تبليغاتX
حواری خورشید
یک عاشقانه‏ی آرام برای خانه‏یی که خانه‏ی من است

 

اینجا خانه‏ی من است. خانه‏ی مهربان من. با دیوارهای بلند و سقفی سپید و پنجره‏یی که رو به ساختمانی با آجرهای سرخ باز می‏شود. اینجا خانه‏ی من است که دارم گوشه‏هایش را کشف می‏کنم. ناقوس کلیسا لالایی شبانه‏ام می‏شود. خانه را بوی آشنای سیگار پر می‏کند. خانه پر می‏شود از کلمه‏های ماندنی. اینجا خانه‏ی من است که دارد «خانه» می‏شود برایم.

اولین اتاقم که خانه بود و نبود پر می‏شود از شانزده ساله‏گی‏ام. اتاق تجربه‏های جدید. اتاق عاشقی. اتاق جلسه‏های پر شور. اتاق سیگار کشیدن زیر آن علامت سیگار ممنوع. اتاق کتاب و سرود و بوسه. اتاق مشقِ نوشتن. اتاق بیانیه‏های پنهانی. اتاق نامه‏های عاشقانه. اتاق خوبِ خودم.

خانه شد اما آن زیرزمینِ تاریک و نمور خیابان سلسبیل در میانه‏ی کوچه‏یی که انگار همه‏ی گربه‏های آواره و رفتگرهای خسته با آن چرخ‏های پر صدا و شبگردهای بی خواب جهان قرار بود از آن گذشته باشند. نظم حمیدرضا و بی نظمی من که جرقه‏ی رفاقت می‏زد. خانه‏ی آرزوهای بزرگ، حوصله‏های تنگ، قصه‏های ناتمام.

رفتیم نارمک. طبقه‏ی سوم یک مهدکودک. مهدکودک گلبهار. بزرگترین شاهد گریه‏های من. نارمک هنوز بوی رفتن دارد. بوی دل کندن. نارمک یعنی هجرانی‏های زمین. خانه‏ی کوچک ما که من شد. دیوارهای آن خانه اگر زبان بگشایند، اگر بگشایند. با پنجره‏هایی آنقدر بزرگ که می‏توانست همه‏ی آسمان را توی خودش جا داده باشد. خانه‏ی رنج‏های محرمانه، تنهایی‏های کبیر، شب‏های بی پایان.

قرار نبود آخرین خانه باشد خانه‏ی انتهای قصرالدشت که آخر جهان بود. خانه‏ی حرف‏های بزرگ و کارهای کوچک. خانه‏ی طراحی رازآمیز تغییر جهان. خانه‏ی رویاهای بلند و قدم‏های کوتاه. خانه‏ی امن قرارهای مجرمانه. خانه‏ی دلهره‏های بی حساب، پیمان‏های محکم، رفاقت‏های ناماندگارِ نابِ نایاب.

حالا این خانه دارد خانه می‏شود برای من. خانه‏یی در نوی‏کلن. در قلب برلین. از پی این همه آواره‏گی. چهارده ماه بی خانه‏گی. دارد خانه می‏شود برایم. با دیوارهایی این همه بلند و سقفی که دستم به آن نمی‏رسد. خانه‏ی خودم است. خانه‏ی خوبِ خودم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:26 توسط هژیر پلاسچی |

حدیث دشنه و جان است
بلند شو هنوز خیلی حرف دارم برایت بگویم. هنوز باید همه‏ی این مسیر دور را توی گوش راستم لالایی بخوانی. اوراد. حالا من را با این همه تصویر نیمه کاره رها می‏کنی که چه؟

بلند شو! اصلن قبول که پدر و پسر خوبی نبودیم. فاصله از کجا بود؟ کجای بازی دیگر برایم قصه نگفتی؟ حالا همین که من هی دنبال شماره تلفنت هم باشم فرقی نمی‏کند. خیلی وقت بود که نبودی. یک جای ماجرا گم شده بودی. پس من چرا حالا، همین امروز اینقدر سردم شده است؟ چرا مهره‏های پشتم دارد اینطور تیر می‏کشد؟

بلند شو! بگذار رویا ببافم. رویای من هنوز صورت تو را مهربان می‏کند و دست‏هایت دوباره برایم روزنامه دیواری درست می‏کند تا نمره‏ی 20 انضباط را برده باشم. 

بلند شو دیگر دیر شده است. چرا بزرگ شدم بابا؟ تارهای سفید روی چانه‏ات از کی زیاد شد؟ بلند شو بابا! بلند شو تارهای سفید روی چانه‏ام را ببین. دارم پیر می‏شوم بابایی.

بلند شو! من خاطره‏هایم را می‏خواهم. تو قرار نیست مرده باشی. قرار نیست به همین راحتی. مگر دست خودت است؟ تکلیف کودکی‏های من چه می‏شود؟ حمام‏های صبح زود و ظهرهای جمعه. خرناس‏های تو جلوی تلویزیون. آشپزی‏ات با آن همه دردسر. خواب سبک‏ات که اندازه‏ی همه‏ی دنیا سنگین بود. دروغ‏هایت معصوم بود بابا! دروغ‏هایت معصوم بود. 

بلند شو بابا! قصه از اول. بیا از اول زندگی کنیم. تو قول بده بابای خوب من باشی. من هم حرف‏هایت را باور می‏کنم. من هم شماره تلفنت را پیدا می‏کنم. من هم لعنتی! پسر خوبی که نمی‏شوم. بلند شو بابا! دلم لالایی می‏خواهد بابا! دلم لالایی می‏خواهد. بابات رفته نمی‏آید... نمی‏آید... نمی‏آید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:5 توسط هژیر پلاسچی |

از روی مرگ خودم عبور کرده‏ام
۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. آقتابی ملایم. خاطری آسوده. رفاقت‏های پایدار. یار ماندگار. آرزوهای بزرگ. دلخوشی‏های کوچک. زمین محکمی می‏توانسته بوده باشد.

۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر ریل‏های راه‏آهن حافظه‏ی آواره‏گان جهان نبودند. اگر ایستگاه، گاه به گاه نمی‏آمد توی کابوس‏های من. اگر جهان مرزی نداشت.

۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر گریز نبود، فاجعه نبود. اگر عکس‏های یادگاری را با عکس، با یادگاری، با آدم‏هایشان آن روی زمین جا نگذاشته بودم.

۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر پراکنده نمی‏شدم گوشه‏های جهان. اگر نام کوچه‏های زمین را از یاد می‏بردم. نشانی و خاطره را از یاد می‏بردم. اگر هرگز نبوده بودم.

۲۶ شهریور هنوز می‏تواند روز خوبی بوده باشد. اگر وطنم را به من بازگردانده بودند. من وطنم را می‏خواهم.

خارج از دستور ۱: یک سال گذشت. یک سال شد که نیستم. نبوده‏ام از همان اول.

خارج از دستور ۲: گفتگو با رادیو همبستگی:

خیزش و جنبش نوین اعتراضی مردم ایران
حضور و نقش آفرینی نسل سوم سیاسی ، نسل دوم ایرانی تباران مهاجر و تبعیدی

nasl

مقدمه ............

گوش کنید download

گفتگو با مهرداد مشایخی پژوهشگر و استاد دانشگاه جورج تاون

گوش کنید download

گفتگو با علی مهرابی ، ایمان شیرعلی، شهاب سیروان

گوش کنید download

گفتگو با شکوفه منتظری، هژیر پلاسچی

گوش کنید download

خارج از دستور ۳: درک حضور دیگری با «ما از نیمه‏ی لگدکوب شده‏مان برخاستیم» به روز شد.

تریبون آزاد: «تردیدها و درنگ» از گروس عبدالملکیان: «به نام تو حتی/ شک کرده‏ام/ به درختان/ و شاخه‏هایشان که شاید ریشه‏ها باشند/ و شاید سال‏هاست که زیر زمین زندگی می‏کنیم/ **/ چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟/ و چرا پرندگان/ در معده‏های ما پرواز می‏کنند؟/ و چرا قرص‏ها تولدم را به تاخیر می‏اندازند؟/ سال‏هاست که زیر زمین زندگی می‏کنیم و/ شاید/ روزی از هفتاد سالگی‏ام به دنیا بیایم./ و احساس کنم که مرگ/ پیراهنی است که به تن می‏کنیم/ می‏توانی دکمه‏هایش را ببندی/ یا باز بگذاری/ می‏توانی آستین‏هایش را بالا بزنی/ می‏توانی .../ **/ من/ حدس‏های مردی زندانی‏ام/ از فصل‏های پشت دیوار»

تابلوی اعلانات: «چگونه مبارزه‏ی مسلحانه توده‏یی می‏شود» از بیژن جزنی این روزها چیزهایی برای آموختن دارد. البته نه لااقل فعلن بخش‏های مبارزه‏ی مسلحانه‏اش. بخش‏های چگونه توده‏یی می‏شودش.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:8 توسط هژیر پلاسچی |

بازماندگان مخفی مرگ هم می‏دانند

بوی آزادی می‏آمد. ما نمی‏دانستیم. بعدها گفتند بوی آزادی می‏آمده است. ما کوچک بودیم. کوچک‏تر از عروسک و توپ‏های رنگی. می‏گویند آن روزها خورشید بود، باران بود، ستاره بود که هی از آسمان شهر سر می‏زد. می‏گویند خنده بود، کهربا بود، دریا دریا آدمی بود. ما کوچک بودیم. دست‏هایمان کوچک بود. چشم‏هایمان کوچک بود. خدای کودکی‏هایمان کوچک بود. می‏گویند کابوس آمد. کابوس وقتی آمد سکوت بود، پچ پچ بود. ما کوچک بودیم هنوز. اما خیلی‏ها دیگر به خانه نیامدند. خورشید رفت، باران رفت، ستاره رفت. ما کوچک بودیم. دیگر نخندیدیم. خیلی‏ها به خانه بازنگشتند.

***

قرار بود آن صورت‏های راه راه آمده باشند. قرار بود خانه پر شده باشد از بوسه. قرار بود این همه راه را هی هر هفته نرفته باشیم، پشت دیوارهای بلند منتظر نمانده باشیم، از راه دور، از پشت میله‏ها کسی را ندیده باشیم. قرار بود صدا بیاید تا کنار گوشمان، گرما بپاشد روی صورت‏هایمان. قرار بود یکی بیاید، دست‏های نازنینش را بکشد روی موهایمان، برایمان قصه بگوید. قرار بود زندگی، زندگی شده باشد. کابوس آمد. تابستان بود. می‏گویند قرارها را به هم زده بودند. می‏گویند دیگر هیچ کس سر قرار نیامد. می‏گویند آنهایی که قرار بود بیایند آمدند با سینه‏های چاک چاک و سیبک‏های لهیده آمدند، رفتند، کنار هم در گورهای بی نشان دراز کشیدند، دست‏هایشان را روی موهای هم سُر دادند. ما کوچک نبودیم اما خیلی‏ها به خانه بازنگشتند.

***

از کوه‏ها گذشته بودیم. از سنگلاخ‏ها. از وطن گذشته بودیم. اینجا خیابان‏ها غریبه بودند، خانه‏ها غریبه بودند، همسایه‏ها غریبه بودند. در هیات آواره ایستاده بودیم. می‏خواستیم به خانه برگردیم. به صداهای آشنا، به ازدحام آدم‏هایی که از خودمان بودند. ما دیگر کوچک نبودیم. امید داشتیم. رویا داشتیم. قرار بود به خانه برگردیم. با هم به خانه برگردیم. حالا کسانی از ما دیگر هیچ وقت به هیچ سرزمینی برنمی‏گردند. ما تنها ماندیم. جنازه‏ی بهترین‏هایمان را در گورستان‏های غریبه جا گذاشته‏ییم. با سینه‏هایی که هنوز از رد گلوله سرخ می‏زند. کابوس با ما از مرز گذشته بود. خیلی‏ها به خانه برنمی‏گردند.

***

رفتند نان بگیرند و نیامدند. رفتند سمت کتاب و واژه و نیامدند. رفتند کوچه و نیامدند. گفتند بیابان‏های تهران آن روزها بوی خورشید می‏داده است. گفتند ضیافتی بر پا بوده است. ضیافت حنجره و مفتول مسی، ضیافت سینه و کارد آشپزخانه. کابوس در بن بست‏های وطن ایستاده بود. ما دیگر کوچک نبودیم اما از کابوس ترسیده بودیم. از تلفن‏های ناشناس و سایه‏های تعقیب. از حضور بی حرمت کسانی که از ما نبودند. از واژه‏ی مفتش ترسیده بودیم. پیکان‏های سفید در خواب‏هایمان رژه می‏رفتند. زیرزمین‏های نمور و خانه‏های امن ما را محاصره می‏کردند. آنها رفتند و به خانه نیامدند. هنوز خیلی‏ها به خانه بازنمی‏گشتند.

***

ما دیگر کوچک نبودیم، نیستیم اما هنوز رویا داریم. می‏خواهیم شبیه خودمان باشیم. می‏خواهیم این زمین، زمین خودمان باشد. ما روی پشت بام‏ها خدای کودکی‏هایمان را صدا می‏کنیم که بزرگ بود. در خیابان پای خودمان ایستاده‏ییم. ما آرزو داریم خورشید باشد، باران باشد، هی ستاره ببارد روی آسمان شهر. ما آرزو داریم، خنده باشد، کهربا باشد، دریا دریا آدمی موج بردارد. ما آرزو داریم زندگی کنیم. با این همه کسانی از ما به خانه بازنگشته‏اند، بازنمی‏گردند. کسانی از ما برای همیشه رفته‏اند ما اما بزرگ شده‏ایم. بوی آزادی می‏آید.

تریبون آزاد:شعر «پارانویا» از گروس عبدالملکیان: «از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!/ دارم کم کم این فیلم را باور می‏کنم./ و این سیاهی لشکر عظیم/ عجیب خوب بازی می‏کنند/ در خیابان‏ها/ کافه‏ها/ کوچه‏ها/ هی جا عوض می‏کنند و/ همین که سر برگردانم/ صحنه‏ی بعدی را آماده کرده‏اند/ ***/ از لابلای فصل‏های نمایش/ بیرونم بکش/ برفی بر پیراهنم نشانده‏اند/ که آب نمی‏شود/ از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم/ نشد!/ و این آدم برفی درون/ که هی اسکلت صدایش می‏کنند/ عمق زمستان است در من./ ***/  اصلا/ از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!/ از پروژکتورهای روز و شب/ از سکانس‏های تکراری زمین، خسته‏ام!/ دریا را تا می‏کنم/ می‏گذارم زیر سر/ زل می‏زنم/ به مقوای سیاه چسبیده به آسمان/ و با نوار جیرجیرک به خواب می‏روم./ نوار را که برگردانند/ خروس می‏خواند/ ***/ از توی کمد هم شده پیدایم کن!/ می‏ترسم/ می‏ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/ یا گلوله‏یی در سرم شلیک/ و بعد بگویند:/ "خُب/ نقشت این بود".»

تریبون آزاد ویژه: شعر «نجات‏دهنده» از سید علی صالحی: «غنیمت است این دور هم نشستن و/ یک پیاله کنار پیاله‏ای دیگر ...!/ ***/ همین که یادمان نمی‏رود هنوز/ می‏شود از بعضی گریه‏های نابهنگام گذشت/ و رفت/ و هرچه داری ببری برای باران و/ طبقی ترانه و ریحان بیاوری،/ خودش خیلی است!/ خیلی خوب است دانستن همین چند دقیقه‏ی دور،/ که روز نباشد، بود و نبود نباشد/ چند و چرای این و/ حرف و حدیث آن و/ چه می‏دانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!/ ***/ تو بگو/ واقعا چه کسی راست می‏گوید؟/ برویم سرِ پیاله‏ی اول!/ عاقبت همه‏ی مهمانان ناخوانده همین است/ که نان از سفره‏ی ستاره می‏خورند و/ مرثیه از شب ناماندگارِ گریه می‏گویند!/ ***/ گفتن ندارد این بدیهه‏ی بی درنگ،/ که چقدر از دیدن شما و/ خلوتِ این آسمانِ برهنه ... بارانی‏ام،/ باقی بیم و امید آینه، بی خیالِ سنگ.»   

تابلوی اعلانات: کلاغ و گل سرخ روایت چشمی است که از منقار کلاغ‏ها گریخته است تا راز سکوت عاشقان بگوید. خاطرات مهدی اصلانی را بخوانید حتمن. زنده باد عمو مهدیِ همه‏ی ما!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:39 توسط هژیر پلاسچی |

باید به خانه برگردی

برای کاوه مظفری

زود باش کاوه! اعتراف کن. صدایت از پشت این تلفن شُره می‏کند: «مراقب باش لعنتی!» حالا مراقب باش برادر! مراقب باش. اینها نمی‏فهمند. اینها عشق بزرگ تو را به آدمی نمی‏فهمند. اصحاب تقویم‏های پست، نگاهبانان بی‏شرف شب حرمت دست‏های تو را نمی‏فهمند.

زود باش کاوه! اعتراف کن. دلم برای انحنای صدایت تنگ می‏شود. دلم برای دست‏هایت که پَر پَر می‏زند روی هوا تنگ می‏شود. دلم برای باور بزرگت به انسان تنگ می‏شود. تنگ می‏شود این دیوارها، بختک می‏شود آسمان، می‏افتد روی سینه‏ام.

زود باش کاوه! اعتراف کن. امروز چند روز می‏شود؟ تاریخ ایستاده است، دارد نفس تازه می‏کند. بیا کاوه جان! بازی قایم باشک تمام شده است. تو پیدا نمی‏شوی. گرگ بعضی از ما را خورده است. حافظه‏ام کار نمی‏کند. قربان تنهایی تو هم می‏روم رفیق!

زود باش کاوه! اعتراف کن. بیا توی سالن دادگاه، پشت شیشه‏ی تلویزیون اعتراف کن. ما اول بهت زده می‏شویم. بعد عصبانی می‏شویم، فحش می‏دهیم به در، به دیوار، آسمان، زمین. بعد می‏خندیم. به دست‏های تو که ویلان می‏ماند روی هوا و ریشی که روی چانه‏ات. بعد یکی پیدا می‏شود که بزند روی گُرده‏مان، بگوید کاوه از خود ماست.

زود باش کاوه! اعتراف کن. زودتر باید به خانه برگردی. جلوه منتظر است. ما همه منتظریم. به خانه برگرد. ما می‏خواهیم خودمان را دعوت کنیم، بیاییم، بنشینیم گپ بزنیم تا خود سپیده. به خانه برگرد لعنتی! به خاطر تنهایی ما به خانه برگرد.

خارج از دستور: مصاحبه‏ی من با دویچه وله در مورد 18 تیر و جنبش کنونی به همراه رفیقم امین حصوری: «از جنبش 18 تیر تا جنبش کنونی ایران».

تریبون آزاد: شعر «آقای همقدی‏نژاد لطفا!» را آداب سر باختن در 11 تیر ماه 1386 روی وبلاگش گذاشته است اما خواندن آن این روزها دوباره معنایی دارد: «نفت از گردن‏ام آویزان شده خود را می‏کشد بالا/ تا با شما یا برج میلاد/ حتی به یادگار/ می‏دانید چند سال آزگار است/ عکس کپرهای کرمان توی کیفم/ در به در کسی است/ در قصابی/ یا نمایشگاه کتاب و این شب‏ها گوجه فروشی/ که اگر همقد خودم بود/ نشانش بدهم به یادگار/ های عمو خوابی یا/ همسایه‏ی منی/ که گاهی خواب تفنگ می‏بیند/ و از شلیک گلوله/ شهیدانی که در کنج خانه‏ام لانه کرده‏اند/ پر پر پر/ نه که بترسم/ اما شبیه پمپ بدون بنزینی شده‏ام که هوای سوختن دارد/ شبیه شترهای عربی که روزنامه‏ها نوشتند/ برایتان قصیده‏ی فصیح فضاحت که نه/ چیزی سروده است/ بی که بداند پرچم ما پیراهن کدام خلیفه بوده است/ شبیه آفتابه‏ای بر گردن خشم/ (اینجا من می‏روم دستشویی و مرد برمی‏گردم)/ پیش از این زنی داشتم/ و ماهیانی/ با گیسوانی سمج/ که بی آنکه جنگ شود/ و برادران شما در خلیج/ از طیاره‏های روسی/ پر پر پر/ می‏توانستم برایشان بمیرم/ حالا زنم/ همان سرزمین کوتوله‏ها/ و من چرا نمی‏توانم روی این خاک تف بیاندازم؟/ روی این سطرها نفت نپاش/ آن را ببر توی کابینه‏ات/ و برای وزیر فرهنگت/ جنگت/ نفتت/ که دارد همین جور از/ گردنم/ زنم/ تنم/ وطنم/ چکه می‏کند».

توصیه در حاشیه‏ی تریبون آزاد: اگر این شعر را دوست داشتید این دو شعر آداب سر باختن را هم بخوانید: «دین یک آگهی بازرگانی است» و «ما در محاصره‏ایم».

تابلوی اعلانات: «یک عاشقانه‏ی آرام» از نادر ابراهیمی. نشر روزبهان. انقلاب ما عاشقانه خواهد بود. می‏دانم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:23 توسط هژیر پلاسچی |

من هم اعتراف می‏کنم
در پاسخ به کمپین «من اعتراف می‏کنم» و فراخوان سامان رسول‏پور

اعتراف می‏کنم نامم هژیر بوده است. از نام‏های شاهنامه، تاریخ شاهان و فرادستان. سردار رستم در جنگ با سهراب. پیوند تاریخی فرزندکُشی. نامم هژیر شد تا از یاد نبرم انقلاب شما را که فرزندانش را تکه تکه خورد.

اعتراف می‏کنم من، هژیر فرزند مهناز هم بوده‏ام و این جرمی نابخشودنی است در سرزمینی که فقط باید فرزند پدرت باشی. فرزند مهناز شدم تا زنان وطنم را از یاد نبرم.

اعتراف می‏کنم من هژیر بوده‏ام، فرزند غلامرضا. به پادافره‏ی فقر بی پدر چپ شدم. به خاطر اشک‏های برات وقتی با آن دست‏های بزرگ گونه‏اش را پاک می‏کرد روزی که اخراجش کرده بودند. به خاطر اکبر که با من به مدرسه می‏آمد، پشت یک میز می‏نشست، شلوارش زانو انداخته بود مثل شلوار من و دست‏هایش در زمستان‏های بی دستکش یخ می‏بست. به خاطر لیلا که دختر همسایه بود، که گونه‏هایش سرخ بود، که خوب بود، قدیس بود و قیمت تن‏اش در حراج بی حرمت ناچیز بود، به اندازه‏ی کفی نان و قالبی پنیر.

اعتراف می‏کنم که چپ شدم تا کسی بی خانه نباشد و خانه‏ی اجاره‏یی کوچکم توطئه بود. چپ شدم که کسی بی کار نماند و بی کاری مداومم توطئه بود. چپ شدم که نان ارزان باشد و گرانی نان توطئه بود. توطئه‏ی مشترک من و گندم.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا عاشق آزادی بوده‏ام که موجود مشکوکی است. عاشق هوای باز، آسمان، دریا بوده‏ام. عاشق کلمه‏های شاد، نگاتیوهای ممنوع، رنگ‏های مجرم بوده‏ام. عاشق رقص بی پروا، بوسه‏های آشکار، عاشق برهنه‏گی بوده‏ام.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا از آمریکا، از جرج دبلیو بوش یا باراک حسین اوباما، از خودِ خودِ دختر دیک چنی پول گرفته‏ام، داده‏ام به یکی که بیمار باشد اما شب‏ها نخوابد، که اعصابش ویران شود. داده‏ام به یکی که برای کارگران کتاب‏خانه بسازد، که اخراج شود. داده‏ام به یکی که سرش را با باتوم بدرند، کف پایش را با کابل له کنند، سینه‏اش را به گلوله جر داده باشند. داده‏ام به یکی که آدم‏ها را دوست داشته باشد.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که زن صیغه‏یی نداشته باشم. که وقتی سنگ سنگسار و طناب دار می‏بینم گریه‏ام بگیرد. که از سیم خاردار، از دستبند، از پلیس‏های جهان، از ولی معظم فقیه متنفر باشم.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که شب‏ها کابوس ببینم. که بدنم توی سرما چنگ شود. که دردی پشت گوشم آخ! که وطن نداشته باشم، رفیق نداشته باشم، عزیز نداشته باشم، که خارجی باشم، بمانم.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که عصرهای جمعه دلم بگیرد. که عاشق دختر رهگذر شوم. که شک کنم، تردید داشته باشم، بترسم، مومن باشم، بخندم، مست شوم، چِت کنم، شعر بگویم، قصه بخوانم، بحث کنم، راه بروم، بنشینم. که از ریش‏های چه گوارا و چشم‏های نیکول کیدمن خوشم بیاید. اعتراف می‏کنم پول گرفته‏ام که آدم باشم. مرا ببخشید آقای بازجو اما به کوری چشم‏های شما!

تریبون آزاد: شعر «وصیت‏نامه» از آریل دورفمن، ترجمه‏ی باقر مومنی برای سهراب اعرابی، شیوا نظرآهاری، نیما نحوی، علی وفقی، پیام حیدرقزوینی، عبدالله مومنی، مهسا امرآبادی، مسعود باستانی، کاوه مظفری. برای بندیان زیر شکنجه: «وقتی به تو می‏گویند/ که من در زندان نیستم/ باور مکن!/ باید روزی این را اعتراف کنند!/ وقتی به تو می‏گویند/ که من آزاد شده‏ام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفته‏اند/ وقتی به تو می‏گویند/ که من به خودم خیانت کرده‏ام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که من به حزبم وفادار بوده‏ام/ وقتی به تو می‏گویند که من در فرانسه بوده‏ام/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی به تو نشان می‏دهند شناسنامه‏ی جعلی مرا/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی که به تو نشان می‏دهند/ تصویر جنازه‏ی مرا./ باور مکن/ وقتی به تو می‏گویند که ماه، ماه است/ که این صدای من است بر نوار/ که این امضای من است بر کاغذ/ اگر به تو بگویند که یک درخت، درخت نیست/ باور مکن!/ باور مکن هیچ چیز را/ از هر آنچه به تو می‏گویند./ هیچ را از آنچه به تو قول می‏دهند/ هیچ چیز را از آنچه به تو نشان می‏دهند./ و سرانجام روزی می‏رسد/ که از تو می‏خواهند بیایی/ جنازه‏ی مرا شناسایی کنی/ و تو در پیش روی خویش مرا می‏بینی/ و صدایی به تو می‏گوید:/ او از شکنجه جان به در برده است،/ او مرده است!/ وقتی که به تو می‏گویند/ که من/ به تمامی،/ مطلقن/ برای همیشه مرده‏ام .../ باور مکن!/ باور مکن!/ باور مکن!»

تابلوی اعلانات: فیلم‏های مستند «سالوادور آلنده» و «نبرد شیلی» هر دو ساخته‏ی پاتریشیو گازمن را دقیقن باید در همین روزها دید.



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:33 توسط هژیر پلاسچی |

قرار بی قرار و فصل دلهره

برای شیوا نظرآهاری

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. پرت شده‏یی توی دره‏ی اوین که هنوز حنجره‏ی پرنده‏هایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلی‏های کافه موکا خالی می‏ماند. این قهوه‏ی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار می‏کشانی‏ام از درد روزگار.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار تا با هم برویم دره‏ی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفته‏یی خودت نشسته‏یی توی سلول. رویای بی حاشیه می‏بافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قول‏هایت بزنی.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. سوپ هم نمی‏خواهم دیگر. آبی می‏شود آسمان رنگ روسری‏ات. درس می‏دهی کودکی‏هایم را لابه‏لای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطه‏چین‏ها و انگشت‏های شما بلند است عجیب.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر می‏آید که زیر شکنجه‏یی. شکنجه واژه‏یی پنج حرفی است که شکن شکن می‏شود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسری‏ات. گریه هم که می‏کنم خالی است صندلی‏های جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. باران بدون شوخی می‏بارد. باران سرب داغ. تو را برده‏اند دره‏ی اوین. من پرت شده‏ام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسری‏ات. رنگ همین سپیده‏یی که می‏زند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابان‏ها می‏گیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.

خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.

تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید می‏افتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم     بگردم بر خطی که رویا     در انتهایش/ ثابت می‏ماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو     نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافت‏شمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش می‏آید در نقطه‏چینی سفید که سرعت می‏گیرد دم به دم./ #/ این‏جا کجای دنیاست؟/ بعد از درخت‏های سپیدی که دیده‏ام/ بعد از هزار رود که باید آبی می‏زد (اما قطعا سیاه می‏زده است)/ تازه عبورم از جنگل‏هایی‏ست که بوی خاکستر می‏پیچانند/ از کوره‏راه‏های پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم می‏گشوده‏اند از دودی     خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه می‏انداخته است بر رویا و جنایت./ از کوره‏های دیروز فاصله‏ای نیست تا این حافظه که محو می‏گذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز می‏خواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستان‏ها چقدر تکرار می‏شوند».

تابلوی اعلانات: ندارد!

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:21 توسط هژیر پلاسچی |

مطلب جدید

مطلب جدید من با عنوان «دولت‏آبادی، سروش و وقت نکبتی مصائب» در اثر منتشر شد.

این‏ها را هم بخوانید: «احمدی‏نژادت را قورت بده!» از امین حصوری.

«درباره‏ی "این" انتخابات» از روزبه آقاجری.

«شرکت در انتخابات به مثابه‏ی انفعال سیاسی» از پری آگاه.

«کدام تحریم: "تحریم" یا تحریم؟!» از امین حصوری.

«نقدی بر یک گزاره‏ی انتخاباتی یا علیه فرومایگی سیاسی» از روزبه آقاجری.

«با اجازه‏ی بزرگترها ... نه!!» از پژمان رحیمی.

«طرح پرسش‏های بنیادین در هیاهو» از نادر فتوره‏چی.

«انتخابات پالوده و آن حقیقت آلوده» از بابک سلیمی‏زاده.

«در فضیلت رای ندادن» از محمد غزنویان.

«انتخابات، نمایش همسانی دولت _ وضعیت» از مهدی سلیمی.


پست پایینی هنوز سر جای خودش است.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:39 توسط هژیر پلاسچی

حرف‏هایی که شما نمی‏فهمید

 

مُرد ... اون ممه‏رم لولو خورد. فاتحه مع الصلوات. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ.

راست ایستاده باشید. حالا لبخند. کلیک. ممنونم که در عکس من ایستادید. حالا گورتان را گم کنید لطفن! ببخشید که گاز می‏گیرم. دست خودم نیست. این دندان‏ها عاریه است. از خودتان گرفته‏ام. دراکولا خواهم شد به زودی. می‏دانم!

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: درک حضور دیگری با «این باغ شاد شکوفه‏ها نیست» به روز شد.

خارج از دستور 3: «حقوق بشر کسب و کار ما نیست» در ویژه‏نامه‏ی سه ساله‏گی کمیته‏ی گزارشگران حقوق بشر.

خارج از دستور 4: گفتگو با چراغ در ویژه‏نامه‏ی مهاجرت، درباره‏ی تبعید!

خارج از دستور 5: حسین اکبری، کاوه مظفری، جلوه جواهری، محمد اشرفی، عبدالله وطن‏خواه، جعفر عظیم‏زاده، سعید یوزی، ابوالحسن شفا، علیرضا ثقفی، محسن ثقفی، شیث امانی، اسدالله پورفرهاد، علی کلائی، شاهپور احسانی‏راد،...، جان‏های پاک این فهرست بلند در زندانند و ما رای می‏دهیم. زندگی به همین کثافتی است.

خارج از دستور 6: کتاب «فرانسه مبارزه ادامه دارد» نوشته‏ی تونی کلیف و یان بیرشال را در سایت میند موتور با ترجمه‏ی امین قضایی و بیتا صمیمی‏زاد بخوانید. کتابی قابل اعتنا از زمانه‏یی قابل اعتنا.

خارج از دستور 7: همیشه و همه وقت و همه جا محمد نوری. بله قربان! باز دوباره صبح شد.

تریبون آزاد: شعر بلند «بانو» از عاصف حسینی شاعر افغانی که می‏ارزد به خواندنش. برای امیر یعقوبعلی که شعر افغانستان را دوست دارد: «جنگل گرسنه است/ شنیده‏ام موهایت جو گندمی شده است/ بگذار یرقان بزند/ بعد هم ملخ/ بگذار سونامی پاهایت را بنوشد/ چون قرص آسپرین/ برای درد ناعلاج جهان./ بگذار تمام حادثه در تو رسوب کند/ شانه‏هایت هیروشیما،/ دست‏هایت را حرس کنند/ پیش از آن‏که امداد خداوندی فرا برسد!/ می‏خواهم قد بلند بشناسم‏ات جنگل، دخترکم!/ دل می‏گذرد از کوچه‏ی خاکی/ و افیونی تازه چون تو را در بر می‏کشد/ اگر رگ‏ها آلوده شود، تو همیشه از منی/ چشم‏هایم میان خیال و پرنده باز/ تا تو را بشناسم/ ×/ چگونه بشناسم‏ات دخترکم،/ به کدام نشانه، کدام لبخند؟/ متن تو را به هفتاد زبان ترجمه کردند/ می‏شناسم خواهرکانم را/ که از نیل برگشتند/ یکی از بافه‏ی تاریکش که برف باریده است/ یکی از انجیرهای آویزان گلوبندش/ و برادرانم که از اهرام سه گانه برگشته‏اند/ سر به زیر و خاموش/ با شالی که زنبورهای عسل دزدیده‏اند/ ×/ به کدام نشانه، به کدام سخن،/ پرسش گنگی لب‏هایم را بدوزد؟/ تو هم نمی‏دانی که بردگان برادر/ وقتی کوه را به دوش می‏کشیدند/ آیا ترانه می‏خواندند؟/ ×/ می‏خواهم از تو چیزی به یادم نباشد/ وقتی برای خودکشی/ کنار خنده‏های تلخ خدا زانو می‏زنم/ می‏دانم این که دهانت هنوز/ بوی تلخ می‏دهد/ بادام کوهی که راه ابریشم را از میان بلندی‏های سینه‏ات عبور داد/ و تاجران باده آمدند و شاعران یاوه گفتند/ ×/ به کدام نشانه؟/ دست بردار، بردار!/ که نه از خودم خشنودم، نه از شما/ نه از گالیله که سرگردانی ما را کشف کرد/ نه از ابن سینا و فارابی/ نه رازی که الکل را/ باعث بی‏رونقی چشم‏های تو کرد/ بگذار چون دردی مداوم/ باعث کشف اسطوره‏ها باشم/ آشیل از مچ پای‏ام برخیزد/ رستم از کتف‏ام/ خدایان تراوا عاشق‏ام باشند/ نیمه‏ی دیگر را از ساقه‏ی ریواس بردارم/ و سهراب زخم پهلوی جاودانه‏ی تن/ بانو!/ بر درد خود ایستاده است آتشفشانی در شرف پایان/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن؟/ تو را چون تهمتی بزرگ/ به قاضی‏خانه‏های شرق و غرب کابل رواج دادند/ یکی چشم‏های تو را به پاکستان برد/ یکی رنگ پیراهن‏ات را/ به نقاش‏های مدیترانه!/ و چند قرن پیش لب‏های‏ات را/ به مونالیزا هدیه بردند/ ... شاید از همان روز خنده‏ات دیر شد/ ×/ تو اما ناگزیری بانو!/ با گردنی زیبا و کشیده/ و سرمه‏ای که جهان را سیاه کرد/ با گردنی زیبا و برهنه/ که جلادها را به تاخیر حکم وامی‏داشت/ و بعد همان شب لندن/ پر شد از عطر سوسن و دامن و تن/ و بعد همان شب/ عکس لنین پیر شد، با ریشی بلند/ و بعد همان شب موزیُم لوور و متروپول/ پر بود از فسیل بوسه‏ات زیر آخرین فوران/ و عقیق/ و قسمتی از انگشت/ و بعد همان شب/ قیمت نفت استفراغ کرد/ سینه‏ی خشخاش دچار تورم شد/ و مادری پیش از تولد فرزندش/ وصیت‏نامه نوشت./ ×/ به کدام نشانه بانو!/ سرد است، سرد/ حنجره‏ام برف باریده است./ می‏خواهم کمی بترسم از تو، از من، از مادرم و دین پدری/ استخوان‏هایم را/ از ناکجاآباد سیبری/ در بوجی کارگران مانده پیدا کنم/ گرم کنم/ و بعد با برادرانم بپوشم./ ×/ بانو، مسافر تو می‏ترسد/ از مضمون عاشقانه در عصر یخبندان/ و سنجاقی که جهان را به موهای‏ات ضمیمه کرد/ می‏ترسم/ چون پرنده‏ای که زبان مادری‏اش را از یاد برده است، می‏ترسد./ بگذار بترسم/ از حرکت اتم در مسیر خاطره‏ی انسان/ از جنین ناقص در رحم زن/ و زاغه‏ی کثیف مهمات بر شاخه‏ی زیتون/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن/ مرا از تو منع کردند؟/ چون کودکی که مادرش ایدز دارد/ و سکه‏ی عقیم عصر دقیانوس/ مانند فسیلی که فاصله‏ی دندان‏هایش به ما ارث رسید/ ×/ تو اما .../ از قرون وسطا برگشته چشم‏های‏ات/ با همان تیرگی و خیرگی تلخ/ لب/ در گیلاس چای فراموش شد و بعد/ طالع‏بینان جهان فال قهوه می‏بینند/ یکی گفت: احتمالا از اهالی جنوب استی/ دست‏های‏ات بوی هریرود می‏داد/ شال‏ات را در تاکستان‏های شمالی پالیدند/ به دامن‏ات پنبه‏گل‏های ترکستان/ و کفش‏های‏ات ... آه! ... پاکستان/ هیچ‏کس نگفت تو راز خاک خورده‏ی کدام درختی/ که گنجشک‏ها بر شانه‏ات انجیل می‏کارند؟/ ×/ همیشه خنجر است که از پشت فرا می‏رسد/ چون پیغمبرانگی ابراهیم/ و اشتهای دوباره‏ی خداوند برای خلق بشر/ من خط‏های فاصله را/ از تو عبور کردم/ نشستم پای کهنه دیوار گلی/ و مثنوی معنوی را قدم قدم/ بر سرک‏های جهان پاشیدم/ تو با تمام رنج‏های من تنهایی/ و من چقدر به تنهایی تو/ از سفر برگشته‏ی دست‏ها/ از رطوبت طوفان نوح/ و ترک خورده‏گی‏های سفر مارکوپولو به چین/ از کرامت بنی امیه به علی/ و شاید تعارف یک قرن پیاده‏روی/ به زنی تنها در خیابان جنگ جهانی دوم/ ×/ لب‏های‏ات را فراموش کرده‏ام بانو!/ اجازه هست خطوط اولیه‏ات را مرور کنم؟/ وقتی خدا تو را کشید/ به قاضی‏خانه‏های شرق و غرب کابل .../ و انزوای مثلث فرصت تنفس نیست/ فرو مانده‏ام در تحلیل هندسی تو/ هر چند سیب هر بار حرف تازه‏ای برای گفتن دارد در این زمان گندیده!/ ×/ نه! هیچ‏گاه فراموش نمی‏کنم/ پلک‏های‏ات را/ پیش از پروانه شدن کشتند/ و نخستین فرش جهان مسیر قدم‏های رییس‏جمهور را امتداد داد/ با کفشی از چرم براق آفریقا/ و سگگی که مثل دندان‏های کودکانه‏ات گرسنه بود/ ×/ آری حالا؛/ از تمام جهان اعانه جمع می‏کند این گدای نجیب تو!/ تا گلوبندی شود برای شما/ و رگ‏های لاجورد/ عبور دهد تو را از دود و خاکستر/ به فصل کبوترهای چاهی/ به ابتدای پروانه شدن/ بانو!»         

تابلوی اعلانات: شب یک شب دو معجزه‏یی کاغذی است از بهمن فُرسی که سال‏هاست دارد زیر غبار چاپ قدیمی خاک می‏خورد. کتاب را سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک در سال 1353 منتشر کرده است و قرار است تابستان امسال توسط نشر پامس در کلن از نو چاپ شود. لابد باید ارزش گشتن در کهنه‏فروش‏های میدان انقلاب را داشته باشد. جای من را هم لای بوی نای آن همه کاغذ و خاک خالی کنید!

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 7:58 توسط هژیر پلاسچی |

دل‏آرا دارابی اعدام شد

بخند دل‏آرا، دختر خورشید، بخند. از زمین به زمین. از خاک به خاک. از استخوان به استخوان. بخند خواهرک معصوم من! بخند.

حالا آرام شده‎یی دل‎آرا. آرام بخواب عزیز من. آرام بخواب. نمی‎بینی گونه‎‏هایم سرخ است؟ شرم جهان بر من، بر ما. ما هرزه‏گان تماشا. صادرکننده‎گان بیانیه‎های طویل. بخواب دل‎آرا.

خوابت آشفته مباد نازنین! شب مانده است. شعله‎ی ما دخل این شب را نیاورد. من دروغ گفته بودم. تو نیستی. زمین چیزی کم دارد دل‎آرا. زمین آبرویی ندارد تو آبروی زمین بودی. ما اما فراموش می‎کنیم. همین چند ساعت بعد هم فراموش شده‎یی. پس بخواب دخترک! آسوده بخواب. ما با چشم‎های باز نیز خفته‎ایم.

این نوشته خارج از دستور ندارد، تریبون آزاد ندارد، تابلوی اعلانات ندارد. این نوشته بی‎همه‎چیز است مثل ما!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:31 توسط هژیر پلاسچی |