفته است برو. می روم یکی از همین روزها. دلم برای خانه ی کوچکم تنگ می شود.
خارج از دستور 2: سهیل آصفی هنوز در زندان است. دلم برای آن خنده های بی واهمه تنگ شده است. اصلن دلم این روزها تنگ شده است. خلاص!
خارج از دستور 3: وبلاگ درک حضور دیگری با «نقد جریان کمونیسم کارگری و آقای منصور حکمت» نوشته ی رفیق خوبم روزبه به روز شد. این هم مقاله من با عنوان «هری پاتر راوی جهان ماست!» در فرهنگ توسعه. باز هم این لینک مطلبی که برای سهیل آصفی نوشته ام با عنوان و زان پس سخن گفتن نفس جنایت شد در اثر که در اخبار روز و سلام دموکرات هم منتشر شده است.
خارج از دستور 4: یک توضیح ضروری بدهم. روز جمعه، همزمان با مراسم بزرگداشت یاد از دست رفته گان سربلند دهه ی شصت و البته پس از اتمام مراسم، من را بازداشت کردند و بعد از نیم ساعت آزاد کردند. همان روز دانستم که چندان هم تنها نیستم. نگاه های نگران یاران بی دریغی که ماندند در یکی از خیابان های شهر تا من را ببینند. یارانی که نگذاشتند این تلفن بی پیر آرام بگیرد. رفقایی که با ایمیل جویای احوال شدند. یاران خوبی که دل نگران شدند و نگذاشتند شب را تنها بمانم. چشم های گریان و صدای گرفته ی رفیق نازنینی که به تمامی جای خواهر نداشته ام نشسته است. منصوره بهکیش عزیز که مصر ماند تا من را رها کنند و مادر لطفی نازنین، مادر فروغ بزرگ و دوست داشتنی که تا تخت بیمارستان رفت و عصر با صدای خسته اش گریستم، همه و همه نشانم داد که تنها نیستم. من تنها راه نمی روم.
خارج از دستور 5: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد: شعر «انسان و زمین» از حافظ موسوی به مناسبت سالگرد یازده سپتامبر هم تاریخ با بیست شهریور خودمان که گمان نمی کنم تا آن روز این ذهن خسته بخواهد چیزی روی این پنجره بنویسد: «زمین به شکل هولناکی یک استثناست/ یک زیبای هولناک استثنایی/ که تنها در گیج خوردن به من و بقیه ی کائنات شبیه است/ و در یک داشتن/ فقط شبیه من است که تو را دارم/ این سطرها شروع مناسبی برای یک شعر عاشقانه نیست/ قرار هم نبوده که باشد/ چرا که من اکنون به دروغی بزرگتر فکر می کنم/ نمی خواهم ادعا کنم که زمین رقیب من است/ زمینی که تو را بر شانه های خود سوار کرده/ و در کهکشانی هولناک به سلامت می گرداند/ و دیگر روز/ تو را چون دانه یی در خود پنهان می کند/ و می رویاند/ آیا تو همان درختی نخواهی بود/ که قرار است خود را از آن حلق آویز کنم؟/ امشب کابل تیره تر از همیشه است/ قندهار، مزارشریف، جلال آباد/ و دست های من/ که بر سفیدی ساق های تو/ چون سایه یی شوم کشیده می شود/ تو چقدر شبیه زمینی/ و من چقدر انسانم/ انسان:/ روزنامه نگاری که در تمام عمر حرفه یی خود/ حتا یک گزارش به دردبخور ننوشته است/ روزنامه نگاری که بیوه ی میانسالش/ همراه با دسته گلی که بر گورش می گذارد/ زیر لب می گوید:/ "احمق جون!/ درست امروز، یازدهم سپتامبر 2001/ وقت مردن بود؟!"/ انسان:/ پیرزنی خرافاتی/ که می خواهد با جادو جنبل/ ویزای بهشت را از دست عزراییل بگیرد و/ از زمین فرار کند/﷼/ اما زمین یک استثناست/ که ما در آن گیر کرده ایم/ و بدبختانه تا به حال هیچ رصدخانه یی/ امکان عشقبازی ما را در سیاره یی دیگر/ پیش بینی نکرده است/ بودا/ در کوه های افغانستان گریه می کند/ برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک/ دود می شوند و به هوا می روند/ انسان بر زخم های کهنه ی خود/ بمب های نمک می ریزد/ زمین، بافه های گیسوان زنان افغان را/ در دل خود پنهان می کند/ آیا این همان طنابی نیست/ که قرار است خود را با آن حلق آویز کنیم؟/ انسان یک استثناست/ که در یک استثنای دیگر/ گیر کرده است.»
تابلوی اعلانات: تئاتر «آخرین تبسم شبانه ی مهتاب» این روزها در تئاتر مولوی روی صحنه است و تنها تا پایان همین هفته فرصت دارید آن را ببینید. آخرین تبسم شبانه ی مهتاب بر اساس برداشتی آزاد از نمایشنامه ی «یرما» نوشته ی فدریکو گارسیا لورکا توسط مهدی افشار قهرمانی نوشته شده و روزبه ناصری آن را کارگردانی می کند. این تئاتر کاندید پنج جایزه از دهمین جشنواره ی تئاتر دانشگاهی ایران بوده است و موفق شده لوح سپاس بازیگری زن را دریافت کند. محتوای آخرین تبسم شبانه ی مهتاب فوق العاده است. نبرد با دیکتاتوری و مقاومت جان مایه ی درونی این تئاتر است. بازی بهروز سالمی در نقش راوی، مهسا ایرج پور در نقش یرما، رسول نوروزی در نقش فرمانده مورالس و ایمان عنایتی در نقش ویکتور زیباست. اگر به دیدن آخرین تبسم شبانه ی مهتاب بروید مطمئن باشید که لذت خواهید برد.
می گفتند: تمام حسینیه طناب دار بود. حلقه های رقصان دار که در انتهایش شما سماع می کردید، معلق میان زمین و آسمان. و کسانی از پاهایتان می کشیدند تا گردنتان... خدای من ... زودتر خرد شده باشد.
می گفتند: ماشین های حمل گوشت، بدون سهمیه بندی بنزین، شبانه روز بار می زدند و از کنارهایشان خونابه روان بود.
می گفتند: دره ی اوین پر بود از جیغ دخترهای نوبالغ در حجله ی یک تجاوز پای مسلخ. درست مثل گربه های زندان تبریز که معتاد خون شده بودند و شب های بی تیرباران تا صبح جیغ می کشیدند.
می گفتند: سه نفر نشسته بودند. سه دقیقه و بعد به صف می بردند تا چشم در چشم حضرت مرگ، عفریت عجوزه ی بی شرم بایستید.
می گفتند: شبانه شکافتند خاک کوت عبدالله اهواز را، بهشت سکینه ی همدان را، گورستان پایین زنجان را، جاده ی آمل را، خاوران را. سینه ی خاوران را به گستردگی یک خاک، به گستردگی یک تاریخ شکافتند و کشته ها پشته بود روی هم.
می گفتند: باران که زد، باران شهریوری که زد جنازه هایتان از زمین رویید. با بوی عفونت که به سرتاسر چهره ی تقویم تف می کرد.
می گفتند: گوشت تن شما، گوشت نازنین تن شما از هم دریده می شد به کوچکترین اشاره یی. و موی رها روی خاک سر زنی را تا گردن از خاک بیرون می کشید که دور گلویش کبودی حلقه ی دار مانده بود.
حالا جنازه ی شما خاک شده با رد آن همه تازیانه که سند زنده ی دخمه های جنون بود اما بوی عفونت مانده است. بوی عفونت جنایت جلاد از خاک خاوران برمی خیزد و با باد، باد ولگرد شهریوری تا سرتاسر یک خاک، تا سرتاسر یک تاریخ می گسترد.
نگاه کن! هنوز دست هایشان بوی خون می دهد و جنازه ی شما حتا، کابوس شبان روزشان شده است. کابوس مردگان.
حالا دارم سیاهه ی نام هایتان را نگاه می کنم. چه ساده پشت هم ردیف شده اید و ما چه ساده فراموش می کنیم هر کدام این نام ها یک زندگی است که خاک شد. شادی ها و غم ها، عشق ها، گریه های بی وقفه و خنده های قاه قاه، بودن های نسلی که در خاک کفرآبادهای سرزمین من جاودانه شده است.
کابوس، کابوس مرگ آنچنان بر زندگی ما چیره شده که دیگر نمی بینمش. با همه ی این اما زمین هر سال ترک برمی دارد. سنبله های گندم هر سال می رویند و این تقدیر ناگزیر زندگی ست که بگذرد، رویای شیرین از پی کابوس مدام در رسد و ما بدانیم که با چراغ سیاهی شب را پاک کرده ایم. آری! فتیله ها آماده باش روشنایی اند.

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری برای شادباش سالگرد آغاز مبارزه ی بی امان.
خارج از دستور 2: همراه شوید با «کمیته تلاش برای رهایی سهیل آصفی»، «کمیته تلاش برای آزادی سعید متین پور» و «کمپین آزادی پلی تکنیک».
تریبون آزاد 1: به مناسبت سالروز کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 و برای گرامی داشت خاوران بخوانید شعر «از خاک» را از محمد خلیلی: «از کاروان رنج/ ـ که ـ مانده/ که بگشاید این شوسه های بسته/ تا زمانه های خجسته؟/ این را/ اندوه گساران می گویند./ ﷼/ از زخم باستانی!/ تراویده ایم ما/ تا گفته ایم:/ ـ آزادی ـ/ بر تیغه های خونریز/ مانده ایم ما/ و راه ها و/ دریاها را/ سرشار بوده ایم ما/ این را/ شمایان می گویید!/ ﷼/ از خاک های سرخ/ از خاک «خاوران»/ روییده ایم ما/ راه گسیخته را باز/ پوییده ایم ما/ باران تلخ دشنام/ نوشیده ایم ما/ زخم سنان به شقیقه/ از رودهای عشق/ برآمده ایم ما/ این را/ عاشقان می گویند/ ﷼/ وای عزیزُم/ وای گل سرخ اُم/ وای دلُم/ تالاب کینه/ این را/ سوگواران می گویند.»
تریبون آزاد 2: به همان مناسبت بخوانید شعر «گل های گداخته» را از کبوتر ارشدی: «چندی از تموز گذشته بود/ و/ گرما می رفت که بشکند/ پشت سر:/ تقویم طویل تاریخ، به باور امید/ روبه رو:/ برگریز بیداد پاییز/ ﷼/ باران! ببار بر زخم های جان/ که هیچش مرهم نیست/ شهریور، ماه گل های گداخته/ ماه جان های بی قرار/ در دالان های ظلمت/ و سلول های بیداری/ ﷼/ من می شکفم به یادتان هر شب/ در اشک، در اندوهی بی زوال/ و می بینم/ در عریض ترین خیابان شهر/ بشکوه و استوار/ می آیید، می سرایید/ ای شمایان!/ ورای حادثه، بالاتر از ظلام/ و باز مهرگان از راه می رسد.»
تابلوی اعلانات: کتاب «هشت نامه به چریک های فدایی خلق» که نامه های رفیق از دست رفته ی ما مصطفا شعاعیان است و به کوشش خسرو شاکری همین یک ماه پیش از طرف نشر نی منتشر شده، خواندنی است. به گمانم مصطفا با وجود انتقاداتی که می توان به باورهایش داشت و باید داشت، و یکی از رفقای خوبم نقدی جانانه و زیبا بر باورهای مصطفا نوشته است که به زودی منتشر خواهد شد، یکی از حاملان سوسیالیسم دموکراتیک در تاریخ ایران است و دریغا که بعد از این همه سال ما هنوز گرفتار همان خودمحوری ها، تعصب ها، دیگرستیزی ها و خشک مغزی ها مانده ایم. تنها کافیست تا بندهایی را که مصطفا تلاش می کند در آنها «اپورتونیسم» را از نگاه خودش صورت بندی کند، در صفحه ی 5 و 6 کتاب بخوانیم و بعد در خلوت خودمان بیندیشیم که ما، به جرات می نویسم همه ی ما چقدر درگیر اپورتونیسم شده ایم. این چند خط هم که پایین تر می نویسم خیلی به من چسبید. می توان همین را مقایسه کرد با گفتمان و شیوه ی رفتار آن دسته از رفقایی که در حال «شاشیدن» به همه چیز سفت و سخت اعتقاد دارند کارهای همه غیر از خود و مریدانشان «یاوه» است. بخوانید: «یک کمونیست که جای خود دارد و بهتر است اصلن حرفش را هم به میان نیاورد؛ یک انقلابی متوسط هم باز خیلی است؛ یک انسان معمولی، منتها انسانی که دست کم رابطه را با انسانیت پیشروِ زمان خود احساس می کند، نسبت به رفتار خود همواره یکی از این دو شیوه را برمی گزیند:
الف) اگر اندیشه ها و کارهایش به نظرش درست است، از آنها با سربلندی یاد می کند و به دفاع جانانه از آنها برمی خیزد، ولو سراپای این سپهر افسانه یی انباشته از کسانی باشد که دهان گشوده و پای در رکاب و تیغ کشیده، با او دشمنی کنند.
ب) و اگر این یا آن اندیشه و کارش، و حتا همه ی اندیشه ها و کارهایش هم به نظرش نادرست می آید، ولو این که هیچ تنابنده یی هم از آن آگاهی نیافته باشد، با این همه، با آوایی رسا به لغزش خود اعتراف می کند و با انتقاد از خود، نه تنها در درست کردن خود دست به کوشش می زند، بلکه شیوه ی برخورد پیشروانه با خطا را نیز به بسا کسان دیگر می آموزد.
شیوه های دیگر، مانند ماستمالی کردن، گناه را به گردن این و آن انداختن، یواشکی در رفتن، به فراموشکاری سپردن و غیره، همگی شاید با سردوشی و مدال سپاس پیوسته باشند ـ که معمولن بوده اند ـ با این همه، آن کس که چیزکی در درونش از منش کارگری به جوشش درآمده است، همواره بر پایه ی شیوه های دوگانه ی بالا رفتار خواهد کرد.»