تبليغاتX
حواری خورشید
عکس‌هایی که شما نمی‌بینید

عکس اول: اینجا من اتفاقی، اتفاق افتاده‌ام. تازه‌ام. جدیدِ جدید. می‌بینید چشم‌هایم چه وقی زده رو به جهان؟ هنوز دوران مکاشفه است. عمیق‌تر از مکاشفه‌ی  یوحنا. جهان را بهتر از نیوتن و گالیله می‌فهمم.

عکس دوم: این منم. دمر خوابیده‌ام روی کوسن مخمل و ژست گرفته‌ام. کاری که می‌کنم مهم‌تر از کار مجسمه‌ی تفکر است. زل زده‌ام رو به دوربین با چشم‌هایی که هی منتظرید گریه کند. گریه از تفکر مهم‌تر است.

عکس سوم: این منم. آنکه با آن آرامش پهناور نشسته زیر طاقچه دیگر نیست. نگاتیوها را سیاه و سفید کنید! چشم‌های میشی‌اش اما باید رنگی مانده باشد. مرد چشم میشی، عموی من است. همان که یک صبح زود، هوای لابد مرطوب سحرگاهی را فرو داد و بعد در انتهای طناب دار رقصید. دقت کن! دور گردنش انگار رد حلقه‌ی طناب کبود مانده است. پایین‌تر من روی پاهایش دراز کشیده‌ام با خنده‌یی رها. خنده‌یی که این همه سال خوش‌نشین فهرست گمشده‌هاست.

عکس چهارم: شما این عکس را نمی‌بینید. از نگاه محدود شما، قاب شده از لنز دوربین، پیرزنی نشسته است و دارد چادرش را به دندان می‌گزد. من چشم‌های شما می‌شوم. این سوی دوربین که شما نمی‌بینید، من نشسته‌ام. سرهمی زرد پوشیده‌ام و موهایم فر می‌خورد در پیچش آن همه سادگی. تولد من است. تولد چهار سالگی و مادربزرگ عزیزِ آن همه افسانه‌های خوب برایم لباس خریده است. من ناراحتم. لباس دوست ندارم. فرصت نشد بپرسم دلش شکست یا نه. حالا بیا مادربزرگ! گونه‌ام را ببوس. پتو را تا زیر چانه‌ام بالا بکش مبادا سرما بخورم و بعد مرا ببر. من از جهانی که در آن هیچ‌کس برای کودکی‌های من دلش نمی‌گیرد بدم می‌آید.

عکس پنجم: این منم و آن ژاکت سبز دست‌باف مادرم که شما پشتش را نمی‌بینید. بو بکشید! هنوز بوی دست‌های مادرم را می‌دهد که هی دارد اشک‌هایش را پاک می‌کند. دست‌هایت را قربان بهترین مادر روی زمین!

عکس ششم: این اولین تصور کودکانه‌ی من است از اتاقی از آن خود. انباری تاریک با آن چراغ زپرتی کم نور. پناهگاه رازهای من. اسباب‌بازی‌های بچگی و بوی خوش صابون و عکس تمام قد میرزای جنگلی بر دیوار. خانه‌ی کودکی‌هایم که ویران شد نقاشی‌هایم روی دیوار جایی که باید اتاق کوچک من بوده باشد، مانده بود. بیهوده مگردید. اینها در این عکس ثبت نشده‌اند.

عکس هفتم: قرار نیست همه‌ی عکس‌هایم را نگاه کنید که. بگذارید برای یک فرصت مناسب که دلی باشد. مثلن همین عکس. نگاه کنید! قرار نبوده من توی این عکس باشم. من و عکاس هیچ‌ِکدام تعمدی نداشته‌ایم. عکاس دارد کار خودش را می‌کند: ثبت ارکستر نظامی در کانون اصلاح و تربیت تهران. من هم لابد دارم کار خودم را می‌کنم: تماشای آدم‌هایی که از پشت این دیوارها آمده‌اند. من تصادفی توی این عکس ثبت شده‌ام.

عکس هشتم: ما چهار نفر بودیم. رفیق کوچه‌های قرار و سیگار و ستاره. آن همه شبگردی و هق هق، آن همه پرسه و سرود و دل دل. ما چهار نفر بودیم توی این عکس. حواریون خورشید. حالا تنها همین حواری بر جای مانده است. تنهاترین حواری خورشید.

عکس نهم: تل کاه همیشه فرصت مناسبی‌ست برای ثبت شدن. ببینید چه پس‌زمینه‌ی قشنگی درست کرده است. زمینه‌ی این عکس اما مشکل دارد. آن که نشسته است منم. آن دیگری را نمی‌شناسم. نمی‌بینم که بشناسم. شما هم نبینید لطفن!

عکس دهم: در این عکس هیچ چیزی تازه نیست. همه چیز تکراری و مداوم است. این شب، این تنهایی، این سیگار که از پهلوی من آفریده شد. عکس، من را قاب کرده است درست نگاه کنید!

عکس هزارم: عکس‌های دسته‌جمعی را آفریده‌اند که آدم‌های توی آن نباشند دیگر. یعنی بروند که نباشند. این همه عکس دسته‌جمعی، این همه خوب‌های دیروزی، فهرست نیست‌ها. تنها کسی که هی تکرار می‌شود منم که ماندنی‌ام تا در آلبوم چه می‌دانم چه کسی ببینید که من هم رفته بوده‌ام.

حالا که این همه عکس‌های من را دیده‌اید بیایید شانه به شانه‌ی من به این دیوار تکیه کنید. یکی برای آلبوم من، یکی برای آلبوم شما. این عکس هزار و یکم است که آدم‌های توی آن نمی‌مانند. نمی‌مانند و عکس را آفریده‌اند که من گریه کنم. این عکس اما چتری است لااقل در این باران مدام تگرگ و مرگ. فرصت برای گریستن ما هم بسیار است.

خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری

خارج از دستور ۲: درک حضور دیگری با مطلب «در دفاع از کار فرهنگی» به روز شد.

تریبون آزاد: شعر «باران» از شهره چلیپا: «کنار خبرهای هواشناسی رادیو/ عده‌یی خمیازه می‌کشند/ باران قرارش را بهم زده بود/ و مردی که بارانی‌اش را/ کنار چشم‌انتظاری‌اش آویخته بود/ مردی که می‌گفت راز ابرها را می‌داند/ با بارانی‌اش اکنون/ زیر دوش ایستاده است.»

تابلوی اعلانات: کریستف کیشلوفسکی اگر فقط همین «فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق» را هم می‌ساخت نامش را ماندگار کرده بود. شما هم اگر فقط همین فیلم را ببینید باز هم یک گوشه‌یی از دنیا را فهمیده‌اید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 4:29 توسط هژیر پلاسچی |

نامه به کودکی که هرگز متولد نخواهد شد

چشم‌هایت، دست‌هایت، انگشت‌هایت باید خیلی کوچک بوده باشد اگر می‌آمدی. اما تا همیشه‌ی این زندگی نمی‌آیی. نمی‌آیی که کودک من باشی، کودک من تا قصه‌های مادربزرگ را برایت از حفظ بخوانم.

نمی‌آیی تا به هزار زبان جهان برایت لالایی بخوانم، تا دست‌هایت کوچک باشد در دست‌های من و موهایت مثل کودکی‌های خودم فر بخورد. نمی‌آیی تا بهترین خواب های زمین را برایت دزدیده باشم.

بابایی! بهترینِ پدری که من نخواهم بود! حالا قبول که این جهان نکبتی‌تر از آن است که تو چشم‌هایت را رو به آن گشوده باشی. قبول که این زمین لیاقت قدم‌های تو را ندارد. اما عزیز دلِ رویای دست نایافته‌ی من! این خیابان‌ها بدون تو، بدون موسیقی قهقهه‌های تو، بدون ترس‌ها و دلهره‌هایت، بدون گریه‌های شبانه‌ات چیزی کم دارد.

نگاه کن! جهان ما جهان افسانه‌هاست. پریای قصه با ماهی سیاه کوچولو و پری و کاکل زری، خروس زریِ پیرهن پری با خرگوش‌های ستاره‌ها، جیرجیرک شجاع و دخترای ننه دریا، خاله سوسکه و پسرک لبوفروش صف کشیده‌اند که تو بیایی و تو سر قرار نیامده‌یی. حالا من با این همه افسانه روی دستم چه کنم؟ قصه‌هایم را برای کدام دیوار بی پدر مویه کنم؟ و شبق شبق موی که را شانه بزنم؟  

نه گلکم! نیامدی اما من هر شب خواب تو را می‌بینم که داری با یک جفت چشم سیاه درشت زل زل نگاهم می‌کنی. توی خواب‌هایم بمان تنها روزنه‌ی عزیز رو به نور در ازدحام این همه کابوس‌های بد! برای تحمل باقی حادثه لابد راهی پیدا می‌شود.

خارج از دستور 1: گفتگوی من با «دویچه‌وله» در مورد انقلاب 57. محض اطلاع!

خارج از دستور 2: «درک حضور دیگری» با دو مطلب «با درد جاودانه شدن تاب آر ای لحظه‌ی ناچیز» در مورد روشنفکری و «کریه اکنون صفتی ابتر است» پاسخی به حضرت قوچانی به روز شد.

خارج از دستور 3: پروین اردلان، عزیز فروتن جنبش زنان برنده‌ی جایزه‌ی معتبر اولاف پالمه شده است. دامن دامن تبریک!

خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: در تریبون آزاد ضیافتی برپاست با شعری از شهیار قنبری از آلبوم پیشمرگانه‌ها: «زمین ادامه‌ی دستی‌ست که به گندم می‌رسد/ زمین ادامه‌ی عشق است/ که/ سرخ‌ترین پیرهن را به تن دارد/ و من/ ادامه‌ی زیباترین ترانه‌های ترسخورده‌ی بابابزرگ/ به ترکه‌های ناظم و درد بلند جریمه/ به وحشت سود و زیان تاجر زنگ حساب/ به کوچه‌های خشک آب شاهی و/ یخ بَر خَر/ سکوت ماندگار پدر/ و فرفره‌های بی باد می‌رسم/ ﷼/ چه کسی آیا/ سه ماه تعطیلی ده سالگی‌ام را/ از تخم مرغ فروش و تاجر بازار امتحان حساب/ باز پس می‌گیرد؟/ جز من که از زمین تو می‌رویم/ ﷼/ زمین ادامه‌ی یک شعر است/ که عشق را ادامه‌ی شبنم می‌داند/ و سرخ‌ترین شال را برای شانه‌های حقیقت می‌بافد/ در سرخْ‌باد سرود و سپیده/ ﷼/ زمین ادامه‌ی یک ریشه است/ تا همیشه‌ی بیشه/ زمین ادامه‌ی یک سفره است/ که گِرده‌ی نان را به گُرده گرفته است/ صحرا به انفجار تَرِ باران ایمان دارد/ چشم بادامیِ من!/ زمین ادامه‌ی یک گنبد ستاره است/ و دشمن/ ادامه‌ی شهرزاد هزار و یک شب خواب است/ ﷼/ زمین ما به گندم می‌رسد/ زمین به سفره‌ی مردم می‌رسد»

تابلوی اعلانات: فیلم انیمیشن «پرسپولیس» که با کارگردانی مرجان ساتراپی ساخته شد تبلیغات زیادی از جانب حاکمان و دستیارانشان آغاز شد که بعد از فیلم «سیصد» دومین فیلم ضد ایرانی هم به بازار آمد. حتا چلچراغی‌ها هم عر و تیز کردند که فیلم، «هویت ملی» ما را نشانه رفته است. توصیه می‌کنم فیلم را که این روزها با زیرنویس فارسی به مدد معجزه‌ی دی. وی. دی در دسترس است ببینید تا مفهوم «ایرانی» بودن و «هویت ملی» را در نگاه برخی درک کنید.          

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:50 توسط هژیر پلاسچی |

خبر آورده‌اند که احتمال وقوع حادثه نزدیک است

 

برای بچه‌های آمادگی ژاله. برای عارف، مهدی، عبدالرضا. برای خانم مدیر و برای دختر موطلایی قصه‌‌های من!

قبول نیست دختر، قبول نیست. قبول نیست که این همه سال رفته‌یی و حالا داری توی خواب‌های من سرک می‌کشی. آخرین باری که دیدمت درست نوزده سال پیش بود. تو موهای طلایی داشتی که توی آفتاب برق می‌ِزد و یک جفت چشم درشت.

باهوش‌ترین دختر آن آمادگی بودی با آن حیاط مندرس قدیمی و در چوبی و حوض آبی. ما ‌آخرین نسل ژاله‌یی‌ها بودیم. آخرین بچه‌هایی که توی حیاط آن خانه دنبال هم می‌دویدیم و هیچ وقت نگفتم همه‌ی بدنم گر می‌گیرد وقتی من را می‌گیری. اصلن بگذار بعد از این همه سال اعتراف کنم منی که آنقدر تند می‌دویدم که هیچ کس به گرد پایم هم نمی‌رسید، وقتی که تو گرگ قصه می‌شدی از روی عمد بود که آرام‌تر از همیشه می‌دویدم. من سوخته‌ی تو بودم دختر همیشه‌ی بازی.

و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که آنقدر تند می دویدم همیشه که تو دوستم داشته باشی. و به خاطر تو بود که من همیشه توی دسته‌ی پسرها، سر دسته بودم اما وسط آن هنگامه‌ی گلوله و برف، طرف تو بودم که سر دسته‌ی دخترها بودی.

و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که اسم برادرت را چپاندم پای نقاشی سه نفره‌یی که با مهدی و عارف کشیده بودیم و با عارف قهر کردم.

و بگذار باز اعتراف کنم اولش دو به شک بودم که عاشق تو باشم یا عاشق مدیر آمادگی ژاله که چقدر خوشگل بود. اما انتخاب کردم و بگذار اعتراف کنم حالا می‌دانم تو باهوش‌تر از آن بودی که نفهمیده باشی. وگرنه آن همه قدم زدن‌های دوتایی توی حیاط برای چه؟ وگرنه تقسیم بزرگ لقمه‌ی توی کیف برای چه؟ نه! تو حتمن می‌دانستی که لقمه‌ات را به جای برادرت با من قسمت می‌کردی.

و بگذار باز اعتراف کنم که هنوز از نزدیکی‌های در قدیمی آمادگی ژاله که می‌گذرم ریه‌هایم پر می‌شود از بویی که حالا می‌فهمم بوی آشنای توست. و جهان چقدر کثیف بود، چقدر نکبتی بود، چقدر پلشت بود که آن سال، درست همان سالی که من عاشق تو شدم به خاطر بمب‌های عراقی آمادگی را نیمه کاره تعطیل کردند. همه‌ی زندگی بعد از آن نیمه کاره شد عزیزِ دل!

حالا کجای این جهان داری نفس می‌کشی دختر؟ اصلن شاید گاهی سرکی پنهانی به این پنجره‌ی غبار گرفته می‌کشی و صدایت درنمی‌آید. اصلن خدا را چه دیده‌یی، شاید با یکی دو خیابان فاصله نزدیکی‌های من باشی و من ندانم. می‌دانی؟ آخرین باری که برادرت را توی خیابان دیدم دهانم پر شد که بپرسم کجایی، اما نپرسیدم. می‌خواهم تو دختر مو طلایی شش سالگی‌های من بمانی و من تا آخر این دنیا عاشق تو باشم.

نشد اما نشد. ما هی بزرگ شدیم و جهان هی کوچک شد. ما هی بزرگ شدیم و جهان زشت‌تر شد. آدم بدهای قصه‌ها تکثیر شدند و گرگ قصه، همیشه‌ی این زندگی بره‌ها را درید. ما هی بزرگ شدیم و قلب‌هایمان هی کوچک شد. حالا می‌خواهم یکی باشد و یکی نباشد، حالا می‌خواهم زیر گنبد کبود غیر از خدای کودکی‌هایم که مهربان بود هیچ‌کس نباشد. حالا می‌خواهم آخر یک قصه لااقل خوب تمام شود. من دلم برای قصه‌های مادربزرگ تنگ شده است.

هی عزیز این همه سال! قبول نیست. قبول نیست که ما زود بزرگ شده باشیم. قبول نیست که این همه از کودکی‌هایمان دور. حالا بزرگ شده‌ایم و این همه تنهایی و چه می‌دانم، این همه خستگی و زهرمار. نه! دیگر نفس نمانده است برای این ریه‌های پوسیده. این رخدیسک خندان هم گولت می‌زند. این رگ‌ها جان می‌دهد برای زدن، نگاه کن!

خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری!

خارج از دستور ۲: این مطلب جدید من است در سایت اثر با عنوان «تبار خونی گل‌ها، می‌دانی؟» اگر دوست داشتید بخوانید.

خارج از دستور ۳: این مطلب مسعود نقره‌کار درد به دلم آورد. این روزها که بساط چنین کارهایی دوباره پهن است «ترور شخصیت در جنبش چپ ایران» را بخوانید!

خارج از دستور ۴: عده‌یی از دوستان روز ۱۰ بهمن را روز همبستگی با دانشجویان دربند اعلام کرده‌اند. به این حرکت بپیوندیم. برای اعلام همبستگی به این وبلاگ بروید!

خارج از دستور ۵: سعید متین‌پور، جلیل غنی‌لو و بهروز صفری بعد از ۲۰۵ روز انفرادی به همراه رضا متین‌پور به سلول‌های دربسته منتقل شده‌اند. لیلا حیدری نیز هنوز در بند است و بسیاری دیگر. آزادشان کنید!

خارج از دستور ۶: «کمپین حمایت از افغان‌های مقیم ایران» را هم در اینجا ببینید!

تریبون آزاد ۱: حالا بعد از این همه وقت آمده‌ام با یک دنیا تریبون آزاد. شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی تقدیمی من به برخی و برخی: «یک شب انگار عده‌یی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانه‌ها و کوچه‌ها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکی‌های سَر خورده‌ی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ ساده‌ی دانا نخواندند./ ﷼/ گویا شبی از شب‌های اردی‌بهشتِ عریان بود/ که عده‌یی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند می‌دانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچه‌ها خاموش،/ و کتاب‌هاتان هم...!/ ﷼/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمی‌خواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»

تریبون آزاد ۲: شعر «از خودم» از مهرداد فلاح: «از موش هم کشته‌ خودم را بیشتر... نگویم؟/ ﷼/ زیر پوستم کسی است/ و زیر پوستم کسی است/﷼/ شاخ می‌شود توی چشم من کسی به زیر پوستم/ دشمن است یا که دوستم چه فرق می‌کند؟/ زیر پوستی‌ست این که می‌زند/ زیر گوش من مدام/ قاه قاه زیر پوست می‌زند به ریش من/ (ریشی که هرچه می‌تراشم/ باز هم بلند)/ ﷼/ آدم؟/ (صدا نزنی مرا) نیستم/ (از من عوضی‌تر) پیدا نمی‌شود (نگرد!)»

تریبون آزاد ۳: با توجه به این‌که من تنبلم این شعر تصویری را در وبلاگ خود مهرداد فلاح ببینید: «گردن برای کشیدن جناب تیغ! درازتر داریم»

تابلوی اعلانات ۱: و همچنین با یک دنیا تابلوی اعلانات البته. کتاب رمان «ماهی‌ها در شب می‌خوابند» اثر سودابه اشرفی برای احترام به انسان. چاپ چهارم. ۱۳۸۵. انتشارات مروارید.  کتاب مجموعه داستان «مورچه‌هایی که پدرم را خوردند» اثر علی قانع برای احترام به من. چاپ اول. ۱۳۸۵. انتشارات ققنوس. کتاب نمایشنامه‌ی «گوشه‌نشینان آلتونا» اثر ژان پل سارتر و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی برای لعنت به گوشه‌نشینان جهان. چاپ سوم. بهار ۱۳۸۶. انتشارات نیلوفر. کتاب «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران/ گفتگو با محسن رضوانی» به کوشش حمید شوکت برای احترامی تمام قد به آنان که «تمام دریا را/ در تور صیاد شنا کردند». چاپ اول. ۱۳۸۶. نشر اختران.

تابلوی اعلانات ۲: فیلم «اسب کهر را بنگر» اثر همیشه جاویدان فرد زینه‌مان. فیلم «راه‌های افتخار» اثر تکان‌دهنده‌ی استنلی کوبریک. «میل مبهم هوس» اثر متفکرانه‌ی لوییس بونوئل. فیلم «گربه‌ی سیاه، گربه‌ی سفید» اثر حیرت‌آور امیر کاستاریکا و فیلم «راز کوکب» اثر تحسین‌برانگیز و شجاعانه‌ی کاظم معصومی. تنها به صحنه‌ی آخر و سجده بر گورهای بی‌نشان دقت کنید و بدانید که فیلم محصول سال ۱۳۶۸ است.

تابلوی اعلانات ۳: در بازار موسیقی خبر جدیدی نیست که نیست. اگر پیدا کردید کنسرت خارج از کشور گروه هم‌آوایان حسین علیزاده را بشنوید که «چه غم دارد ز خاموشی درون شعله‌پروردم/ که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم» و نیز همه‌ی کارهای روزمینی و زیرزمینی محسن نامجو و محسن نامجو و محسن نامجو.         

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 5:6 توسط هژیر پلاسچی |

من دچار خفقانم

خوب نگاه کنید! این سیاهه‌ی بد را خوب نگاه کنید. نام چند نفر را نمی‌دانید؟ چند نفر برایتان آشنا نیستند؟ نام چند نفر دیگر را من راوی و شمای خواننده نمی‌دانیم؟ حالا اگر خوب نگاه کردید، اگر چیزکی درونتان مانده که به جوش آید، توی آیینه به خودتان نگاه کنید و بعد عق بزنید روی سرامیک سفید خون حنجره‌ی زخمی را. این روزها زمان خوبی برای نوشتن نیست، زمان خوبی برای خواندن و دیدن نیست. این روزها بوی تعفن این سرزمین را گرفته است. این هیاهوی کثیف، این مسابقه‌ی نکبتی مدال‌های تفاخر روی سینه جان آدمی را آغشته می‌کند، حالا اگر هنوز آغشته نشده‌اید، خوب نگاه کنید:

آرش پاکزاد، آکو کردنسب، ابوالفضل جهاندار، ابوالفضل عابدینی‌نصر، ابراهیم معینی، ابراهیم نوروزی گوهری، احمد قصابان، احسان منصوری، اجلال قوامی، اسماعیل شادی، اشکان رضوی، افشین بایمانی، امیر آقایی، امیر علیزاده، امیر مهرزاد، امیرحشمت ساران، امیرعباس بنایی کاظمی، امید احمدزاده، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی، ایلقار مرندلی، ایلیاز یکانلی، بهرام شجاعی، بهرام راسخی‌فر، بهرنگ زندی، بهروز جاویدتهرانی، بهروز صفری، بهروز کریمی‌زاده، پارسا کرمانجیان، پرویز ستاری، پیمان پیران، جلوه جواهری، جلیل غنی‌لو، جواد علیخانی، جواد علی‌زاده، حامد محمدی، حبیب مهری، حبیب‌الله لطیفی، حسن معارفی، حسین غلامی، حشمت‌الله طبرزدی، حمدالله نامجو، خبات یوسفی، خلیل شالچی، رضا پاشایی، رضا متین‌پور، رضا ولی‌زاده، روزبه صف‌شکن، روزبهان امیری، روناک صفارزاده، ریسان سواری، سارا خادمی، سپیده پورآقایی، سحر یزدانی‌پور، سروش هاشم‌پور، سعید آقام‌علی، سعید حبیبی، سعید درخشندی، سعید شاه‌قلعه‌یی، سعید ماسوری، سعید متین‌پور، سهراب کریمی، شاهو کولیایی، شوان مریخی، شیرزاد حاجیلو، صالح کامرانی، صباح نصری، ضامن باوی، طاهر تمیمی، طیب ابراهیم‌زاده، عباس خرسندی، عباس لسانی، عبدالله عباسی جوان، عبدالرضا هلیچی، عدنان حسن‌پور، علی حاج‌محمدی، علی حیدریان، علی سالم، علی صارمی، علی کلایی، علی فرحبخش، علیرضا حیدری، علیرضا عسگری، عماد باوی، عمادالدین باقی، عوده عفراوی، غلامحسین کلبی، فاطمه عبدالله‌وند، فردین مرادی، فرزاد کمانگر، فرشاد دوستی‌پور، فرشید فرهادی آهنگران، فرهاد وکیلی، فریدون نیکوفرد، فواد کریمی‌نیا، قاسم سیدین‌زاده، قاسم شیرزادیان، کاظمینی بروجردی، کیوان امیری الیاسی، لقمان مهری، لیلا حیدری، مجید اشرف‌نژاد، مجید توکلی، محسن باوی، محسن حسین‌زاده، محسن حکیمی، محسن غمین، محمد نصرتی، محمد نیکبخت، محمدرضا صادقی، محمدسعید کهنه‌پوش، محمدصالح ایومن، محمدعلی حیدری، محمدعلی منصوری، محمود صالحی، مرتضا حسینی، مریم حسین‌خواه، مریم عظیمی، مسلم باوی، مصطفا دانشجو، مصطفا علوی، مصطفا میدان‌نورد، منصور اسالو، منصور جدی، مهدی اللهیاری، مهدی گرایلو، مهدی نوری، میثم رودکی، میلاد عمرانی، میلاد معینی، نادر احسنی، ناظم بریجی، نرگس غفارزاده، نسیم سلطان‌بیگی، نیما نحوی، هادی حمیدی شفیق، هادی سالاری، هادی قابل، هانا عبدی، هانی باوی، هدایت غزالی، هوشیار شابادی، هیوا بوتیمار، یاسر پیرحیاتی، یاسر گلی، یاسمن رضایی، یونس میرحسینی.

خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری!

خارج از دستور ۲: نام‌هایی که با رنگ قرمز مشخص شده‌اند تنها برای این رنگی شده‌اند که چشم خسته نشود و عادت نکند. چشم هوشیار نام‌ها را می بیند. 

خارج از دستور ۳: این هم مطلب من در سایت تغییر برای برابری! و این هم مصاحبه من با اکبر معصوم‌بیگی در دفاع از روشنفکری چپ در سایت اثر.

تریبون آزاد: شعری از «محمد شریف»، شاعر افغان مناسب این روزها:

دره رگبار صدا هرچه پلنگ افتادند

ماه و فانوس در اندیشه‌ی سنگ افتادند

ماه تابید بر آبادی و ویرانی‌ها

زنده و مرده به دنبال تفنگ افتادند

دست‌هایی که پر از ظلمت روشن بودند

بر سر پاره تن ماه به جنگ افتادند

صبح، ایوان افق آینه‌بندان می‌شد

پی ویرانی آن بیل و کلنگ افتادند

خود ندیدند و به اغیار سپردند افسار

یا که بازیچه‌ی ارباب فرنگ افتادند

چند ارباب پی مضحکه کش کش کردند

چند سگ بر سر یک لاشه به جنگ افتادند

زخم‌ها خورده از آن خاک به غربت رفتند

زن و مردی که به حلقوم نهنگ افتادند

تابلوی اعلانات: روزنامه‌نگاری حرفه‌ی مزخرفی است. باور کنید! هیچ‌کس فکر نمی‌کند همه می‌توانند مثلن تراشکار خوبی بشوند اما همه فکر می‌کنند می‌توانند روزنامه‌نگار خوبی بشوند. و بعد این حرفه هم مانند هر حرفه‌ی دیگری برای خودش اخلاقی دارد. البته لازم نیست همه این اخلاق را رعایت کنند. جهان پر است از تراشکار متقلب پس می تواند از روزنامه‌نگار بد هم پر باشد. بنابراین توصیه‌ی این بار من خواندن همه‌ی کتاب‌های روزنامه‌نگاری است. توصیه‌ی دومی هم دارم. لطفن حسابی شعر و رمان و داستان بخوانید تا بفهمید ادبیات یعنی چه و وقتی لازم شد بتوانید لااقل ادبیاتتان را عوض کنید. هی با توام رفیق!  
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 6:11 توسط هژیر پلاسچی |

نامه‌ی یک جان کوچولو به یک گردآفرید

دوستش ندارم مریم! این حواری خورشید را دوست ندارم از بس هی مجبور شدم برای زندانی شدن بچه‌ها بنویسم. از بس دیگر دارد کور می‌شود همه‌ی حس‌هایم. از بس دیگر زلزله هم تکانم نمی‌دهد.

روزگار شاهی‌مان بود. روزگار هفت سوار سرنوشت را می‌گویم. آن اتاق کوچک را که منِ جان کوچولو بودم، تو بودی که گردآفرید بودی، دوست آمریکایی بود، فلرتیشیا و خوابیده تا ظهر و بانویی از شانگهای و ... لعنت به این حافظه . دارم پیر می‌شوم گردآفرید! دارم پیر می‌شوم که این نام‌ها را فراموش کرده‌ام. راستی حالا بدان که یکی دو تار مو روی چانه‌ام سفید شده، یکی دو تار مو پشت گوش‌هایم و دلم که نگو. لعنت به من که پیر شده‌ام و حتا اگر بودی هم نمی‌گفتم که نگران نشوی. که با دندان‌های بالایت که کمی جلوتر از بقیه بود لب پایینت را نگزی. و اصلن این عادت تو بود. عادت تو بود وقت نگرانی‌های بزرگت برای گرفتاری‌های کوچک ما. لعنت به ما که هی گرفتاری‌های کوچک داشتیم.

درست مثل آن روز که من را به خواسته‌ی امنیت‌خانه اخراج کردند. عجب خری بودم من. عجب خری بودم که ندیدم تو از صبح داری لب پایینی‌ات را می‌گزی با دندان‌های بالایت. درست مثل آن روزهای بد که مصیبت نازل شده بود روی خانه‌ی من و تنها تو بودی که تلفن کردی. تلفن نکردی که فضولی کرده باشی، من از پشت گوشی می‌دیدم که داری لبت را می‌گزی. درست مثل حالا که از نامه‌ات دانستم نشسته‌ای توی زندان و داری لبت را می‌گزی اینقدر که نگران هم‌بندهایت می‌شوی. بزرگ نگران می‌شوی برای گرفتاری‌های هم‌بندهایت.

اصلن به خاطر همین است که حالا نشسته‌یی توی زندان. به خاطر این که بلد بودی نگران شوی. به خاطر این که مثل خیلی‌های دیگر بلد نبودی سرت را بکنی زیر برف زندگی و نبینی که دارد چه می‌شود. نبینی که زن ایرانی دارد زیر سلطه‌ی بهره‌کشی له می‌شود.

اما نگران نباش مریم جان! نگران نباش حضرت گردآفرید! هر تحول بزرگ تاریخی درست آنگاه آغاز شد که جماعتی آموختند نگران باشند، آموختند با نگرانی جهان اطرافشان را نگاه کنند، آموختند لب پایین‌شان را بگزند و حالا ما از تو می‌آموزیم که نگران جان آدمی باشیم. از تو و از همه‌ی آنهایی که پیش از تو و بعد از تو به زندان رفتند و خواهند رفت. از همه‌ی آن جان‌های پاکی که دارند در چهارگوشه‌ی این سرزمین دیوار بلند ستم را با نوک سوزن می‌شکافند.

ما داریم تمرین دسته‌جمعی نگرانی می‌کنیم و این بوی بهاری‌ست که در راه است. بو بکش! حتا دره‌ی اوین پر شده از عطر شکوفه‌هایی که خواهد شکفت. نگاه کن! پیچک دیواری دارد شاخه‌های جوان می‌رویاند دور میله‌ها. نگران نباش مریم جان! یکی از همین روزها، درست پای آن دیوار معروف، پای آن دیوار بلند سفره‌ی هفت‌سینمان را می‌چینیم تا دیگر آدمی نگران جان آدمی نباشد. این را باور کن رفیق نگران این همه آدمی!

خارج از دستور ۱: مریم حسین‌خواه در زندان است. شما که نمی‌خواهید فرصت بدهید دمی به آسایش نفس بکشیم خوب نگاه کنید. ما داریم به آسودگی نفس می‌کشیم که یاران دربندمان پایداری می‌کنند. آزادشان کنید!

خارج از دستور ۲: تغییر برای برابری!

خارج از دستور ۳: جمعه‌ی گذشته میزگرد ما در تلویزیون برابری پخش شد. ما که می‌گویم یعنی من و کاوه مظفری و شهاب برهان. می توانید آن را در این آدرس ببینید.

خارج از دستور ۴: مصاحبه ی من با سایت گزارشگران را در اینجا ببینید و جریان بازداشت های چند روز اخیر را در اینجا پیگیری کنید.

خارج از دستور ۵: مصاحبه ی من با نشریه ی چراغ در مورد دگرباشان جنسی را هم می توانید در اینجا بخوانید و واکنش آنتی چپ را به آن هم در اینجا.

تریبون آزاد: شعر «آرامش در حضور دیگران» از گراناز موسوی مهمان تریبون آزاد است برای این روزهای بد میرغضب: «در دنج پوستم رگ به رگ می‌شوی و/ در حاشیه/ مرگ باز به تاخیر می‌افتد/ ×/ درهم/ سال‌های ممنوع خلاصه می‌شود/ باقی/ بقای یک لحظه‌ی بی مامور/ بی گدار/ الو می‌افتد به جانِ هرچه سرمه‌یی و سیاه/ بی لباس/ بازیِ زیر پوستیِ ملافه‌ی گل گل/ رنگ به رنگ و رگ به رگ گر گر/ ×/ و پایانِ پرده باز.../ خلاصه بی‌نماز/ باقی بقای ما/ و آبرویی برای جای مُهر/ پای حکم/ بر پیشانی لباس شخصی نمی‌ماند.»

تابلوی اعلانات: نشریه‌ی «شمال و جنوب» یک نشریه‌ی جدید است که قرار است به صورت فصلنامه منتشر شود و آنطور که از شماره‌ی اول آن برمی‌آید بیشتر از دریچه‌ی اقتصاد به مسائل اجتماعی و سیاسی نگاه می‌کند. این به نظر من هم مفید است و هم لازم. گمان می‌کنم وجود چنین نشریه‌یی بتواند تلاشی باشد برای پاسخ گفتن به سوال‌هایی که در مورد اقتصاد آلترناتیو وجود دارد. همکاران این شماره‌ی نشریه فریبرز رییس‌دانا، علیرضا افتخاردادخوا