بلند شو! اصلن قبول که پدر و پسر خوبی نبودیم. فاصله از کجا بود؟ کجای بازی دیگر برایم قصه نگفتی؟ حالا همین که من هی دنبال شماره تلفنت هم باشم فرقی نمیکند. خیلی وقت بود که نبودی. یک جای ماجرا گم شده بودی. پس من چرا حالا، همین امروز اینقدر سردم شده است؟ چرا مهرههای پشتم دارد اینطور تیر میکشد؟
بلند شو! بگذار رویا ببافم. رویای من هنوز صورت تو را مهربان میکند و دستهایت دوباره برایم روزنامه دیواری درست میکند تا نمرهی 20 انضباط را برده باشم.
بلند شو دیگر دیر شده است. چرا بزرگ شدم بابا؟ تارهای سفید روی چانهات از کی زیاد شد؟ بلند شو بابا! بلند شو تارهای سفید روی چانهام را ببین. دارم پیر میشوم بابایی.
بلند شو! من خاطرههایم را میخواهم. تو قرار نیست مرده باشی. قرار نیست به همین راحتی. مگر دست خودت است؟ تکلیف کودکیهای من چه میشود؟ حمامهای صبح زود و ظهرهای جمعه. خرناسهای تو جلوی تلویزیون. آشپزیات با آن همه دردسر. خواب سبکات که اندازهی همهی دنیا سنگین بود. دروغهایت معصوم بود بابا! دروغهایت معصوم بود.
بلند شو بابا! قصه از اول. بیا از اول زندگی کنیم. تو قول بده بابای خوب من باشی. من هم حرفهایت را باور میکنم. من هم شماره تلفنت را پیدا میکنم. من هم لعنتی! پسر خوبی که نمیشوم. بلند شو بابا! دلم لالایی میخواهد بابا! دلم لالایی میخواهد. بابات رفته نمیآید... نمیآید... نمیآید.
۲۶ شهریور میتوانسته روز خوبی بوده باشد. اگر ریلهای راهآهن حافظهی آوارهگان جهان نبودند. اگر ایستگاه، گاه به گاه نمیآمد توی کابوسهای من. اگر جهان مرزی نداشت.
۲۶ شهریور میتوانسته روز خوبی بوده باشد. اگر گریز نبود، فاجعه نبود. اگر عکسهای یادگاری را با عکس، با یادگاری، با آدمهایشان آن روی زمین جا نگذاشته بودم.
۲۶ شهریور میتوانسته روز خوبی بوده باشد. اگر پراکنده نمیشدم گوشههای جهان. اگر نام کوچههای زمین را از یاد میبردم. نشانی و خاطره را از یاد میبردم. اگر هرگز نبوده بودم.
۲۶ شهریور هنوز میتواند روز خوبی بوده باشد. اگر وطنم را به من بازگردانده بودند. من وطنم را میخواهم.
خارج از دستور ۱: یک سال گذشت. یک سال شد که نیستم. نبودهام از همان اول.
خارج از دستور ۲: گفتگو با رادیو همبستگی:
|
خیزش و جنبش نوین اعتراضی مردم ایران | |||
|
|
|||
خارج از دستور ۳: درک حضور دیگری با «ما از نیمهی لگدکوب شدهمان برخاستیم» به روز شد.
تریبون آزاد: «تردیدها و درنگ» از گروس عبدالملکیان: «به نام تو حتی/ شک کردهام/ به درختان/ و شاخههایشان که شاید ریشهها باشند/ و شاید سالهاست که زیر زمین زندگی میکنیم/ **/ چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟/ و چرا پرندگان/ در معدههای ما پرواز میکنند؟/ و چرا قرصها تولدم را به تاخیر میاندازند؟/ سالهاست که زیر زمین زندگی میکنیم و/ شاید/ روزی از هفتاد سالگیام به دنیا بیایم./ و احساس کنم که مرگ/ پیراهنی است که به تن میکنیم/ میتوانی دکمههایش را ببندی/ یا باز بگذاری/ میتوانی آستینهایش را بالا بزنی/ میتوانی .../ **/ من/ حدسهای مردی زندانیام/ از فصلهای پشت دیوار»
تابلوی اعلانات: «چگونه مبارزهی مسلحانه تودهیی میشود» از بیژن جزنی این روزها چیزهایی برای آموختن دارد. البته نه لااقل فعلن بخشهای مبارزهی مسلحانهاش. بخشهای چگونه تودهیی میشودش.
بوی آزادی میآمد. ما نمیدانستیم. بعدها گفتند بوی آزادی میآمده است. ما کوچک بودیم. کوچکتر از عروسک و توپهای رنگی. میگویند آن روزها خورشید بود، باران بود، ستاره بود که هی از آسمان شهر سر میزد. میگویند خنده بود، کهربا بود، دریا دریا آدمی بود. ما کوچک بودیم. دستهایمان کوچک بود. چشمهایمان کوچک بود. خدای کودکیهایمان کوچک بود. میگویند کابوس آمد. کابوس وقتی آمد سکوت بود، پچ پچ بود. ما کوچک بودیم هنوز. اما خیلیها دیگر به خانه نیامدند. خورشید رفت، باران رفت، ستاره رفت. ما کوچک بودیم. دیگر نخندیدیم. خیلیها به خانه بازنگشتند.
***
قرار بود آن صورتهای راه راه آمده باشند. قرار بود خانه پر شده باشد از بوسه. قرار بود این همه راه را هی هر هفته نرفته باشیم، پشت دیوارهای بلند منتظر نمانده باشیم، از راه دور، از پشت میلهها کسی را ندیده باشیم. قرار بود صدا بیاید تا کنار گوشمان، گرما بپاشد روی صورتهایمان. قرار بود یکی بیاید، دستهای نازنینش را بکشد روی موهایمان، برایمان قصه بگوید. قرار بود زندگی، زندگی شده باشد. کابوس آمد. تابستان بود. میگویند قرارها را به هم زده بودند. میگویند دیگر هیچ کس سر قرار نیامد. میگویند آنهایی که قرار بود بیایند آمدند با سینههای چاک چاک و سیبکهای لهیده آمدند، رفتند، کنار هم در گورهای بی نشان دراز کشیدند، دستهایشان را روی موهای هم سُر دادند. ما کوچک نبودیم اما خیلیها به خانه بازنگشتند.
***
از کوهها گذشته بودیم. از سنگلاخها. از وطن گذشته بودیم. اینجا خیابانها غریبه بودند، خانهها غریبه بودند، همسایهها غریبه بودند. در هیات آواره ایستاده بودیم. میخواستیم به خانه برگردیم. به صداهای آشنا، به ازدحام آدمهایی که از خودمان بودند. ما دیگر کوچک نبودیم. امید داشتیم. رویا داشتیم. قرار بود به خانه برگردیم. با هم به خانه برگردیم. حالا کسانی از ما دیگر هیچ وقت به هیچ سرزمینی برنمیگردند. ما تنها ماندیم. جنازهی بهترینهایمان را در گورستانهای غریبه جا گذاشتهییم. با سینههایی که هنوز از رد گلوله سرخ میزند. کابوس با ما از مرز گذشته بود. خیلیها به خانه برنمیگردند.
***
رفتند نان بگیرند و نیامدند. رفتند سمت کتاب و واژه و نیامدند. رفتند کوچه و نیامدند. گفتند بیابانهای تهران آن روزها بوی خورشید میداده است. گفتند ضیافتی بر پا بوده است. ضیافت حنجره و مفتول مسی، ضیافت سینه و کارد آشپزخانه. کابوس در بن بستهای وطن ایستاده بود. ما دیگر کوچک نبودیم اما از کابوس ترسیده بودیم. از تلفنهای ناشناس و سایههای تعقیب. از حضور بی حرمت کسانی که از ما نبودند. از واژهی مفتش ترسیده بودیم. پیکانهای سفید در خوابهایمان رژه میرفتند. زیرزمینهای نمور و خانههای امن ما را محاصره میکردند. آنها رفتند و به خانه نیامدند. هنوز خیلیها به خانه بازنمیگشتند.
***
ما دیگر کوچک نبودیم، نیستیم اما هنوز رویا داریم. میخواهیم شبیه خودمان باشیم. میخواهیم این زمین، زمین خودمان باشد. ما روی پشت بامها خدای کودکیهایمان را صدا میکنیم که بزرگ بود. در خیابان پای خودمان ایستادهییم. ما آرزو داریم خورشید باشد، باران باشد، هی ستاره ببارد روی آسمان شهر. ما آرزو داریم، خنده باشد، کهربا باشد، دریا دریا آدمی موج بردارد. ما آرزو داریم زندگی کنیم. با این همه کسانی از ما به خانه بازنگشتهاند، بازنمیگردند. کسانی از ما برای همیشه رفتهاند ما اما بزرگ شدهایم. بوی آزادی میآید.
تریبون آزاد:شعر «پارانویا» از گروس عبدالملکیان: «از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!/ دارم کم کم این فیلم را باور میکنم./ و این سیاهی لشکر عظیم/ عجیب خوب بازی میکنند/ در خیابانها/ کافهها/ کوچهها/ هی جا عوض میکنند و/ همین که سر برگردانم/ صحنهی بعدی را آماده کردهاند/ ***/ از لابلای فصلهای نمایش/ بیرونم بکش/ برفی بر پیراهنم نشاندهاند/ که آب نمیشود/ از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم/ نشد!/ و این آدم برفی درون/ که هی اسکلت صدایش میکنند/ عمق زمستان است در من./ ***/ اصلا/ از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!/ از پروژکتورهای روز و شب/ از سکانسهای تکراری زمین، خستهام!/ دریا را تا میکنم/ میگذارم زیر سر/ زل میزنم/ به مقوای سیاه چسبیده به آسمان/ و با نوار جیرجیرک به خواب میروم./ نوار را که برگردانند/ خروس میخواند/ ***/ از توی کمد هم شده پیدایم کن!/ میترسم/ میترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/ یا گلولهیی در سرم شلیک/ و بعد بگویند:/ "خُب/ نقشت این بود".»
تریبون آزاد ویژه: شعر «نجاتدهنده» از سید علی صالحی: «غنیمت است این دور هم نشستن و/ یک پیاله کنار پیالهای دیگر ...!/ ***/ همین که یادمان نمیرود هنوز/ میشود از بعضی گریههای نابهنگام گذشت/ و رفت/ و هرچه داری ببری برای باران و/ طبقی ترانه و ریحان بیاوری،/ خودش خیلی است!/ خیلی خوب است دانستن همین چند دقیقهی دور،/ که روز نباشد، بود و نبود نباشد/ چند و چرای این و/ حرف و حدیث آن و/ چه میدانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!/ ***/ تو بگو/ واقعا چه کسی راست میگوید؟/ برویم سرِ پیالهی اول!/ عاقبت همهی مهمانان ناخوانده همین است/ که نان از سفرهی ستاره میخورند و/ مرثیه از شب ناماندگارِ گریه میگویند!/ ***/ گفتن ندارد این بدیههی بی درنگ،/ که چقدر از دیدن شما و/ خلوتِ این آسمانِ برهنه ... بارانیام،/ باقی بیم و امید آینه، بی خیالِ سنگ.»
تابلوی اعلانات: کلاغ و گل سرخ روایت چشمی است که از منقار کلاغها گریخته است تا راز سکوت عاشقان بگوید. خاطرات مهدی اصلانی را بخوانید حتمن. زنده باد عمو مهدیِ همهی ما!
برای کاوه مظفری
زود باش کاوه! اعتراف کن. صدایت از پشت این تلفن شُره میکند: «مراقب باش لعنتی!» حالا مراقب باش برادر! مراقب باش. اینها نمیفهمند. اینها عشق بزرگ تو را به آدمی نمیفهمند. اصحاب تقویمهای پست، نگاهبانان بیشرف شب حرمت دستهای تو را نمیفهمند.
زود باش کاوه! اعتراف کن. دلم برای انحنای صدایت تنگ میشود. دلم برای دستهایت که پَر پَر میزند روی هوا تنگ میشود. دلم برای باور بزرگت به انسان تنگ میشود. تنگ میشود این دیوارها، بختک میشود آسمان، میافتد روی سینهام.
زود باش کاوه! اعتراف کن. امروز چند روز میشود؟ تاریخ ایستاده است، دارد نفس تازه میکند. بیا کاوه جان! بازی قایم باشک تمام شده است. تو پیدا نمیشوی. گرگ بعضی از ما را خورده است. حافظهام کار نمیکند. قربان تنهایی تو هم میروم رفیق!
زود باش کاوه! اعتراف کن. بیا توی سالن دادگاه، پشت شیشهی تلویزیون اعتراف کن. ما اول بهت زده میشویم. بعد عصبانی میشویم، فحش میدهیم به در، به دیوار، آسمان، زمین. بعد میخندیم. به دستهای تو که ویلان میماند روی هوا و ریشی که روی چانهات. بعد یکی پیدا میشود که بزند روی گُردهمان، بگوید کاوه از خود ماست.
زود باش کاوه! اعتراف کن. زودتر باید به خانه برگردی. جلوه منتظر است. ما همه منتظریم. به خانه برگرد. ما میخواهیم خودمان را دعوت کنیم، بیاییم، بنشینیم گپ بزنیم تا خود سپیده. به خانه برگرد لعنتی! به خاطر تنهایی ما به خانه برگرد.
خارج از دستور: مصاحبهی من با دویچه وله در مورد 18 تیر و جنبش کنونی به همراه رفیقم امین حصوری: «از جنبش 18 تیر تا جنبش کنونی ایران».
تریبون آزاد: شعر «آقای همقدینژاد لطفا!» را آداب سر باختن در 11 تیر ماه 1386 روی وبلاگش گذاشته است اما خواندن آن این روزها دوباره معنایی دارد: «نفت از گردنام آویزان شده خود را میکشد بالا/ تا با شما یا برج میلاد/ حتی به یادگار/ میدانید چند سال آزگار است/ عکس کپرهای کرمان توی کیفم/ در به در کسی است/ در قصابی/ یا نمایشگاه کتاب و این شبها گوجه فروشی/ که اگر همقد خودم بود/ نشانش بدهم به یادگار/ های عمو خوابی یا/ همسایهی منی/ که گاهی خواب تفنگ میبیند/ و از شلیک گلوله/ شهیدانی که در کنج خانهام لانه کردهاند/ پر پر پر/ نه که بترسم/ اما شبیه پمپ بدون بنزینی شدهام که هوای سوختن دارد/ شبیه شترهای عربی که روزنامهها نوشتند/ برایتان قصیدهی فصیح فضاحت که نه/ چیزی سروده است/ بی که بداند پرچم ما پیراهن کدام خلیفه بوده است/ شبیه آفتابهای بر گردن خشم/ (اینجا من میروم دستشویی و مرد برمیگردم)/ پیش از این زنی داشتم/ و ماهیانی/ با گیسوانی سمج/ که بی آنکه جنگ شود/ و برادران شما در خلیج/ از طیارههای روسی/ پر پر پر/ میتوانستم برایشان بمیرم/ حالا زنم/ همان سرزمین کوتولهها/ و من چرا نمیتوانم روی این خاک تف بیاندازم؟/ روی این سطرها نفت نپاش/ آن را ببر توی کابینهات/ و برای وزیر فرهنگت/ جنگت/ نفتت/ که دارد همین جور از/ گردنم/ زنم/ تنم/ وطنم/ چکه میکند».
توصیه در حاشیهی تریبون آزاد: اگر این شعر را دوست داشتید این دو شعر آداب سر باختن را هم بخوانید: «دین یک آگهی بازرگانی است» و «ما در محاصرهایم».
تابلوی اعلانات: «یک عاشقانهی آرام» از نادر ابراهیمی. نشر روزبهان. انقلاب ما عاشقانه خواهد بود. میدانم.
اعتراف میکنم نامم هژیر بوده است. از نامهای شاهنامه، تاریخ شاهان و فرادستان. سردار رستم در جنگ با سهراب. پیوند تاریخی فرزندکُشی. نامم هژیر شد تا از یاد نبرم انقلاب شما را که فرزندانش را تکه تکه خورد.
اعتراف میکنم من، هژیر فرزند مهناز هم بودهام و این جرمی نابخشودنی است در سرزمینی که فقط باید فرزند پدرت باشی. فرزند مهناز شدم تا زنان وطنم را از یاد نبرم.
اعتراف میکنم من هژیر بودهام، فرزند غلامرضا. به پادافرهی فقر بی پدر چپ شدم. به خاطر اشکهای برات وقتی با آن دستهای بزرگ گونهاش را پاک میکرد روزی که اخراجش کرده بودند. به خاطر اکبر که با من به مدرسه میآمد، پشت یک میز مینشست، شلوارش زانو انداخته بود مثل شلوار من و دستهایش در زمستانهای بی دستکش یخ میبست. به خاطر لیلا که دختر همسایه بود، که گونههایش سرخ بود، که خوب بود، قدیس بود و قیمت تناش در حراج بی حرمت ناچیز بود، به اندازهی کفی نان و قالبی پنیر.
اعتراف میکنم که چپ شدم تا کسی بی خانه نباشد و خانهی اجارهیی کوچکم توطئه بود. چپ شدم که کسی بی کار نماند و بی کاری مداومم توطئه بود. چپ شدم که نان ارزان باشد و گرانی نان توطئه بود. توطئهی مشترک من و گندم.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا عاشق آزادی بودهام که موجود مشکوکی است. عاشق هوای باز، آسمان، دریا بودهام. عاشق کلمههای شاد، نگاتیوهای ممنوع، رنگهای مجرم بودهام. عاشق رقص بی پروا، بوسههای آشکار، عاشق برهنهگی بودهام.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا از آمریکا، از جرج دبلیو بوش یا باراک حسین اوباما، از خودِ خودِ دختر دیک چنی پول گرفتهام، دادهام به یکی که بیمار باشد اما شبها نخوابد، که اعصابش ویران شود. دادهام به یکی که برای کارگران کتابخانه بسازد، که اخراج شود. دادهام به یکی که سرش را با باتوم بدرند، کف پایش را با کابل له کنند، سینهاش را به گلوله جر داده باشند. دادهام به یکی که آدمها را دوست داشته باشد.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفتهام که زن صیغهیی نداشته باشم. که وقتی سنگ سنگسار و طناب دار میبینم گریهام بگیرد. که از سیم خاردار، از دستبند، از پلیسهای جهان، از ولی معظم فقیه متنفر باشم.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفتهام که شبها کابوس ببینم. که بدنم توی سرما چنگ شود. که دردی پشت گوشم آخ! که وطن نداشته باشم، رفیق نداشته باشم، عزیز نداشته باشم، که خارجی باشم، بمانم.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفتهام که عصرهای جمعه دلم بگیرد. که عاشق دختر رهگذر شوم. که شک کنم، تردید داشته باشم، بترسم، مومن باشم، بخندم، مست شوم، چِت کنم، شعر بگویم، قصه بخوانم، بحث کنم، راه بروم، بنشینم. که از ریشهای چه گوارا و چشمهای نیکول کیدمن خوشم بیاید. اعتراف میکنم پول گرفتهام که آدم باشم. مرا ببخشید آقای بازجو اما به کوری چشمهای شما!
تریبون آزاد: شعر «وصیتنامه» از آریل دورفمن، ترجمهی باقر مومنی برای سهراب اعرابی، شیوا نظرآهاری، نیما نحوی، علی وفقی، پیام حیدرقزوینی، عبدالله مومنی، مهسا امرآبادی، مسعود باستانی، کاوه مظفری. برای بندیان زیر شکنجه: «وقتی به تو میگویند/ که من در زندان نیستم/ باور مکن!/ باید روزی این را اعتراف کنند!/ وقتی به تو میگویند/ که من آزاد شدهام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفتهاند/ وقتی به تو میگویند/ که من به خودم خیانت کردهام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که من به حزبم وفادار بودهام/ وقتی به تو میگویند که من در فرانسه بودهام/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی به تو نشان میدهند شناسنامهی جعلی مرا/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی که به تو نشان میدهند/ تصویر جنازهی مرا./ باور مکن/ وقتی به تو میگویند که ماه، ماه است/ که این صدای من است بر نوار/ که این امضای من است بر کاغذ/ اگر به تو بگویند که یک درخت، درخت نیست/ باور مکن!/ باور مکن هیچ چیز را/ از هر آنچه به تو میگویند./ هیچ را از آنچه به تو قول میدهند/ هیچ چیز را از آنچه به تو نشان میدهند./ و سرانجام روزی میرسد/ که از تو میخواهند بیایی/ جنازهی مرا شناسایی کنی/ و تو در پیش روی خویش مرا میبینی/ و صدایی به تو میگوید:/ او از شکنجه جان به در برده است،/ او مرده است!/ وقتی که به تو میگویند/ که من/ به تمامی،/ مطلقن/ برای همیشه مردهام .../ باور مکن!/ باور مکن!/ باور مکن!»
تابلوی اعلانات: فیلمهای مستند «سالوادور آلنده» و «نبرد شیلی» هر دو ساختهی پاتریشیو گازمن را دقیقن باید در همین روزها دید.
برای شیوا نظرآهاری
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. پرت شدهیی توی درهی اوین که هنوز حنجرهی پرندههایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلیهای کافه موکا خالی میماند. این قهوهی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار میکشانیام از درد روزگار.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار تا با هم برویم درهی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفتهیی خودت نشستهیی توی سلول. رویای بی حاشیه میبافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قولهایت بزنی.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. سوپ هم نمیخواهم دیگر. آبی میشود آسمان رنگ روسریات. درس میدهی کودکیهایم را لابهلای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطهچینها و انگشتهای شما بلند است عجیب.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر میآید که زیر شکنجهیی. شکنجه واژهیی پنج حرفی است که شکن شکن میشود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسریات. گریه هم که میکنم خالی است صندلیهای جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. باران بدون شوخی میبارد. باران سرب داغ. تو را بردهاند درهی اوین. من پرت شدهام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسریات. رنگ همین سپیدهیی که میزند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابانها میگیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.
خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.
تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید میافتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم بگردم بر خطی که رویا در انتهایش/ ثابت میماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافتشمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش میآید در نقطهچینی سفید که سرعت میگیرد دم به دم./ #/ اینجا کجای دنیاست؟/ بعد از درختهای سپیدی که دیدهام/ بعد از هزار رود که باید آبی میزد (اما قطعا سیاه میزده است)/ تازه عبورم از جنگلهاییست که بوی خاکستر میپیچانند/ از کورهراههای پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم میگشودهاند از دودی خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه میانداخته است بر رویا و جنایت./ از کورههای دیروز فاصلهای نیست تا این حافظه که محو میگذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز میخواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستانها چقدر تکرار میشوند».
تابلوی اعلانات: ندارد!
مطلب جدید من با عنوان «دولتآبادی، سروش و وقت نکبتی مصائب» در اثر منتشر شد.
اینها را هم بخوانید: «احمدینژادت را قورت بده!» از امین حصوری.
«دربارهی "این" انتخابات» از روزبه آقاجری.
«شرکت در انتخابات به مثابهی انفعال سیاسی» از پری آگاه.
«کدام تحریم: "تحریم" یا تحریم؟!» از امین حصوری.
«نقدی بر یک گزارهی انتخاباتی یا علیه فرومایگی سیاسی» از روزبه آقاجری.
«با اجازهی بزرگترها ... نه!!» از پژمان رحیمی.
«طرح پرسشهای بنیادین در هیاهو» از نادر فتورهچی.
«انتخابات پالوده و آن حقیقت آلوده» از بابک سلیمیزاده.
«در فضیلت رای ندادن» از محمد غزنویان.
«انتخابات، نمایش همسانی دولت _ وضعیت» از مهدی سلیمی.
پست پایینی هنوز سر جای خودش است.
مُرد ... اون ممهرم لولو خورد. فاتحه مع الصلوات. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ.
راست ایستاده باشید. حالا لبخند. کلیک. ممنونم که در عکس من ایستادید. حالا گورتان را گم کنید لطفن! ببخشید که گاز میگیرم. دست خودم نیست. این دندانها عاریه است. از خودتان گرفتهام. دراکولا خواهم شد به زودی. میدانم!
خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!
خارج از دستور 2: درک حضور دیگری با «این باغ شاد شکوفهها نیست» به روز شد.
خارج از دستور 3: «حقوق بشر کسب و کار ما نیست» در ویژهنامهی سه سالهگی کمیتهی گزارشگران حقوق بشر.
خارج از دستور 4: گفتگو با چراغ در ویژهنامهی مهاجرت، دربارهی تبعید!
خارج از دستور 5: حسین اکبری، کاوه مظفری، جلوه جواهری، محمد اشرفی، عبدالله وطنخواه، جعفر عظیمزاده، سعید یوزی، ابوالحسن شفا، علیرضا ثقفی، محسن ثقفی، شیث امانی، اسدالله پورفرهاد، علی کلائی، شاهپور احسانیراد،...، جانهای پاک این فهرست بلند در زندانند و ما رای میدهیم. زندگی به همین کثافتی است.
خارج از دستور 6: کتاب «فرانسه مبارزه ادامه دارد» نوشتهی تونی کلیف و یان بیرشال را در سایت میند موتور با ترجمهی امین قضایی و بیتا صمیمیزاد بخوانید. کتابی قابل اعتنا از زمانهیی قابل اعتنا.
خارج از دستور 7: همیشه و همه وقت و همه جا محمد نوری. بله قربان! باز دوباره صبح شد.
تریبون آزاد: شعر بلند «بانو» از عاصف حسینی شاعر افغانی که میارزد به خواندنش. برای امیر یعقوبعلی که شعر افغانستان را دوست دارد: «جنگل گرسنه است/ شنیدهام موهایت جو گندمی شده است/ بگذار یرقان بزند/ بعد هم ملخ/ بگذار سونامی پاهایت را بنوشد/ چون قرص آسپرین/ برای درد ناعلاج جهان./ بگذار تمام حادثه در تو رسوب کند/ شانههایت هیروشیما،/ دستهایت را حرس کنند/ پیش از آنکه امداد خداوندی فرا برسد!/ میخواهم قد بلند بشناسمات جنگل، دخترکم!/ دل میگذرد از کوچهی خاکی/ و افیونی تازه چون تو را در بر میکشد/ اگر رگها آلوده شود، تو همیشه از منی/ چشمهایم میان خیال و پرنده باز/ تا تو را بشناسم/ ×/ چگونه بشناسمات دخترکم،/ به کدام نشانه، کدام لبخند؟/ متن تو را به هفتاد زبان ترجمه کردند/ میشناسم خواهرکانم را/ که از نیل برگشتند/ یکی از بافهی تاریکش که برف باریده است/ یکی از انجیرهای آویزان گلوبندش/ و برادرانم که از اهرام سه گانه برگشتهاند/ سر به زیر و خاموش/ با شالی که زنبورهای عسل دزدیدهاند/ ×/ به کدام نشانه، به کدام سخن،/ پرسش گنگی لبهایم را بدوزد؟/ تو هم نمیدانی که بردگان برادر/ وقتی کوه را به دوش میکشیدند/ آیا ترانه میخواندند؟/ ×/ میخواهم از تو چیزی به یادم نباشد/ وقتی برای خودکشی/ کنار خندههای تلخ خدا زانو میزنم/ میدانم این که دهانت هنوز/ بوی تلخ میدهد/ بادام کوهی که راه ابریشم را از میان بلندیهای سینهات عبور داد/ و تاجران باده آمدند و شاعران یاوه گفتند/ ×/ به کدام نشانه؟/ دست بردار، بردار!/ که نه از خودم خشنودم، نه از شما/ نه از گالیله که سرگردانی ما را کشف کرد/ نه از ابن سینا و فارابی/ نه رازی که الکل را/ باعث بیرونقی چشمهای تو کرد/ بگذار چون دردی مداوم/ باعث کشف اسطورهها باشم/ آشیل از مچ پایام برخیزد/ رستم از کتفام/ خدایان تراوا عاشقام باشند/ نیمهی دیگر را از ساقهی ریواس بردارم/ و سهراب زخم پهلوی جاودانهی تن/ بانو!/ بر درد خود ایستاده است آتشفشانی در شرف پایان/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن؟/ تو را چون تهمتی بزرگ/ به قاضیخانههای شرق و غرب کابل رواج دادند/ یکی چشمهای تو را به پاکستان برد/ یکی رنگ پیراهنات را/ به نقاشهای مدیترانه!/ و چند قرن پیش لبهایات را/ به مونالیزا هدیه بردند/ ... شاید از همان روز خندهات دیر شد/ ×/ تو اما ناگزیری بانو!/ با گردنی زیبا و کشیده/ و سرمهای که جهان را سیاه کرد/ با گردنی زیبا و برهنه/ که جلادها را به تاخیر حکم وامیداشت/ و بعد همان شب لندن/ پر شد از عطر سوسن و دامن و تن/ و بعد همان شب/ عکس لنین پیر شد، با ریشی بلند/ و بعد همان شب موزیُم لوور و متروپول/ پر بود از فسیل بوسهات زیر آخرین فوران/ و عقیق/ و قسمتی از انگشت/ و بعد همان شب/ قیمت نفت استفراغ کرد/ سینهی خشخاش دچار تورم شد/ و مادری پیش از تولد فرزندش/ وصیتنامه نوشت./ ×/ به کدام نشانه بانو!/ سرد است، سرد/ حنجرهام برف باریده است./ میخواهم کمی بترسم از تو، از من، از مادرم و دین پدری/ استخوانهایم را/ از ناکجاآباد سیبری/ در بوجی کارگران مانده پیدا کنم/ گرم کنم/ و بعد با برادرانم بپوشم./ ×/ بانو، مسافر تو میترسد/ از مضمون عاشقانه در عصر یخبندان/ و سنجاقی که جهان را به موهایات ضمیمه کرد/ میترسم/ چون پرندهای که زبان مادریاش را از یاد برده است، میترسد./ بگذار بترسم/ از حرکت اتم در مسیر خاطرهی انسان/ از جنین ناقص در رحم زن/ و زاغهی کثیف مهمات بر شاخهی زیتون/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن/ مرا از تو منع کردند؟/ چون کودکی که مادرش ایدز دارد/ و سکهی عقیم عصر دقیانوس/ مانند فسیلی که فاصلهی دندانهایش به ما ارث رسید/ ×/ تو اما .../ از قرون وسطا برگشته چشمهایات/ با همان تیرگی و خیرگی تلخ/ لب/ در گیلاس چای فراموش شد و بعد/ طالعبینان جهان فال قهوه میبینند/ یکی گفت: احتمالا از اهالی جنوب استی/ دستهایات بوی هریرود میداد/ شالات را در تاکستانهای شمالی پالیدند/ به دامنات پنبهگلهای ترکستان/ و کفشهایات ... آه! ... پاکستان/ هیچکس نگفت تو راز خاک خوردهی کدام درختی/ که گنجشکها بر شانهات انجیل میکارند؟/ ×/ همیشه خنجر است که از پشت فرا میرسد/ چون پیغمبرانگی ابراهیم/ و اشتهای دوبارهی خداوند برای خلق بشر/ من خطهای فاصله را/ از تو عبور کردم/ نشستم پای کهنه دیوار گلی/ و مثنوی معنوی را قدم قدم/ بر سرکهای جهان پاشیدم/ تو با تمام رنجهای من تنهایی/ و من چقدر به تنهایی تو/ از سفر برگشتهی دستها/ از رطوبت طوفان نوح/ و ترک خوردهگیهای سفر مارکوپولو به چین/ از کرامت بنی امیه به علی/ و شاید تعارف یک قرن پیادهروی/ به زنی تنها در خیابان جنگ جهانی دوم/ ×/ لبهایات را فراموش کردهام بانو!/ اجازه هست خطوط اولیهات را مرور کنم؟/ وقتی خدا تو را کشید/ به قاضیخانههای شرق و غرب کابل .../ و انزوای مثلث فرصت تنفس نیست/ فرو ماندهام در تحلیل هندسی تو/ هر چند سیب هر بار حرف تازهای برای گفتن دارد در این زمان گندیده!/ ×/ نه! هیچگاه فراموش نمیکنم/ پلکهایات را/ پیش از پروانه شدن کشتند/ و نخستین فرش جهان مسیر قدمهای رییسجمهور را امتداد داد/ با کفشی از چرم براق آفریقا/ و سگگی که مثل دندانهای کودکانهات گرسنه بود/ ×/ آری حالا؛/ از تمام جهان اعانه جمع میکند این گدای نجیب تو!/ تا گلوبندی شود برای شما/ و رگهای لاجورد/ عبور دهد تو را از دود و خاکستر/ به فصل کبوترهای چاهی/ به ابتدای پروانه شدن/ بانو!»
تابلوی اعلانات: شب یک شب دو معجزهیی کاغذی است از بهمن فُرسی که سالهاست دارد زیر غبار چاپ قدیمی خاک میخورد. کتاب را سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک در سال 1353 منتشر کرده است و قرار است تابستان امسال توسط نشر پامس در کلن از نو چاپ شود. لابد باید ارزش گشتن در کهنهفروشهای میدان انقلاب را داشته باشد. جای من را هم لای بوی نای آن همه کاغذ و خاک خالی کنید!
بخند دلآرا، دختر خورشید، بخند. از زمین به زمین. از خاک به خاک. از استخوان به استخوان. بخند خواهرک معصوم من! بخند.
حالا آرام شدهیی دلآرا. آرام بخواب عزیز من. آرام بخواب. نمیبینی گونههایم سرخ است؟ شرم جهان بر من، بر ما. ما هرزهگان تماشا. صادرکنندهگان بیانیههای طویل. بخواب دلآرا.
خوابت آشفته مباد نازنین! شب مانده است. شعلهی ما دخل این شب را نیاورد. من دروغ گفته بودم. تو نیستی. زمین چیزی کم دارد دلآرا. زمین آبرویی ندارد تو آبروی زمین بودی. ما اما فراموش میکنیم. همین چند ساعت بعد هم فراموش شدهیی. پس بخواب دخترک! آسوده بخواب. ما با چشمهای باز نیز خفتهایم.
این نوشته خارج از دستور ندارد، تریبون آزاد ندارد، تابلوی اعلانات ندارد. این نوشته بیهمهچیز است مثل ما!
بالماسکهی غریبیست زندگی. نمیفهمم دست زمانه را. عادت کردهام اما، عادت میکنیم به زندگی روی آب. از بد حادثه بازیگرش شدهایم. تا چشم بزنی رفته است. خلاص! تکلیف این همه خاطره هم لابد باید یک جای جهان روشن شود.
بازی اول
چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن. مدرسه که میرفتیم، درس خواندنی در کار نبود. میرفتیم که با هم باشیم. اولین زنگ تفریح میدانستیم توماج پشت دیوار ایستاده است. قرارمان مشخص بود. جلوی آبخوری، آن گوشهی دورافتادهی حیاط بود که علی و مهران هم میآمدند.
ادامهی داستان را چشم بسته بلد بودیم. پا میگذاشتیم توی قلاب دستهای هم و خداحافظ. توماج هم که از هنرستان خودش را رسانده بود این سر شهر. حالا چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن.
قدمسلانه میرفتیم تا حیاط خانهی ذوالفقاری. آن روزها دیوارهای دورادور حیاط را خراب کرده بودند اما هنوز آن خیابان لعنتی از وسط حیاط رد نمیشد. گوشهی دنجی بود.
مینشستیم. آواز میخواندیم. تکلیف جهان در جمع چهار نفرهی ما روشن میشد. توماج و علی سیگار به سیگار میبستند. من و مهران هنوز سیگاری بودنمان همان سه _ چهار نخی بود که روزانه میکشیدیم. دو نخ برای حیاط ذوالفقاری و دو نخ برای عصرنشینیهای اتاق من. هنوز مانده بود تا انگشتهای من از رد سیگار به سیگار متبرک ملعون، زرد شده باشد. مهران هم که هنوز همان چهار نخی مانده لعنتی.
ظهر که مدرسهها باید تعطیل شده باشد هر کسی میرفت خانهی خودش. عصر، ساعت ٥ عصر. خون ایگناسیو روی زمین نخشکیده بود که زنگ خانهی ما بی قراری میکرد. یکی یکی جمع میشدیم. میشدیم یک روح در چهار بدن. بساط پاسور بود و سیگار. اگر روزگار یاری میکرد عرق تند سگی. خودمان میگفتیم: عراق و وراق و سیقار. مینشستیم زیر تابلوی سیگار ممنوع اتاق من و دود را فوت میکردیم توی چهرهی جهان. مهمان هم داشتیم، گاه و بیگاه، اما جمع چهار نفرهی ما ثابت بود.
از خانهی توماج میآمدیم. هوا تاریک _ روشن بود. من اولین بار بود که دود سیگار را فرستاده بودم توی ریههایم و منگی خوش نئشهگی. رسیده بودیم دروازه ارک که همیشه بوی فعله میداد. توماج بود که گفت، گفت: بچهها! یعنی میشه یه روز همدیگهرو نبینیم. مهران براق شد: مگه مرده باشیم. راست میگفت. مگر مرده باشیم. گفتم که، یک روح بودیم در چهار بدن.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
یک ماه مانده بود به بازی نکبت آخری. رفته بودم زنجان ریههایم را تازه کنم با بوی زمین و سکوت و مادرم. علی را توی خیابان دیدم. بعد از خیلی سال. هنوز زنده بودیم اما همدیگر را نمیدیدیم. زد به سرم. گفتم هوس خیامنشینی دارم. گفت: هستم. شب شد. قرارمان ساعت ١٢ بود. روی مرز دو روز. علی آمد، مهران آمد، توماج هم نبود که بیاید. خبرش را دورادور داشتیم که بعد از چند سال زندان حالا دارد برای هزارمین بار ترک میکند. زنده بود لعنتی و نمیدیدیمش. رفتیم نشستیم تا صبح. علی سیگار به سیگارش را کم کرده بود، داشت بساط سفرهی عقد میچید. من سیگار به سیگارم را زیاد کرده بودم برای ضیافت مرگ، برای خودکشی قسطی و مهران هنوز همان سه _ چهار نخی بود.
صبح که داشت خودش را میکشید روی شهر. پیش از بیدارباش، خیامنشینی تمام شد. من هنوز نمیدانستم که حالا اینجا نشستهام اما معلوم بود که باز همدیگر را نخواهیم دید. نخواهیم دید و زنده میمانیم. لعنتی!
بازی دوم
پنج سال آزگار کتک خوردیم و از رو نرفتیم. جهان ایستاده بود، درست مانند دیوار که همدیگر را نبینیم. و ما دور جهان را گز میکردیم با پای پیاده و زیر چشمهایی که کبود بود دم به دم، تا همدیگر را دیده باشیم. گل را حتا اگر شده از زیر در و روی دیوار به هم میرساندیم و روی دیوارهای جهان نامههای عاشقانه مینوشتیم.
ما از رو نرفتیم و جهان تسلیم شد. دستهایش را گرفت بالا تا ما را بنشاند سر سفرهی عقد. برای ما مهم نبود چطور، مهم این بود که دور از چشم میرغضب زیر یک سقف، هوای مشترک. رفتیم، زندگی کردیم.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
تازه از مشهد آمده بودم. دراز شده بودم جلوی تلویزیون، چشمم به تصویر بود و ذهنم مانده بود توی آن خانهی وکیلآباد که هنوز بوی مسعود و مجید احمدزاده از در و دیوارش میآمد. آمد. تلویزیون را خاموش کرد. حواسم را از وکیلآباد کشید بیرون. گفت: میخواهم بروم. حوصله نداشتم. تلویزیون را روشن کردم که یعنی نمیشنوم. پریز را از برق بیرون کشید که یعنی باید بشنوی.
گفت: میروم. جهان نمیچرخید در آن یک هفتهیی که نه پاهایم راه میرفت، نه چشمهایم میدید. جهان را گریستم. یک هفته طول کشید تا فهمیده باشم که باید برود. هفت سال، هفت سال آزگار.
گفتم: تو که بروی من هم رفتهام، لابد به گا. نگفته بودم که نرود، گفته بودم که بداند. میدانست. رفت. من هم رفتم. تمام.
بازی سوم
رفیق خوب دلهره و روزهای بیپدر بود. تا از پشت گوشی تلفن میشنید صدایم شبیه گریه شده، این همه راه را از شهرک اکباتان میکوبید، میآمد تا نارمک. غرب تهران را به شرق میدوخت نیمه شبها تا جان زخمیام را تیمار کند.
روزها با صدای رفاقتش آغاز میشد و شبها با حضورش تمام. دیوار بود آن روزها که دستم را گرفته بودم روی شانهاش. نوشته بودم، در همان اولین وبلاگی که هک شد نوشته بودم: زنده باشی رفیق! که رفاقت از وجودت آب میخورد.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
آخرین باری که دیدمش اردیبهشت بود. در جشن نامزدی رفیق مشترکی. چند وقتی بود که دیگر ماه به ماه هم صدای هم را نمیشنیدیم. هنوز اما کهربای رفاقت از همان ماههایی که بود آب میخورد. دره از کجای بازی دهان باز کرد، نمیدانم. اما حرمت خاطره ماند، میماند. روزهای بد بی پدر که رسید، میانهی آن باران ناسزا، فصل بی آبرویی رفاقت، لابهلای دشنه و حق به جانبهای مدعی پیدایش شد. صدایش شکست به گریه از پشت این همه فیبر نوری. دیوار شد دوباره تا دست بگیرم روی شانههایش. زنده باشی رفیق!
بازی چهارم
اولین بار که دیدمش روبهروی زندان اوین بود. خبر آمده بود که ناصر زرافشان دارد با اعتصاب مرگ دست و پنجه نرم میکند. میگفتند. اولین بار همانجا بود با آن قد دیلاق و عصای چوبی که باید همهی وزنش را تحمل میکرد.
بعد از آن چند روز هر از چند گاهی سرکی میکشیدم به خانهاش در همان انتهای خیابان قصرالدشت، کوچهی رضوی. مینشستیم با هم پای الکل سفید و استکان به استکان تا گریه و خاطره و این همه رفیقهای او که نبودند دیگر. اسد عظیمزاده، مترجم سخنرانیهای فیدل کاسترو در چنین هیاتی ماند توی ذهن من.
خبر که آمد. منتظرش بودیم. از همان بار آخری که پاهایش را کرد توی یک کفش که میخواهم بیایم خاوران منتظرش بودیم. خودش هم گفت، در خاوران گفت: آمدهام با رفقایم خداحافظی کنم. خبر آمد مانند همیشه که حتا وقتی چشم در چشم عزراییل ایستادهیی، باور نمیکنی. عمو اسد رفت و جنازهاش را رفیق نازنینی که بوی جنگلهای شمال میداد گذاشت روی تختش در گوشهی اتاق. خانه خالی ماند.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
آواره شدم. بهزیستی گیر داد که نمیشود طبقهی بالای مهد کودک مسکونی باشد. آن هم یک پسرِ مجردِ چه میدانم. صاحبخانه که انصاف بود و انصاف داشت و میگفت تا ابدِ جهان اینجا میمانی با همین اجاره، گفت که باید بروم. آواره شدم. مانده بودم ویلان که همان رفیق جنگلی پیدا شد. رفتم خانهی خالی ماندهی عمو اسد. تختم را گذاشتم درست همانجایی که جنازهی عمو اسد را خوابانده بودند. و بعد در شبهای بی کسی بسیار روح عمو اسد مهمان من شد. خانه یکی شدیم با رفیق دیلاقِ آن همه گریههای مستانه. باید چیزی برایش بنویسم. مینویسم.
بازی پنجم
کار پیش از انشعاب را میخواندم به مدد «آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران». رسیدم به زمستان ٥٨. اولین دورهی انتخابات مجلسی که آن زمان هنوز «ملی» بود. در میان نامهای آشنا، دو نفری بودند که من میشناختمشان. خوب میشناختمشان. یکی مرتضا بود، کاندیدای قزوین و آن دیگری منوچهر بود، کاندیدای میانه. میدانستم که هر دوشان چند سال بعد در میان ١٦ آذریها بودهاند.
عمو اسد، همان عمو اسدِ بازی چهارم تنها دو عکس روی دیوار خانهاش داشت. یکی تصویر تمامقدی بود از کاستروی جوان که ایستاده بود در میانهی یک مزرعهی نیشکر با کلاه حصیری بر سر. و بعد، عکسی از مرتضا. مرتضا میثمی که رفیق آن سالهایش بود و نشد که گرم الکل نباشیم و برای مرتضا گریه نکرده باشد. این بود که مینویسم مرتضا را خوب میشناختم.
زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.
گفته بود، عمو اسد گفته بود که سال ١٣٦٣ مرتضا زیر شکنجه رفته است. و منوچهر، منوچهر قاسملو توابی بود که با یک تپه ریش و انگشترهای درشت و تسبیح بلند مینشست و مینشیند پشت میز بنگاه معاملات ملکی بهار در زنجان. سال ٥٨ اگر به مرتضا میگفتی تا پنج سال بعد رفتنی میشوی، آن هم زیر شکنجه میزد زیر خنده. سال ٥٨ اگر به منوچهر میگفتی پنج سال بعد تواب میشوی، جانت در امان نبود. اما زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.
بازی ششم
رد زندان مانده بود روی صورتم. همان زندان ده روزهی انفرادی سال ٧٧ هم وقتی به تردی ١٦ سالگی باشی رد میاندازد روی صورتت. جهان شده بود دهان که «برو» و من مانده بودم. نمیرفتم. هی رفتم پشت میلهها و آمدم. جهان دهان بود که «برو» و من نمیرفتم. ماندم.
در خانهی رفیقی نشسته بودیم. میگفت و میگفتند: بروید. ما، دو نفر بودیم. گفتیم: میمانیم، ماندیم. مرداد ٨٧ بود.
زمان گذشت. خیلی گذشت لعنتی.
کندم، کندانده شدم. نشد که خداحافظی کنم. همه مانده بودند در کار دیوانهیی که حالا وقتی میخواهد از سر یک قرار ساده برود، ماچ آبدار میخواهد و گریهی بیحساب میکند. نمیدانستند من داشتم خطوط چهرهشان را حفظ میکردم برای این همه دلتنگی مدام. نمیدانستند برای همیشه ... خدای من! باور نکردم تا برادر صورتسنگی من هم زد زیر گریه. دانستم که رفتنیام.
و بعد حماسهی آن ترمینال نازنین، ترمینال غرب که همیشه بوی زنجان و دیدار داشت حالا شده بود نماد هجرانی بی پدر. چقدر گریه کردم توی آن پراید همیشه کثیف. تا خود زنجان گریه کردم. راننده زیر چشمی نگاه میکرد. گفتم، با خودم گفتم: گور پدرت، چند صباح بعد دلم برای همین نگاه زیر چشمی تو هم تنگ میشود. تنگ شده است حالا.
بازی هفتم
داشتم توی دنیای مجازی پرسه میزدم. اتفاق بود شاید که مسنجر همیشه خاموشم را روشن کردم. آمد که: پاشو بیا زنجان! من دارم میروم. گفتم: رفیق جان! هزار بار خداحافظی کردهییم و نرفتهیی. اگر رفتی که آن خداحافظیهای قبلی را بنویس به حساب من و اگر نرفتی هم که هیچ. توی دلم گفته بودم: نمیرود. رفت. همان سهشنبه رفت.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
گوشی تلفن را که برداشت باور نکرد از مرز گذشتهام. یک روز بعد بود انگار که نشسته بودیم روبهروی هم، در خاک ترکیه. از همخانگی در تهران در به در تا همخانگی در نیده خیلی راه آمده بودیم. حالا اینجا چه میکنم؟ حمیدرضا کجاست؟ کجا خواهد بود؟ کی دوباره همدیگر را میبینیم؟ زمان باید بگذرد. خیلی بگذرد.
بازی هزار و یکم
بالماسکهی غریبیست زندگی. آنقدر غریب که معلوم نیست فردا جنازهیی باشم در گورستانی بیگانه یا اصلن خدا را چه دیدهیی شاید یکی از همین روزها، زنگ در خانهیی را در همان خاک عزیز زدم و بعد گفتم: منم! آمدهام خاطره ببافیم. خدا را چه دیدهیی. بالماسکهی غریبیست زندگی و ما خانهمان روی آب میماند.
خارج از دستور ۱: این نوستالژینویسی مربوط به امروز نیست. آن را خیلی وقت پیش یعنی همان روزهای اول نوشته بودم. منتشرش کردم که از دستش خلاص شوم. البته نوستالژینویسی بهانهی مناسبی برای تخلیه هم هست. آنهایی که نوستالژی دلشان را به هم میزند میتوانند اگر اتفاقی گذرشان به این پنجره افتاد محتویات معدهشان را تخلیه کنند. آنهایی که با پشتکار مشغول اعدام انقلابی من در کامنتدانیها ماندهاند میتوانند همچنان قلمشان را به دریدن بگردانند تا کلن تخلیه شوند. من هم میتوانم دلتنگی مدام بیپدر را تخلیه کنم. که این مهمترین است. من مهمترین مخاطب این وبلاگم! گیرم از این بعد نوشتن نوستالژی خودش کار سختی باشد. دلیلش هم معلوم است. خاطراتم بوی گه گرفته است. بو بکش رفیق!
خارج از دستور ۲: کمیتهی جوانان ایرانی در اروپا را ببینید.
خارج از دستور ۳: تغییر برای برابری!
خارج از دستور ۴: مهرداد آسمانی تا اطلاع ثانوی مهمترین خوانندهی تاریخ است. آن هم نه مهرداد این روزها با ترانههای شهیار قنبری. همان مهرداد قدیمی. توضیح هم ندارد.
خارج از دستور ۵: انوشیروان مسعودی با این پست رفاقت را تمام کرد. رفاقت به حرفهای گنده نیست به رفاقتهای گنده است. زنده باشی رفیق!
تریبون آزاد: یک زمانی شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی را تقدیم کرده بودم به برخی و برخی، حالا هم دوباره تقدیمش میکنم به برخی و برخی، و البته برخی بدجوری جایشان عوض شده است. بدجور: «یک شب انگار عدهیی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانهها و کوچهها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکیهای سَر خوردهی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ سادهی دانا نخواندند./ ×/ گویا شبی از شبهای اردیبهشتِ عریان بود/ که عدهیی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند میدانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچهها خاموش،/ و کتابهاتان هم...!/ ×/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمیخواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»
تابلوی اعلانات: از آنجایی که تا معلوم نیست کی و کجا سینما برای من تعطیل است یک فیلم معرفی میکنم که پیدا کردنش کار حضرت فیل باشد. این یعنی یک انتقام تاریخی. فیلم «بنبست» به کارگردانی پرویز صیاد و بازی حیرتآور مری آپیک را اگر پیدا کردید ببینید. قهوهی تلخ و سیگار فراوان فراموش نشود.