تبليغاتX
حواری خورشید
قرار بی قرار و فصل دلهره

برای شیوا نظرآهاری

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. پرت شده‏یی توی دره‏ی اوین که هنوز حنجره‏ی پرنده‏هایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلی‏های کافه موکا خالی می‏ماند. این قهوه‏ی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار می‏کشانی‏ام از درد روزگار.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار تا با هم برویم دره‏ی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفته‏یی خودت نشسته‏یی توی سلول. رویای بی حاشیه می‏بافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قول‏هایت بزنی.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. سوپ هم نمی‏خواهم دیگر. آبی می‏شود آسمان رنگ روسری‏ات. درس می‏دهی کودکی‏هایم را لابه‏لای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطه‏چین‏ها و انگشت‏های شما بلند است عجیب.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر می‏آید که زیر شکنجه‏یی. شکنجه واژه‏یی پنج حرفی است که شکن شکن می‏شود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسری‏ات. گریه هم که می‏کنم خالی است صندلی‏های جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. باران بدون شوخی می‏بارد. باران سرب داغ. تو را برده‏اند دره‏ی اوین. من پرت شده‏ام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسری‏ات. رنگ همین سپیده‏یی که می‏زند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابان‏ها می‏گیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.

خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.

تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید می‏افتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم     بگردم بر خطی که رویا     در انتهایش/ ثابت می‏ماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو     نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافت‏شمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش می‏آید در نقطه‏چینی سفید که سرعت می‏گیرد دم به دم./ #/ این‏جا کجای دنیاست؟/ بعد از درخت‏های سپیدی که دیده‏ام/ بعد از هزار رود که باید آبی می‏زد (اما قطعا سیاه می‏زده است)/ تازه عبورم از جنگل‏هایی‏ست که بوی خاکستر می‏پیچانند/ از کوره‏راه‏های پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم می‏گشوده‏اند از دودی     خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه می‏انداخته است بر رویا و جنایت./ از کوره‏های دیروز فاصله‏ای نیست تا این حافظه که محو می‏گذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز می‏خواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستان‏ها چقدر تکرار می‏شوند».

تابلوی اعلانات: ندارد!


+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:21 توسط هژیر پلاسچی |

مطلب جدید

مطلب جدید من با عنوان «دولت‏آبادی، سروش و وقت نکبتی مصائب» در اثر منتشر شد.

این‏ها را هم بخوانید: «احمدی‏نژادت را قورت بده!» از امین حصوری.

«درباره‏ی "این" انتخابات» از روزبه آقاجری.

«شرکت در انتخابات به مثابه‏ی انفعال سیاسی» از پری آگاه.

«کدام تحریم: "تحریم" یا تحریم؟!» از امین حصوری.

«نقدی بر یک گزاره‏ی انتخاباتی یا علیه فرومایگی سیاسی» از روزبه آقاجری.

«با اجازه‏ی بزرگترها ... نه!!» از پژمان رحیمی.

«طرح پرسش‏های بنیادین در هیاهو» از نادر فتوره‏چی.

«انتخابات پالوده و آن حقیقت آلوده» از بابک سلیمی‏زاده.

«در فضیلت رای ندادن» از محمد غزنویان.

«انتخابات، نمایش همسانی دولت _ وضعیت» از مهدی سلیمی.


پست پایینی هنوز سر جای خودش است.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:39 توسط هژیر پلاسچی

حرف‏هایی که شما نمی‏فهمید

 

مُرد ... اون ممه‏رم لولو خورد. فاتحه مع الصلوات. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ.

راست ایستاده باشید. حالا لبخند. کلیک. ممنونم که در عکس من ایستادید. حالا گورتان را گم کنید لطفن! ببخشید که گاز می‏گیرم. دست خودم نیست. این دندان‏ها عاریه است. از خودتان گرفته‏ام. دراکولا خواهم شد به زودی. می‏دانم!

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: درک حضور دیگری با «این باغ شاد شکوفه‏ها نیست» به روز شد.

خارج از دستور 3: «حقوق بشر کسب و کار ما نیست» در ویژه‏نامه‏ی سه ساله‏گی کمیته‏ی گزارشگران حقوق بشر.

خارج از دستور 4: گفتگو با چراغ در ویژه‏نامه‏ی مهاجرت، درباره‏ی تبعید!

خارج از دستور 5: حسین اکبری، کاوه مظفری، جلوه جواهری، محمد اشرفی، عبدالله وطن‏خواه، جعفر عظیم‏زاده، سعید یوزی، ابوالحسن شفا، علیرضا ثقفی، محسن ثقفی، شیث امانی، اسدالله پورفرهاد، علی کلائی، شاهپور احسانی‏راد،...، جان‏های پاک این فهرست بلند در زندانند و ما رای می‏دهیم. زندگی به همین کثافتی است.

خارج از دستور 6: کتاب «فرانسه مبارزه ادامه دارد» نوشته‏ی تونی کلیف و یان بیرشال را در سایت میند موتور با ترجمه‏ی امین قضایی و بیتا صمیمی‏زاد بخوانید. کتابی قابل اعتنا از زمانه‏یی قابل اعتنا.

خارج از دستور 7: همیشه و همه وقت و همه جا محمد نوری. بله قربان! باز دوباره صبح شد.

تریبون آزاد: شعر بلند «بانو» از عاصف حسینی شاعر افغانی که می‏ارزد به خواندنش. برای امیر یعقوبعلی که شعر افغانستان را دوست دارد: «جنگل گرسنه است/ شنیده‏ام موهایت جو گندمی شده است/ بگذار یرقان بزند/ بعد هم ملخ/ بگذار سونامی پاهایت را بنوشد/ چون قرص آسپرین/ برای درد ناعلاج جهان./ بگذار تمام حادثه در تو رسوب کند/ شانه‏هایت هیروشیما،/ دست‏هایت را حرس کنند/ پیش از آن‏که امداد خداوندی فرا برسد!/ می‏خواهم قد بلند بشناسم‏ات جنگل، دخترکم!/ دل می‏گذرد از کوچه‏ی خاکی/ و افیونی تازه چون تو را در بر می‏کشد/ اگر رگ‏ها آلوده شود، تو همیشه از منی/ چشم‏هایم میان خیال و پرنده باز/ تا تو را بشناسم/ ×/ چگونه بشناسم‏ات دخترکم،/ به کدام نشانه، کدام لبخند؟/ متن تو را به هفتاد زبان ترجمه کردند/ می‏شناسم خواهرکانم را/ که از نیل برگشتند/ یکی از بافه‏ی تاریکش که برف باریده است/ یکی از انجیرهای آویزان گلوبندش/ و برادرانم که از اهرام سه گانه برگشته‏اند/ سر به زیر و خاموش/ با شالی که زنبورهای عسل دزدیده‏اند/ ×/ به کدام نشانه، به کدام سخن،/ پرسش گنگی لب‏هایم را بدوزد؟/ تو هم نمی‏دانی که بردگان برادر/ وقتی کوه را به دوش می‏کشیدند/ آیا ترانه می‏خواندند؟/ ×/ می‏خواهم از تو چیزی به یادم نباشد/ وقتی برای خودکشی/ کنار خنده‏های تلخ خدا زانو می‏زنم/ می‏دانم این که دهانت هنوز/ بوی تلخ می‏دهد/ بادام کوهی که راه ابریشم را از میان بلندی‏های سینه‏ات عبور داد/ و تاجران باده آمدند و شاعران یاوه گفتند/ ×/ به کدام نشانه؟/ دست بردار، بردار!/ که نه از خودم خشنودم، نه از شما/ نه از گالیله که سرگردانی ما را کشف کرد/ نه از ابن سینا و فارابی/ نه رازی که الکل را/ باعث بی‏رونقی چشم‏های تو کرد/ بگذار چون دردی مداوم/ باعث کشف اسطوره‏ها باشم/ آشیل از مچ پای‏ام برخیزد/ رستم از کتف‏ام/ خدایان تراوا عاشق‏ام باشند/ نیمه‏ی دیگر را از ساقه‏ی ریواس بردارم/ و سهراب زخم پهلوی جاودانه‏ی تن/ بانو!/ بر درد خود ایستاده است آتشفشانی در شرف پایان/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن؟/ تو را چون تهمتی بزرگ/ به قاضی‏خانه‏های شرق و غرب کابل رواج دادند/ یکی چشم‏های تو را به پاکستان برد/ یکی رنگ پیراهن‏ات را/ به نقاش‏های مدیترانه!/ و چند قرن پیش لب‏های‏ات را/ به مونالیزا هدیه بردند/ ... شاید از همان روز خنده‏ات دیر شد/ ×/ تو اما ناگزیری بانو!/ با گردنی زیبا و کشیده/ و سرمه‏ای که جهان را سیاه کرد/ با گردنی زیبا و برهنه/ که جلادها را به تاخیر حکم وامی‏داشت/ و بعد همان شب لندن/ پر شد از عطر سوسن و دامن و تن/ و بعد همان شب/ عکس لنین پیر شد، با ریشی بلند/ و بعد همان شب موزیُم لوور و متروپول/ پر بود از فسیل بوسه‏ات زیر آخرین فوران/ و عقیق/ و قسمتی از انگشت/ و بعد همان شب/ قیمت نفت استفراغ کرد/ سینه‏ی خشخاش دچار تورم شد/ و مادری پیش از تولد فرزندش/ وصیت‏نامه نوشت./ ×/ به کدام نشانه بانو!/ سرد است، سرد/ حنجره‏ام برف باریده است./ می‏خواهم کمی بترسم از تو، از من، از مادرم و دین پدری/ استخوان‏هایم را/ از ناکجاآباد سیبری/ در بوجی کارگران مانده پیدا کنم/ گرم کنم/ و بعد با برادرانم بپوشم./ ×/ بانو، مسافر تو می‏ترسد/ از مضمون عاشقانه در عصر یخبندان/ و سنجاقی که جهان را به موهای‏ات ضمیمه کرد/ می‏ترسم/ چون پرنده‏ای که زبان مادری‏اش را از یاد برده است، می‏ترسد./ بگذار بترسم/ از حرکت اتم در مسیر خاطره‏ی انسان/ از جنین ناقص در رحم زن/ و زاغه‏ی کثیف مهمات بر شاخه‏ی زیتون/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن/ مرا از تو منع کردند؟/ چون کودکی که مادرش ایدز دارد/ و سکه‏ی عقیم عصر دقیانوس/ مانند فسیلی که فاصله‏ی دندان‏هایش به ما ارث رسید/ ×/ تو اما .../ از قرون وسطا برگشته چشم‏های‏ات/ با همان تیرگی و خیرگی تلخ/ لب/ در گیلاس چای فراموش شد و بعد/ طالع‏بینان جهان فال قهوه می‏بینند/ یکی گفت: احتمالا از اهالی جنوب استی/ دست‏های‏ات بوی هریرود می‏داد/ شال‏ات را در تاکستان‏های شمالی پالیدند/ به دامن‏ات پنبه‏گل‏های ترکستان/ و کفش‏های‏ات ... آه! ... پاکستان/ هیچ‏کس نگفت تو راز خاک خورده‏ی کدام درختی/ که گنجشک‏ها بر شانه‏ات انجیل می‏کارند؟/ ×/ همیشه خنجر است که از پشت فرا می‏رسد/ چون پیغمبرانگی ابراهیم/ و اشتهای دوباره‏ی خداوند برای خلق بشر/ من خط‏های فاصله را/ از تو عبور کردم/ نشستم پای کهنه دیوار گلی/ و مثنوی معنوی را قدم قدم/ بر سرک‏های جهان پاشیدم/ تو با تمام رنج‏های من تنهایی/ و من چقدر به تنهایی تو/ از سفر برگشته‏ی دست‏ها/ از رطوبت طوفان نوح/ و ترک خورده‏گی‏های سفر مارکوپولو به چین/ از کرامت بنی امیه به علی/ و شاید تعارف یک قرن پیاده‏روی/ به زنی تنها در خیابان جنگ جهانی دوم/ ×/ لب‏های‏ات را فراموش کرده‏ام بانو!/ اجازه هست خطوط اولیه‏ات را مرور کنم؟/ وقتی خدا تو را کشید/ به قاضی‏خانه‏های شرق و غرب کابل .../ و انزوای مثلث فرصت تنفس نیست/ فرو مانده‏ام در تحلیل هندسی تو/ هر چند سیب هر بار حرف تازه‏ای برای گفتن دارد در این زمان گندیده!/ ×/ نه! هیچ‏گاه فراموش نمی‏کنم/ پلک‏های‏ات را/ پیش از پروانه شدن کشتند/ و نخستین فرش جهان مسیر قدم‏های رییس‏جمهور را امتداد داد/ با کفشی از چرم براق آفریقا/ و سگگی که مثل دندان‏های کودکانه‏ات گرسنه بود/ ×/ آری حالا؛/ از تمام جهان اعانه جمع می‏کند این گدای نجیب تو!/ تا گلوبندی شود برای شما/ و رگ‏های لاجورد/ عبور دهد تو را از دود و خاکستر/ به فصل کبوترهای چاهی/ به ابتدای پروانه شدن/ بانو!»         

تابلوی اعلانات: شب یک شب دو معجزه‏یی کاغذی است از بهمن فُرسی که سال‏هاست دارد زیر غبار چاپ قدیمی خاک می‏خورد. کتاب را سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک در سال 1353 منتشر کرده است و قرار است تابستان امسال توسط نشر پامس در کلن از نو چاپ شود. لابد باید ارزش گشتن در کهنه‏فروش‏های میدان انقلاب را داشته باشد. جای من را هم لای بوی نای آن همه کاغذ و خاک خالی کنید!

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 7:58 توسط هژیر پلاسچی |

دل‏آرا دارابی اعدام شد

بخند دل‏آرا، دختر خورشید، بخند. از زمین به زمین. از خاک به خاک. از استخوان به استخوان. بخند خواهرک معصوم من! بخند.

حالا آرام شده‎یی دل‎آرا. آرام بخواب عزیز من. آرام بخواب. نمی‎بینی گونه‎‏هایم سرخ است؟ شرم جهان بر من، بر ما. ما هرزه‏گان تماشا. صادرکننده‎گان بیانیه‎های طویل. بخواب دل‎آرا.

خوابت آشفته مباد نازنین! شب مانده است. شعله‎ی ما دخل این شب را نیاورد. من دروغ گفته بودم. تو نیستی. زمین چیزی کم دارد دل‎آرا. زمین آبرویی ندارد تو آبروی زمین بودی. ما اما فراموش می‎کنیم. همین چند ساعت بعد هم فراموش شده‎یی. پس بخواب دخترک! آسوده بخواب. ما با چشم‎های باز نیز خفته‎ایم.

این نوشته خارج از دستور ندارد، تریبون آزاد ندارد، تابلوی اعلانات ندارد. این نوشته بی‎همه‎چیز است مثل ما!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:31 توسط هژیر پلاسچی |

به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می‏ترسم
 

بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی. نمی‏فهمم دست زمانه را. عادت کرده‏ام اما، عادت می‏کنیم به زندگی روی آب. از بد حادثه بازیگرش شده‏ایم. تا چشم بزنی رفته است. خلاص! تکلیف این همه خاطره هم لابد باید یک جای جهان روشن شود.

بازی اول

چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن. مدرسه که می‏رفتیم، درس خواندنی در کار نبود. می‏رفتیم که با هم باشیم. اولین زنگ تفریح می‏دانستیم توماج پشت دیوار ایستاده است. قرارمان مشخص بود. جلوی آب‏خوری، آن گوشه‏ی دورافتاده‏ی حیاط بود که علی و مهران هم می‏آمدند.

ادامه‏ی داستان را چشم بسته بلد بودیم. پا می‏گذاشتیم توی قلاب دست‏های هم و خداحافظ. توماج هم که از هنرستان خودش را رسانده بود این سر شهر. حالا چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن.

قدم‏سلانه می‏رفتیم تا حیاط خانه‏ی ذوالفقاری. آن روزها دیوارهای دورادور حیاط را خراب کرده بودند اما هنوز آن خیابان لعنتی از وسط حیاط رد نمی‏شد. گوشه‏ی دنجی بود.

می‎نشستیم. آواز می‏خواندیم. تکلیف جهان در جمع چهار نفره‏ی ما روشن می‏شد. توماج و علی سیگار به سیگار می‏بستند. من و مهران هنوز سیگاری بودنمان همان سه _ چهار نخی بود که روزانه می‏کشیدیم. دو نخ برای حیاط ذوالفقاری و دو نخ برای عصرنشینی‏های اتاق من. هنوز مانده بود تا انگشت‏های من از رد سیگار به سیگار متبرک ملعون، زرد شده باشد. مهران هم که هنوز همان چهار نخی مانده لعنتی.

ظهر که مدرسه‏ها باید تعطیل شده باشد هر کسی می‏رفت خانه‏ی خودش. عصر، ساعت ٥ عصر. خون ایگناسیو روی زمین نخشکیده بود که زنگ خانه‏ی ما بی قراری می‏کرد. یکی یکی جمع می‏شدیم. می‏شدیم یک روح در چهار بدن. بساط پاسور بود و سیگار. اگر روزگار یاری می‏کرد عرق تند سگی. خودمان می‏گفتیم: عراق و وراق و سیقار. می‏نشستیم زیر تابلوی سیگار ممنوع اتاق من و دود را فوت می‏کردیم توی چهره‏ی جهان. مهمان هم داشتیم، گاه و بی‏گاه، اما جمع چهار نفره‏ی ما ثابت بود.

از خانه‏ی توماج می‏آمدیم. هوا تاریک _ روشن بود. من اولین بار بود که دود سیگار را فرستاده بودم توی ریه‏هایم و منگی خوش نئشه‏گی. رسیده بودیم دروازه ارک که همیشه بوی فعله می‏داد. توماج بود که گفت، گفت: بچه‎ها! یعنی می‏شه یه روز همدیگه‏رو نبینیم. مهران براق شد: مگه مرده باشیم. راست می‏گفت. مگر مرده باشیم. گفتم که، یک روح بودیم در چهار بدن.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

یک ماه مانده بود به بازی نکبت آخری. رفته بودم زنجان ریه‏هایم را تازه کنم با بوی زمین و سکوت و مادرم. علی را توی خیابان دیدم. بعد از خیلی سال. هنوز زنده بودیم اما همدیگر را نمی‏دیدیم. زد به سرم. گفتم هوس خیام‏نشینی دارم. گفت: هستم. شب شد. قرارمان ساعت ١٢ بود. روی مرز دو روز. علی آمد، مهران آمد، توماج هم نبود که بیاید. خبرش را دورادور داشتیم که بعد از چند سال زندان حالا دارد برای هزارمین بار ترک می‏کند. زنده بود لعنتی و نمی‏دیدیمش. رفتیم نشستیم تا صبح. علی سیگار به سیگارش را کم کرده بود، داشت بساط سفره‏ی عقد می‏چید. من سیگار به سیگارم را زیاد کرده بودم برای ضیافت مرگ، برای خودکشی قسطی و مهران هنوز همان سه _ چهار نخی بود.

صبح که داشت خودش را می‏کشید روی شهر. پیش از بیدارباش، خیام‏نشینی تمام شد. من هنوز نمی‏دانستم که حالا اینجا نشسته‏ام اما معلوم بود که باز همدیگر را نخواهیم دید. نخواهیم دید و زنده می‏مانیم. لعنتی!

بازی دوم

پنج سال آزگار کتک خوردیم و از رو نرفتیم. جهان ایستاده بود، درست مانند دیوار که همدیگر را نبینیم. و ما دور جهان را گز می‏کردیم با پای پیاده و زیر چشم‏هایی که کبود بود دم به دم، تا همدیگر را دیده باشیم. گل را حتا اگر شده از زیر در و روی دیوار به هم می‏رساندیم و روی دیوارهای جهان نامه‏های عاشقانه می‏نوشتیم.

ما از رو نرفتیم و جهان تسلیم شد. دست‏هایش را گرفت بالا تا ما را بنشاند سر سفره‏ی عقد. برای ما مهم نبود چطور، مهم این بود که دور از چشم میرغضب زیر یک سقف، هوای مشترک. رفتیم، زندگی کردیم.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

تازه از مشهد آمده بودم. دراز شده بودم جلوی تلویزیون، چشمم به تصویر بود و ذهنم مانده بود توی آن خانه‏ی وکیل‏آباد که هنوز بوی مسعود و مجید احمدزاده از در و دیوارش می‏آمد. آمد. تلویزیون را خاموش کرد. حواسم را از وکیل‏آباد کشید بیرون. گفت: می‏خواهم بروم. حوصله نداشتم. تلویزیون را روشن کردم که یعنی نمی‏شنوم. پریز را از برق بیرون کشید که یعنی باید بشنوی.

گفت: می‎روم. جهان نمی‏چرخید در آن یک هفته‏یی که نه پاهایم راه می‏رفت، نه چشم‏هایم می‏دید. جهان را گریستم. یک هفته طول کشید تا فهمیده باشم که باید برود. هفت سال، هفت سال آزگار.

گفتم: تو که بروی من هم رفته‏ام، لابد به گا. نگفته بودم که نرود، گفته بودم که بداند. می‏دانست. رفت. من هم رفتم. تمام. 

بازی سوم

رفیق خوب دلهره و روزهای بی‏پدر بود. تا از پشت گوشی تلفن می‏شنید صدایم شبیه گریه شده، این همه راه را از شهرک اکباتان می‏کوبید، می‏آمد تا نارمک. غرب تهران را به شرق می‏دوخت نیمه شب‏ها تا جان زخمی‏ام را تیمار کند.

روزها با صدای رفاقتش آغاز می‏شد و شب‏ها با حضورش تمام. دیوار بود آن روزها که دستم را گرفته بودم روی شانه‏اش. نوشته بودم، در همان اولین وبلاگی که هک شد نوشته بودم: زنده باشی رفیق! که رفاقت از وجودت آب می‏خورد.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

آخرین باری که دیدمش اردیبهشت بود. در جشن نامزدی رفیق مشترکی. چند وقتی بود که دیگر ماه به ماه هم صدای هم را نمی‏شنیدیم. هنوز اما کهربای رفاقت از همان ماه‏هایی که بود آب می‏خورد. دره از کجای بازی دهان باز کرد، نمی‏دانم. اما حرمت خاطره ماند، می‏ماند. روزهای بد بی پدر که رسید، میانه‏ی آن باران ناسزا، فصل بی آبرویی رفاقت، لابه‎لای دشنه و حق به جانب‎های مدعی پیدایش شد. صدایش شکست به گریه از پشت این همه فیبر نوری. دیوار شد دوباره تا دست بگیرم روی شانه‎هایش. زنده باشی رفیق!

بازی چهارم

اولین بار که دیدمش روبه‏روی زندان اوین بود. خبر آمده بود که ناصر زرافشان دارد با اعتصاب مرگ دست و پنجه نرم می‏کند. می‏گفتند. اولین بار همان‏جا بود با آن قد دیلاق و عصای چوبی که باید همه‏ی وزنش را تحمل می‏کرد.

بعد از آن چند روز هر از چند گاهی سرکی می‏کشیدم به خانه‏اش در همان انتهای خیابان قصرالدشت، کوچه‏ی رضوی. می‏نشستیم با هم پای الکل سفید و استکان به استکان تا گریه و خاطره و این همه رفیق‏های او که نبودند دیگر. اسد عظیم‏زاده، مترجم سخنرانی‏های فیدل کاسترو در چنین هیاتی ماند توی ذهن من.

خبر که آمد. منتظرش بودیم. از همان بار آخری که پاهایش را کرد توی یک کفش که می‏خواهم بیایم خاوران منتظرش بودیم. خودش هم گفت، در خاوران گفت: آمده‏ام با رفقایم خداحافظی کنم. خبر آمد مانند همیشه که حتا وقتی چشم در چشم عزراییل ایستاده‏یی، باور نمی‏کنی. عمو اسد رفت و جنازه‏اش را رفیق نازنینی که بوی جنگل‏های شمال می‏داد گذاشت روی تختش در گوشه‏ی اتاق. خانه خالی ماند.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

آواره شدم. بهزیستی گیر داد که نمی‏شود طبقه‏ی بالای مهد کودک مسکونی باشد. آن هم یک پسرِ مجردِ چه می‏دانم. صاحبخانه که انصاف بود و انصاف داشت و می‏گفت تا ابدِ جهان اینجا می‏مانی با همین اجاره، گفت که باید بروم. آواره شدم. مانده بودم ویلان که همان رفیق جنگلی پیدا شد. رفتم خانه‏ی خالی مانده‏ی عمو اسد. تختم را گذاشتم درست همان‏جایی که جنازه‏ی عمو اسد را خوابانده بودند. و بعد در شب‏های بی کسی بسیار روح عمو اسد مهمان من شد. خانه ‏یکی شدیم با رفیق دیلاقِ آن همه گریه‏های مستانه. باید چیزی برایش بنویسم. می‏نویسم.

بازی پنجم

کار پیش از انشعاب را می‏خواندم به مدد «آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران». رسیدم به زمستان ٥٨. اولین دوره‏ی انتخابات مجلسی که آن زمان هنوز «ملی» بود. در میان نام‏های آشنا، دو نفری بودند که من می‏شناختمشان. خوب می‏شناختمشان. یکی مرتضا بود، کاندیدای قزوین و آن دیگری منوچهر بود، کاندیدای میانه. می‏دانستم که هر دوشان چند سال بعد در میان ١٦ آذری‏ها بوده‏اند.

عمو اسد، همان عمو اسدِ بازی چهارم تنها دو عکس روی دیوار خانه‏اش داشت. یکی تصویر تمام‏قدی بود از کاستروی جوان که ایستاده بود در میانه‏ی یک مزرعه‏ی نیشکر با کلاه حصیری بر سر. و بعد، عکسی از مرتضا. مرتضا میثمی که رفیق آن سال‏هایش بود و نشد که گرم الکل نباشیم و برای مرتضا گریه نکرده باشد. این بود که می‏نویسم مرتضا را خوب می‏شناختم.

زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.

گفته بود، عمو اسد گفته بود که سال ١٣٦٣ مرتضا زیر شکنجه رفته است. و منوچهر، منوچهر قاسملو توابی بود که با یک تپه ریش و انگشترهای درشت و تسبیح بلند می‏نشست و می‏نشیند پشت میز بنگاه معاملات ملکی بهار در زنجان. سال ٥٨ اگر به مرتضا می‏گفتی تا پنج سال بعد رفتنی می‏شوی، آن هم زیر شکنجه می‏زد زیر خنده. سال ٥٨ اگر به منوچهر می‏گفتی پنج سال بعد تواب می‏شوی، جانت در امان نبود. اما زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.

بازی ششم

رد زندان مانده بود روی صورتم. همان زندان ده روزه‏ی انفرادی سال ٧٧ هم وقتی به تردی ١٦ سالگی باشی رد می‏اندازد روی صورتت. جهان شده بود دهان که «برو» و من مانده بودم. نمی‏رفتم. هی رفتم پشت میله‏ها و آمدم. جهان دهان بود که «برو» و من نمی‏رفتم. ماندم. 

در خانه‏ی رفیقی نشسته بودیم. می‏گفت و می‏گفتند: بروید. ما، دو نفر بودیم. گفتیم: می‏مانیم، ماندیم. مرداد ٨٧ بود.

زمان گذشت. خیلی گذشت لعنتی.

کندم، کندانده شدم. نشد که خداحافظی کنم. همه مانده بودند در کار دیوانه‏یی که حالا وقتی می‏خواهد از سر یک قرار ساده برود، ماچ آب‏دار می‏خواهد و گریه‏ی بی‏حساب می‏کند. نمی‏دانستند من داشتم خطوط چهره‏شان را حفظ می‏کردم برای این همه دلتنگی مدام. نمی‏دانستند برای همیشه ... خدای من! باور نکردم تا برادر صورت‏سنگی من هم زد زیر گریه. دانستم که رفتنی‏ام.

و بعد حماسه‏ی آن ترمینال نازنین، ترمینال غرب که همیشه بوی زنجان و دیدار داشت حالا شده بود نماد هجرانی بی پدر. چقدر گریه کردم توی آن پراید همیشه کثیف. تا خود زنجان گریه کردم. راننده زیر چشمی نگاه می‏کرد. گفتم، با خودم گفتم: گور پدرت، چند صباح بعد دلم برای همین نگاه زیر چشمی تو هم تنگ می‏شود. تنگ شده است حالا.

بازی هفتم

داشتم توی دنیای مجازی پرسه می‏زدم. اتفاق بود شاید که مسنجر همیشه خاموشم را روشن کردم. آمد که: پاشو بیا زنجان! من دارم می‏روم. گفتم: رفیق جان! هزار بار خداحافظی کرده‏ییم و نرفته‏یی. اگر رفتی که آن خداحافظی‏های قبلی را بنویس به حساب من و اگر نرفتی هم که هیچ. توی دلم گفته بودم: نمی‏رود. رفت. همان سه‏شنبه رفت.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

گوشی تلفن را که برداشت باور نکرد از مرز گذشته‏ام. یک روز بعد بود انگار که نشسته بودیم روبه‏روی هم، در خاک ترکیه. از هم‏خانگی در تهران در به در تا هم‏خانگی در نیده خیلی راه آمده بودیم. حالا اینجا چه می‏کنم؟ حمیدرضا کجاست؟ کجا خواهد بود؟ کی دوباره همدیگر را می‏بینیم؟ زمان باید بگذرد. خیلی بگذرد.

بازی هزار و یکم

بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی. آنقدر غریب که معلوم نیست فردا جنازه‏یی باشم در گورستانی بیگانه یا اصلن خدا را چه دیده‏یی شاید یکی از همین روزها، زنگ در خانه‏یی را در همان خاک عزیز زدم و بعد گفتم: منم! آمده‏ام خاطره ببافیم. خدا را چه دیده‏یی. بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی و ما خانه‏مان روی آب می‏ماند.

خارج از دستور ۱: این نوستالژی‏نویسی مربوط به امروز نیست. آن را خیلی وقت پیش یعنی همان روزهای اول نوشته بودم. منتشرش کردم که از دستش خلاص شوم. البته نوستالژی‏نویسی بهانه‏ی مناسبی برای تخلیه هم هست. آنهایی که نوستالژی دلشان را به هم می‏زند می‏توانند اگر اتفاقی گذرشان به این پنجره افتاد محتویات معده‏شان را تخلیه کنند. آنهایی که با پشتکار مشغول اعدام انقلابی من در کامنت‏دانی‏ها مانده‏اند می‏توانند هم‏چنان قلم‏شان را به دریدن بگردانند تا کلن تخلیه شوند. من هم می‏توانم دلتنگی مدام بی‏پدر را تخلیه کنم. که این مهم‏ترین است. من مهم‏ترین مخاطب این وبلاگم! گیرم از این بعد نوشتن نوستالژی خودش کار سختی باشد. دلیلش هم معلوم است. خاطراتم بوی گه گرفته است. بو بکش رفیق!

خارج از دستور ۲: کمیته‏ی جوانان ایرانی در اروپا را ببینید.

خارج از دستور ۳: تغییر برای برابری!

خارج از دستور ۴: مهرداد آسمانی تا اطلاع ثانوی مهم‏ترین خواننده‏ی تاریخ است. آن هم نه مهرداد این روزها با ترانه‏های شهیار قنبری. همان مهرداد قدیمی. توضیح هم ندارد.

خارج از دستور ۵: انوشیروان مسعودی با این پست رفاقت را تمام کرد. رفاقت به حرف‏های گنده نیست به رفاقت‏های گنده است. زنده باشی رفیق!

 تریبون آزاد: یک زمانی شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی را تقدیم کرده بودم به برخی و برخی، حالا هم دوباره تقدیمش می‏کنم به برخی و برخی، و البته برخی بدجوری جایشان عوض شده ‏است. بدجور: «یک شب انگار عده‌یی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانه‌ها و کوچه‌ها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکی‌های سَر خورده‌ی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ ساده‌ی دانا نخواندند./ ×/ گویا شبی از شب‌های اردی‌بهشتِ عریان بود/ که عده‌یی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند می‌دانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچه‌ها خاموش،/ و کتاب‌هاتان هم...!/ ×/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمی‌خواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»

تابلوی اعلانات: از آنجایی که تا معلوم نیست کی و کجا سینما برای من تعطیل است یک فیلم معرفی می‏کنم که پیدا کردنش کار حضرت فیل باشد. این یعنی یک انتقام تاریخی. فیلم «بن‏بست» به کارگردانی پرویز صیاد و بازی حیرت‏آور مری آپیک را اگر پیدا کردید ببینید. قهوه‏ی تلخ و سیگار فراوان فراموش نشود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:35 توسط هژیر پلاسچی |

خسته‏ام از تپش دقیقه‏های لعنتی
سال 1378 بود. من لاغرتر از حالای خودم بودم. یادت که می‏آید؟ خیلی لاغرتر. تو هم جوان‏تر بودی. یادم می‏آید، خیلی جوان‏تر. من را تازه آورده بودند. دو سرباز که یاشارش یادم مانده زیر بغلم را گرفته بودند و آورده بودندم به بند 4 یا همان‏طور که آن روزها می‏گفتیم: سالن 4.

داشتی برای خودت آواز می‏خواندی: «روی امتداد این عصر ...» یادت می‏آید بهمن؟ هنوز نعیم و مَمَد کوری نیامده بودند تا نُطُقم را بکشند که شاخ نشوم. کلمه‏ی اول را تو گفته بودی. لهجه‏ی اصفهانی‏ات را سُر داده بودی توی هوای بند. وساطت تو بود که نه نطق من را کشیدند، نه کف‏خواب شدم. از همان روز اول صاحب کمد و تختم کردی. حالا اینجا. بعد از این همه سال.

سال، سال 1378 بود. حالا 9 سال می‏گذرد از بی قراری‏های معصوم کانون اصلاح و تربیت تهران. آشنای روزهای تلخ! چقدر گفتم برو بهمن! یکی از همین شب‏هایی که می‏رویم ارسباران برو. اصلن مگر ما لباس سفیدها نبودیم که پوسته‏ی خارجی کانون پاتوقمان بود. ما که به همین راحتی از بین آن همه سرباز و نگهبان رد می‏شدیم. خودت که می‏دانی کافی بود دستت را دراز کنی تا از آن دیوار، با آجرهای ردیف سرخ گذشته باشی. چرا نرفتی بهمن؟

اینجا نوشته است: «به زودی» در «محوطه‏ی زندان اصفهان». بگو دروغ نوشته است. بگو این کابوس، این خواب بد تعبیر نمی‏شود. مگر می‏شود؟ اصلن مگر می‏توان آن حلقه‏ی لعنتی را دور گردن تو دید؟ لابد پای چوبه باز هم آن خنده‏های ریزت را سر می‏دهی که دست‏هایت را پنهان کنی. لابد درست مثل وقت‏هایی که عصبی می‏شدی آن پیوستگی میان ابروهایت می‏لرزد. لابد ... خدای من! بگو دروغ است لعنتی.

چقدر خوانده‏یی توی این 9 سال شریک روزنامه‏های موسمی من! کجای آن همه کتاب و روزنامه خبر از شومی این ساعت بی همه ‏چیز می‏داد؟ نه مگر این‏که کودک بوده‏یی؟ نه مگر این‏که افسردگی داشته‏یی؟ چرا گوش جهان کر شده است رفیق خوش روزهای ناخوشی؟

حالا گیرم بازوی دکتر محمدی نازنین را، روانشناس کانون را می‏گویم، با چاقو دریده باشند که این همه راه را هزار بار رفت تا برایت رضایت بگیرد. گیرم که پایشان را توی یک کفش کرده باشند و جانت را بخواهند. پس تکلیف جهانِ بدونِ تو چه می‏شود؟

اصلن بیا بازی از اول. بیا برویم پیش از امتداد نکبتی این عصر. سال 1378 است. من لاغرتر از حالای خودم هستم و تو جوان‏تر از حالای خودت. دستت را بگیر روی رف این دیوار، پایت را بگذار توی قلاب دست‏های من. برو! برو زندگی کن. 9 سال زمان کمی نیست بهمن! و بعد بیا جهانی را خواب ببینیم که در آن هیچ طنابی برای خرخره‏ی بهمن‏ها بی‏قراری نکند. بیا کابوس‏های من را خط بزنیم. من از کابوس‏هایم بیزارم. بیا بهمن جان! بیا برادر!

در حاشیه‏ی دستور: در سایت کمیته‏ی گزارشگران حقوق بشر بهمن سلیمیان را بخوانید.

خارج از دستور 1: شنیدن رادیو خاموشی از فرائض دینی محسوب می‏شود.

خارج از دستور 2: «یادته؟ روزای آخر یادته؟/ اون روزا یادته؟ گلای پرپر یادته؟/ تو هم شب‏های بی من بگو خوابت نرفته» خیلی جوادم و با منصور گریه می‏کنم. حالا 2226 ساعت است که ندیدمت. شنیدی؟

خارج از دستور 3: درک حضور دیگری با «سایه‎ی تاتار بر کناره‏ی مهتابی نگاه» به روز شد.

خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعر «سرزمینم نیست» را از بیژن نجدی: «این گور/ سرزمینم نیست/ تاریخ من است/ گوشت ساعت دیواریست/ که تیک تاک/ تکه تکه/ لخته لخته می‏افتد/ بر دیوار از ساعت دیواری/ حالا که این‏طور است و صدای زمان/ افتاده زیر پای تو/ بیا با لهجه‏ی پاهای‏مان حرف بزنیم/ با گویش قدم‏هایت بر برنج کلمات و ساقه‏ی گریه/ زیرا من واقعی‏تر از آب شده‏ام/ و تو حقیقت‏تر از صبح این شنبه/ و هردومان مسافرتر از ترن/ قطار و ترن/ و رود و رودخانه و دریاچه‏ها و آب/ رویای ماهی نیست/ آه، مادر ماهی‏ها و سیاووش و پروانه‏های سیاه‏پوشیده‏ی من.»

تابلوی اعلانات: رمان «اعتماد» نوشته‎ی آریل دورفمن، نویسنده‎ی شیلیایی خواندنی است. به ویژه که عبدالله کوثری آن را به فارسی برگردانده باشد. این کتاب را نشر آگه در سال 1380 منتشر کرده است. پاینده باد دورفمن بزرگ!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 7:50 توسط هژیر پلاسچی |

خداحافظ کلمات هرچه همین گفتن گریه را کافی
خداحافظ! خداحافظ دیوارهای آشنا، کوچه‏های مدام، خیابان‏های شلوغ. خداحافظ آن همه دود، آن همه دمه. خداحافظ شهر همهمه.

خداحافظ سنگفرش آشنای خیابان انقلاب، زیر سیگارهای پر کافه سارا، دنجی بی قیمت موکای نازنین. خداحافظ انتظارهای تئاتر شهر، سینما بهمن، سینما سپیده. خداحافظ مهدی بد اخلاق اختران، کامران گوتنبرگ، بازارچه‏ی کتاب با آن همه بوی کاغذ نورسیده.

خداحافظ هرزه‏فروش‏های میدان انقلاب، شب‏نشینی‏های پاک، عرق سگی، مستی‏های بی‏حساب. خداحافظ مبل‏های دو نفره‏ی تئودور، پاهای پرانتزی تنبورزن جوان، خرغلت‏های آن همه پیدا و نهان، تیماردار کامپیوتر زپرتی من، حواست باشد رفیق! موش‏ها شهر را تسخیر کرده‏اند.

خداحافظ خواهر آن همه راز مگو، پشت‏بام‏ها، درددل‏ها و این ریه‏یی که دیگر نیست. خداحافظ آشنای گم شده‏ی این همه سال، خداحافظ نوآمده‏ی نایابِ ناب. خداحافظ دل دل انتظار، شادی زنگ پیام کوتاه، مکالمه‏های پنهانی نیمه شب.

خداحافظ ضلع جنوبی دانشگاه تهران، کوچه پس کوچه‏های امیرآباد، شب‏های سردار جنگل، حسن‏آباد. خداحافظ هوای تازه‏ی شهرک امید، اکباتان، نارمک، دارآباد. خداحافظ رضا لقمه، فری کثیف، زاپاتا، کله‏ی حاج مهدی،ویتامینه‏ی پالیزی، دیزی‏های آذربایجان، فلافل‏های پیچ شمیران، اکبر پیشتکی و آش رشته‏های داغ.

خداحافظ عصرنشینی‏های مقدس سه‏شنبه، خانه‏‏های سرشار هفت تیر، یوسف‏آباد، پونک با طعم بستنی شکلاتی، سندرم خواستنی جلسه. خداحافظ دشت خاوران.

خداحافظ درخت‏های بلند، صبح بارانی تهران، خیابان‏های لیز از این همه برف. خداحافظ سنگ قبر فروغ، خواهر زمین، صحن رفیق طاهر که دیگر امامزاده نیست.

خداحافظ بابک، کاپیتان نمو، خانم هاویشام. خداحافظ سبزعلی نازنین، جاکش خان، سولمازگردی بی حساب. خداحافظ آن همه زیر سیگار پر و لیوان‏های کثیف. گل‏های خشکیده و پوسترهای بر دیوار.

خداحافظ مادر آن همه تحمل، آن همه صبوری. خداحافظ هرچه مقدس، هرچه پاک. هر که رفیق، رفاقت، کهربای مشترک، دل دل بی پدر این همه روز.

خداحافظ کودکی‏های من، موهای فرفری، قصه‏های مادربزرگ، نقاشی‏های ساده‏ی روی دیوار. خداحافظ بوی تند کاهگل، سکوت بی انتهای شهری که دوستش داشتم، شب‏نشینی‏های تا صبح خیام. خداحافظ دارالدود، کوچه‏ی شاش‏های سرگردان.

خداحافظ پناهگاه ایمن بازار در شب‏های سرد زمستان، دیوارهای دبیرستان‏هایی که همیشه کوتاه‏تر از آن همه فرار بلند بودید. خداحافظ آمادگی ژاله، صندلی‏های آشنا، جای خوب یادگاری‏های من. خداحافظ داداش کوچیکه که هی بزرگ شدی و دور. خداحافظ مسیرهای مال‏روی جهان، آن همه «نوشته‏های روی دیوار».

خداحافظ این همه جاده که پیمودم، مسیرهای شناسا، وجب به وجب آن خاک که رد کفش‏های گل‏آلود من هنوز روی تنت باقی‎ست. خداحافظ آن همه خاطره، آن همه اشک، آن همه خنده. خداحافظ وطن، وطن پاینده!

حالا عکس هزار و یکم را یکی گرفته است. نگاتیوها نسوخته، عکس را ظاهر کنید. عکس‏های دسته‏جمعی را آفریده‏اند که آدم‏های توی آن نباشند دیگر. من نیستم. جای من لابه‏لای شانه‏های شما تا همیشه‎ی این روزگار خالی می‏ماند. آلبوم را ببندید لطفن! اشک‏های من رازی‏ست که همه آن را می‏دانند. تنها جان شما و جان کلمه که اول او بود و هیچ نبود. خداحافظ!

خارج از دستور 1: تا دو هفته پیش از آن سه‏شنبه‏ی تلخ 26 شهریور ماه هرگز گمان نمی‏کردم حالا اینجا نشسته باشم. همه چیز در چشم بر هم زدنی ویران شد و حالا حواری کوچک خورشید در تبعید آلمانی خود نشسته است. آنچه که در مورد دلیل این رخداد نوشتنی بود را در درک حضور دیگری نوشته‏ام با تیتر «دود مشعلی در صحنه‏های دروغین». باقی می‏ماند آنچه که نمی‏شود نوشت. بماند برای کی و کجا.

با هیچ‏کس خداحافظی نکردم که نمی‏شد. از همه عذر می‏خواهم. از تمامی یارانی که در این دو ماه گمشدگی دل‏نگران من بودند عذر می‏خواهم. اینجا تنها خاطره‏ها را رج می‏زنم و بسیار گریسته‏ام. از آنهایی که در این دو ماه چیزکی نوشتند که یعنی ندیدن من هم می‏تواند تلخ باشد ممنونم. از عسل اخوان، از شیوا نظرآهاری، از الناز انصاری، از آیدا سعادت و از طاهره بیگدلی. از زهره اسدپور، از مهدی فخرزاده ممنونم که نوشته‏اش را تازگی‏ها دیدم و دلم گرفت. ما اندازه‏ی این حرف‏ها نیستیم برادر! از دوستانی که ایمیل زدند و سراغ گرفتند و دل‏تنگی کردند ممنونم. اگر هنوز بشود اینجا روی پا ایستاد، همین رفاقت‏های بی‏کران دیوار و تکیه‏گاه است. دلم برای همه تنگ شده است و نمی‏دانید که این پکیدن چه عالمی دارد. گه!

خارج از دستور 2: «حالم به هم می‏خوره از فرشته‏های عوضی». آقای قنبری! این خط از ترانه‏ی شما مشکل داشت، درستش کردم. توضیح هم ندارد. شنیدی؟

خارج از دستور 3: در این مدت که این وبلاگ متروک شده بود چیزک‏هایی این سو و آن سو نوشتم و منتشر کردم. «حرکتی که به سود تساوی و برابری انسان‏ها شکل بگیرد حرکتی انسانی و قابل دفاع است»، گقتگو با ابراهیم مددی، «تغییر قوانین به نفع زنان طبقه‏ی کارگر هم هست»، گفتگو با حسین اکبری، «روایت زنانه‏ی یک سندیکا» همه در سایت تغییر برای برابری.

«قلعه‏نشین حماسه‏های پر تکبر» در مورد احمد شاملو و «نقدی دیرهنگام» در نقد کتاب اعترافات شکنجه‏شده‏گان. زندان‏ها و ابراز ندامت‏های علنی در ایران نوین اثر یرواند آبراهامیان. هر دو در سایت اثر.

و نیز شرکت در میزگرد «در شوروی چه گذشت؟» برای پیش‏شماره‏ی اول جُنگ سرپیچ و «پیامبران پست مدرن و مردم بی‏آرشیو» برای پیش‏شماره‏ی سوم جُنگ سرپیچ. بقیه‏ی شماره‏های سرپیچ را می‏توانید در اینجا ببینید و برای حمایت از این جُنگ اینترنتی این کد را به وبلاگتان اضافه کنید.

خارج از دستور 4: این ستون سمت چپ وبلاگ یک خانه‏تکانی اساسی می‏خواهد. تازه فهمیده‏ام پر است از وبلاگ‏های تعطیل. و نیز برخی دوستانی که لینک داده‏اند و لینک‏هایشان باید اضافه شود. به زودی. راستی من که دیگر نمی‏فهمم فیلتر شده‏ام. اگر شدم خبرم کنید.

خارج از دستور 5: تغییر برای برابری! مثل همیشه.

تریبون آزاد: شعر «پاداش فکر» از محمد مختاری به حرمت این غربت نکبتی، به حرمت محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، به حرمت آذرماه 1377، به حرمت آدمی: «بهانه‏ای نیست   برف آرامم نمی‏گذارد/ صدایی از قطب راه باز کرده است/ تا آب شود در گلویم./ حروف یخ‏زده ترکیده است و/ لب‏پر می‏زند صدای بازگشت بر کاغذ/ □/ دمی که ابر را ببینم از بالا که تعلیق زمین را می‏پوشاند/ و پشت و رو می‏شود این گوشت و پوست/ تو پوششی خواهی بود یا آرامشی دوباره   که مبنای چشم را تغییر می‏دهد./ و کاهلی ذوب می‏شود بین پلک و ستاره./ دوباره معنا پیدا می‏شود/ و عالم انگار از نو می‏بالد در پاداش فکر/ □/ صدا چقدر ساده‏ست/ اگر که برف مجالم دهد/ درون چشمانت خواهم آرمید   چون میهنی که نزدیک و دور/ دوستش می‏داشته‏ایم.»

تابلوی اعلانات: فیلم «زندگی دیگران» به کارگردانی «فلورین هنکل فون‏دورنزمارک» از آن فیلم‏هایی است که ادعانامه‏یی تصویری بر علیه استبداد محسوب می‏شود. از دستش ندهید و ای کاش بازجویان و خبرچینان و سانسورچیان نیز فرصتی داشتند تا آن را دیده باشند یا ای کاش اگر می‏دیدند هنوز چیزکی از آدمی درونشان مانده بود تا به جوش آید. دریغ! 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:58 توسط هژیر پلاسچی |

عکس‌هایی که شما نمی‌بینید

عکس اول: اینجا من اتفاقی، اتفاق افتاده‌ام. تازه‌ام. جدیدِ جدید. می‌بینید چشم‌هایم چه وقی زده رو به جهان؟ هنوز دوران مکاشفه است. عمیق‌تر از مکاشفه‌ی  یوحنا. جهان را بهتر از نیوتن و گالیله می‌فهمم.

عکس دوم: این منم. دمر خوابیده‌ام روی کوسن مخمل و ژست گرفته‌ام. کاری که می‌کنم مهم‌تر از کار مجسمه‌ی تفکر است. زل زده‌ام رو به دوربین با چشم‌هایی که هی منتظرید گریه کند. گریه از تفکر مهم‌تر است.

عکس سوم: این منم. آنکه با آن آرامش پهناور نشسته زیر طاقچه دیگر نیست. نگاتیوها را سیاه و سفید کنید! چشم‌های میشی‌اش اما باید رنگی مانده باشد. مرد چشم میشی، عموی من است. همان که یک صبح زود، هوای لابد مرطوب سحرگاهی را فرو داد و بعد در انتهای طناب دار رقصید. دقت کن! دور گردنش انگار رد حلقه‌ی طناب کبود مانده است. پایین‌تر من روی پاهایش دراز کشیده‌ام با خنده‌یی رها. خنده‌یی که این همه سال خوش‌نشین فهرست گمشده‌هاست.

عکس چهارم: شما این عکس را نمی‌بینید. از نگاه محدود شما، قاب شده از لنز دوربین، پیرزنی نشسته است و دارد چادرش را به دندان می‌گزد. من چشم‌های شما می‌شوم. این سوی دوربین که شما نمی‌بینید، من نشسته‌ام. سرهمی زرد پوشیده‌ام و موهایم فر می‌خورد در پیچش آن همه سادگی. تولد من است. تولد چهار سالگی و مادربزرگ عزیزِ آن همه افسانه‌های خوب برایم لباس خریده است. من ناراحتم. لباس دوست ندارم. فرصت نشد بپرسم دلش شکست یا نه. حالا بیا مادربزرگ! گونه‌ام را ببوس. پتو را تا زیر چانه‌ام بالا بکش مبادا سرما بخورم و بعد مرا ببر. من از جهانی که در آن هیچ‌کس برای کودکی‌های من دلش نمی‌گیرد بدم می‌آید.

عکس پنجم: این منم و آن ژاکت سبز دست‌باف مادرم که شما پشتش را نمی‌بینید. بو بکشید! هنوز بوی دست‌های مادرم را می‌دهد که هی دارد اشک‌هایش را پاک می‌کند. دست‌هایت را قربان بهترین مادر روی زمین!

عکس ششم: این اولین تصور کودکانه‌ی من است از اتاقی از آن خود. انباری تاریک با آن چراغ زپرتی کم نور. پناهگاه رازهای من. اسباب‌بازی‌های بچگی و بوی خوش صابون و عکس تمام قد میرزای جنگلی بر دیوار. خانه‌ی کودکی‌هایم که ویران شد نقاشی‌هایم روی دیوار جایی که باید اتاق کوچک من بوده باشد، مانده بود. بیهوده مگردید. اینها در این عکس ثبت نشده‌اند.

عکس هفتم: قرار نیست همه‌ی عکس‌هایم را نگاه کنید که. بگذارید برای یک فرصت مناسب که دلی باشد. مثلن همین عکس. نگاه کنید! قرار نبوده من توی این عکس باشم. من و عکاس هیچ‌ِکدام تعمدی نداشته‌ایم. عکاس دارد کار خودش را می‌کند: ثبت ارکستر نظامی در کانون اصلاح و تربیت تهران. من هم لابد دارم کار خودم را می‌کنم: تماشای آدم‌هایی که از پشت این دیوارها آمده‌اند. من تصادفی توی این عکس ثبت شده‌ام.

عکس هشتم: ما چهار نفر بودیم. رفیق کوچه‌های قرار و سیگار و ستاره. آن همه شبگردی و هق هق، آن همه پرسه و سرود و دل دل. ما چهار نفر بودیم توی این عکس. حواریون خورشید. حالا تنها همین حواری بر جای مانده است. تنهاترین حواری خورشید.

عکس نهم: تل کاه همیشه فرصت مناسبی‌ست برای ثبت شدن. ببینید چه پس‌زمینه‌ی قشنگی درست کرده است. زمینه‌ی این عکس اما مشکل دارد. آن که نشسته است منم. آن دیگری را نمی‌شناسم. نمی‌بینم که بشناسم. شما هم نبینید لطفن!

عکس دهم: در این عکس هیچ چیزی تازه نیست. همه چیز تکراری و مداوم است. این شب، این تنهایی، این سیگار که از پهلوی من آفریده شد. عکس، من را قاب کرده است درست نگاه کنید!

عکس هزارم: عکس‌های دسته‌جمعی را آفریده‌اند که آدم‌های توی آن نباشند دیگر. یعنی بروند که نباشند. این همه عکس دسته‌جمعی، این همه خوب‌های دیروزی، فهرست نیست‌ها. تنها کسی که هی تکرار می‌شود منم که ماندنی‌ام تا در آلبوم چه می‌دانم چه کسی ببینید که من هم رفته بوده‌ام.

حالا که این همه عکس‌های من را دیده‌اید بیایید شانه به شانه‌ی من به این دیوار تکیه کنید. یکی برای آلبوم من، یکی برای آلبوم شما. این عکس هزار و یکم است که آدم‌های توی آن نمی‌مانند. نمی‌مانند و عکس را آفریده‌اند که من گریه کنم. این عکس اما چتری است لااقل در این باران مدام تگرگ و مرگ. فرصت برای گریستن ما هم بسیار است.

خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری

خارج از دستور ۲: درک حضور دیگری با مطلب «در دفاع از کار فرهنگی» به روز شد.

تریبون آزاد: شعر «باران» از شهره چلیپا: «کنار خبرهای هواشناسی رادیو/ عده‌یی خمیازه می‌کشند/ باران قرارش را بهم زده بود/ و مردی که بارانی‌اش را/ کنار چشم‌انتظاری‌اش آویخته بود/ مردی که می‌گفت راز ابرها را می‌داند/ با بارانی‌اش اکنون/ زیر دوش ایستاده است.»

تابلوی اعلانات: کریستف کیشلوفسکی اگر فقط همین «فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق» را هم می‌ساخت نامش را ماندگار کرده بود. شما هم اگر فقط همین فیلم را ببینید باز هم یک گوشه‌یی از دنیا را فهمیده‌اید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 4:29 توسط هژیر پلاسچی |

نامه به کودکی که هرگز متولد نخواهد شد

چشم‌هایت، دست‌هایت، انگشت‌هایت باید خیلی کوچک بوده باشد اگر می‌آمدی. اما تا همیشه‌ی این زندگی نمی‌آیی. نمی‌آیی که کودک من باشی، کودک من تا قصه‌های مادربزرگ را برایت از حفظ بخوانم.

نمی‌آیی تا به هزار زبان جهان برایت لالایی بخوانم، تا دست‌هایت کوچک باشد در دست‌های من و موهایت مثل کودکی‌های خودم فر بخورد. نمی‌آیی تا بهترین خواب های زمین را برایت دزدیده باشم.

بابایی! بهترینِ پدری که من نخواهم بود! حالا قبول که این جهان نکبتی‌تر از آن است که تو چشم‌هایت را رو به آن گشوده باشی. قبول که این زمین لیاقت قدم‌های تو را ندارد. اما عزیز دلِ رویای دست نایافته‌ی من! این خیابان‌ها بدون تو، بدون موسیقی قهقهه‌های تو، بدون ترس‌ها و دلهره‌هایت، بدون گریه‌های شبانه‌ات چیزی کم دارد.

نگاه کن! جهان ما جهان افسانه‌هاست. پریای قصه با ماهی سیاه کوچولو و پری و کاکل زری، خروس زریِ پیرهن پری با خرگوش‌های ستاره‌ها، جیرجیرک شجاع و دخترای ننه دریا، خاله سوسکه و پسرک لبوفروش صف کشیده‌اند که تو بیایی و تو سر قرار نیامده‌یی. حالا من با این همه افسانه روی دستم چه کنم؟ قصه‌هایم را برای کدام دیوار بی پدر مویه کنم؟ و شبق شبق موی که را شانه بزنم؟  

نه گلکم! نیامدی اما من هر شب خواب تو را می‌بینم که داری با یک جفت چشم سیاه درشت زل زل نگاهم می‌کنی. توی خواب‌هایم بمان تنها روزنه‌ی عزیز رو به نور در ازدحام این همه کابوس‌های بد! برای تحمل باقی حادثه لابد راهی پیدا می‌شود.

خارج از دستور 1: گفتگوی من با «دویچه‌وله» در مورد انقلاب 57. محض اطلاع!

خارج از دستور 2: «درک حضور دیگری» با دو مطلب «با درد جاودانه شدن تاب آر ای لحظه‌ی ناچیز» در مورد روشنفکری و «کریه اکنون صفتی ابتر است» پاسخی به حضرت قوچانی به روز شد.

خارج از دستور 3: پروین اردلان، عزیز فروتن جنبش زنان برنده‌ی جایزه‌ی معتبر اولاف پالمه شده است. دامن دامن تبریک!

خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: در تریبون آزاد ضیافتی برپاست با شعری از شهیار قنبری از آلبوم پیشمرگانه‌ها: «زمین ادامه‌ی دستی‌ست که به گندم می‌رسد/ زمین ادامه‌ی عشق است/ که/ سرخ‌ترین پیرهن را به تن دارد/ و من/ ادامه‌ی زیباترین ترانه‌های ترسخورده‌ی بابابزرگ/ به ترکه‌های ناظم و درد بلند جریمه/ به وحشت سود و زیان تاجر زنگ حساب/ به کوچه‌های خشک آب شاهی و/ یخ بَر خَر/ سکوت ماندگار پدر/ و فرفره‌های بی باد می‌رسم/ ﷼/ چه کسی آیا/ سه ماه تعطیلی ده سالگی‌ام را/ از تخم مرغ فروش و تاجر بازار امتحان حساب/ باز پس می‌گیرد؟/ جز من که از زمین تو می‌رویم/ ﷼/ زمین ادامه‌ی یک شعر است/ که عشق را ادامه‌ی شبنم می‌داند/ و سرخ‌ترین شال را برای شانه‌های حقیقت می‌بافد/ در سرخْ‌باد سرود و سپیده/ ﷼/ زمین ادامه‌ی یک ریشه است/ تا همیشه‌ی بیشه/ زمین ادامه‌ی یک سفره است/ که گِرده‌ی نان را به گُرده گرفته است/ صحرا به انفجار تَرِ باران ایمان دارد/ چشم بادامیِ من!/ زمین ادامه‌ی یک گنبد ستاره است/ و دشمن/ ادامه‌ی شهرزاد هزار و یک شب خواب است/ ﷼/ زمین ما به گندم می‌رسد/ زمین به سفره‌ی مردم می‌رسد»

تابلوی اعلانات: فیلم انیمیشن «پرسپولیس» که با کارگردانی مرجان ساتراپی ساخته شد تبلیغات زیادی از جانب حاکمان و دستیارانشان آغاز شد که بعد از فیلم «سیصد» دومین فیلم ضد ایرانی هم به بازار آمد. حتا چلچراغی‌ها هم عر و تیز کردند که فیلم، «هویت ملی» ما را نشانه رفته است. توصیه می‌کنم فیلم را که این روزها با زیرنویس فارسی به مدد معجزه‌ی دی. وی. دی در دسترس است ببینید تا مفهوم «ایرانی» بودن و «هویت ملی» را در نگاه برخی درک کنید.          

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:50 توسط هژیر پلاسچی |

خبر آورده‌اند که احتمال وقوع حادثه نزدیک است

 

برای بچه‌های آمادگی ژاله. برای عارف، مهدی، عبدالرضا. برای خانم مدیر و برای دختر موطلایی قصه‌‌های من!

قبول نیست دختر، قبول نیست. قبول نیست که این همه سال رفته‌یی و حالا داری توی خواب‌های من سرک می‌کشی. آخرین باری که دیدمت درست نوزده سال پیش بود. تو موهای طلایی داشتی که توی آفتاب برق می‌ِزد و یک جفت چشم درشت.

باهوش‌ترین دختر آن آمادگی بودی با آن حیاط مندرس قدیمی و در چوبی و حوض آبی. ما ‌آخرین نسل ژاله‌یی‌ها بودیم. آخرین بچه‌هایی که توی حیاط آن خانه دنبال هم می‌دویدیم و هیچ وقت نگفتم همه‌ی بدنم گر می‌گیرد وقتی من را می‌گیری. اصلن بگذار بعد از این همه سال اعتراف کنم منی که آنقدر تند می‌دویدم که هیچ کس به گرد پایم هم نمی‌رسید، وقتی که تو گرگ قصه می‌شدی از روی عمد بود که آرام‌تر از همیشه می‌دویدم. من سوخته‌ی تو بودم دختر همیشه‌ی بازی.

و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که آنقدر تند می دویدم همیشه که تو دوستم داشته باشی. و به خاطر تو بود که من همیشه توی دسته‌ی پسرها، سر دسته بودم اما وسط آن هنگامه‌ی گلوله و برف، طرف تو بودم که سر دسته‌ی دخترها بودی.

و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که اسم برادرت را چپاندم پای نقاشی سه نفره‌یی که با مهدی و عارف کشیده بودیم و با عارف قهر کردم.

و بگذار باز اعتراف کنم اولش دو به شک بودم که عاشق تو باشم یا عاشق مدیر آمادگی ژاله که چقدر خوشگل بود. اما انتخاب کردم و بگذار اعتراف کنم حالا می‌دانم تو باهوش‌تر از آن بودی که نفهمیده باشی. وگرنه آن همه قدم زدن‌های دوتایی توی حیاط برای چه؟ وگرنه تقسیم بزرگ لقمه‌ی توی کیف برای چه؟ نه! تو حتمن می‌دانستی که لقمه‌ات را به جای برادرت با من قسمت می‌کردی.

و بگذار باز اعتراف کنم که هنوز از نزدیکی‌های در قدیمی آمادگی ژاله که می‌گذرم ریه‌هایم پر می‌شود از بویی که حالا می‌فهمم بوی آشنای توست. و جهان چقدر کثیف بود، چقدر نکبتی بود، چقدر پلشت بود که آن سال، درست همان سالی که من عاشق تو شدم به خاطر بمب‌های عراقی آمادگی را نیمه کاره تعطیل کردند. همه‌ی زندگی بعد از آن نیمه کاره شد عزیزِ دل!

حالا کجای این جهان داری نفس می‌کشی دختر؟ اصلن شاید گاهی سرکی پنهانی به این پنجره‌ی غبار گرفته می‌کشی و صدایت درنمی‌آید. اصلن خدا را چه دیده‌یی، شاید با یکی دو خیابان فاصله نزدیکی‌های من باشی و من ندانم. می‌دانی؟ آخرین باری که برادرت را توی خیابان دیدم دهانم پر شد که بپرسم کجایی، اما نپرسیدم. می‌خواهم تو دختر مو طلایی شش سالگی‌های من بمانی و من تا آخر این دنیا عاشق تو باشم.

نشد اما نشد. ما هی بزرگ شدیم و جهان هی کوچک شد. ما هی بزرگ شدیم و جهان زشت‌تر شد. آدم بدهای قصه‌ها تکثیر شدند و گرگ قصه، همیشه‌ی این زندگی بره‌ها را درید. ما هی بزرگ شدیم و قلب‌هایمان هی کوچک شد. حالا می‌خواهم یکی باشد و یکی نباشد، حالا می‌خواهم زیر گنبد کبود غیر از خدای کودکی‌هایم که مهربان بود هیچ‌کس نباشد. حالا می‌خواهم آخر یک قصه لااقل خوب تمام شود. من دلم برای قصه‌های مادربزرگ تنگ شده است.

هی عزیز این همه سال! قبول نیست. قبول نیست که ما زود بزرگ شده باشیم. قبول نیست که این همه از کودکی‌هایمان دور. حالا بزرگ شده‌ایم و این همه تنهایی و چه می‌دانم، این همه خستگی و زهرمار. نه! دیگر نفس نمانده است برای این ریه‌های پوسیده. این رخدیسک خندان هم گولت می‌زند. این رگ‌ها جان می‌دهد برای زدن، نگاه کن!

خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری!

خارج از دستور ۲: این مطلب جدید من است در سایت اثر با عنوان «تبار خونی گل‌ها، می‌دانی؟» اگر دوست داشتید بخوانید.

خارج از دستور ۳: این مطلب مسعود نقره‌کار درد به دلم آورد. این روزها که بساط چنین کارهایی دوباره پهن است «ترور شخصیت در جنبش چپ ایران» را بخوانید!

خارج از دستور ۴: عده‌یی از دوستان روز ۱۰ بهمن را روز همبستگی با دانشجویان دربند اعلام کرده‌اند. به این حرکت بپیوندیم. برای اعلام همبستگی به این وبلاگ بروید!

خارج از دستور ۵: سعید متین‌پور، جلیل غنی‌لو و بهروز صفری بعد از ۲۰۵ روز انفرادی به همراه رضا متین‌پور به سلول‌های دربسته منتقل شده‌اند. لیلا حیدری نیز هنوز در بند است و بسیاری دیگر. آزادشان کنید!

خارج از دستور ۶: «کمپین حمایت از افغان‌های مقیم ایران» را هم در اینجا ببینید!

تریبون آزاد ۱: حالا بعد از این همه وقت آمده‌ام با یک دنیا تریبون آزاد. شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی تقدیمی من به برخی و برخی: «یک شب انگار عده‌یی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانه‌ها و کوچه‌ها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکی‌های سَر خورده‌ی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ ساده‌ی دانا نخواندند./ ﷼/ گویا شبی از شب‌های اردی‌بهشتِ عریان بود/ که عده‌یی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند می‌دانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچه‌ها خاموش،/ و کتاب‌هاتان هم...!/ ﷼/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمی‌خواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»

تریبون آزاد ۲: شعر «از خودم» از مهرداد فلاح: «از موش هم کشته‌ خودم را بیشتر... نگویم؟/ ﷼/ زیر پوستم کسی است/ و زیر پوستم کسی است/﷼/ شاخ می‌شود توی چشم من کسی به زیر پوستم/ دشمن است یا که دوستم چه فرق می‌کند؟/ زیر پوستی‌ست این که می‌زند/ زیر گوش من مدام/ قاه قاه زیر پوست می‌زند به ریش من/ (ریشی که هرچه می‌تراشم/ باز هم بلند)/ ﷼/ آدم؟/ (صدا نزنی مرا) نیستم/ (از من عوضی‌تر) پیدا نمی‌شود (نگرد!)»

تریبون آزاد ۳: با توجه به این‌که من تنبلم این شعر تصویری را در وبلاگ خود مهرداد فلاح ببینید: «گردن برای کشیدن جناب تیغ! درازتر داریم»

تابلوی اعلانات ۱: و همچنین با یک دنیا تابلوی اعلانات البته. کتاب رمان «ماهی‌ها در شب می‌خوابند» اثر سودابه اشرفی برای احترام به انسان. چاپ چهارم. ۱۳۸۵. انتشارات مروارید.  کتاب مجموعه داستان «مورچه‌هایی که پدرم را خوردند» اثر علی قانع برای احترام به من. چاپ اول. ۱۳۸۵. انتشارات ققنوس. کتاب نمایشنامه‌ی «گوشه‌نشینان آلتونا» اثر ژان پل سارتر و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی برای لعنت به گوشه‌نشینان جهان. چاپ سوم. بهار ۱۳۸۶. انتشارات نیلوفر. کتاب «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران/ گفتگو با محسن رضوانی» به کوشش حمید شوکت برای احترامی تمام قد به آنان که «تمام دریا را/ در تور صیاد شنا کردند». چاپ اول. ۱۳۸۶. نشر اختران.

تابلوی اعلانات ۲: فیلم «اسب کهر را بنگر» اثر همیشه جاویدان فرد زینه‌مان. فیلم «راه‌های افتخار» اثر تکان‌دهنده‌ی استنلی کوبریک. «میل مبهم هوس» اثر متفکرانه‌ی لوییس بونوئل. فیلم «گربه‌ی سیاه، گربه‌ی سفید» اثر حیرت‌آور امیر کاستاریکا و فیلم «راز کوکب» اثر تحسین‌برانگیز و شجاعانه‌ی کاظم معصومی. تنها به صحنه‌ی آخر و سجده بر گورهای بی‌نشان دقت کنید و بدانید که فیلم محصول سال ۱۳۶۸ است.

تابلوی اعلانات ۳: در بازار موسیقی خبر جدیدی نیست که نیست. اگر پیدا کردید کنسرت خارج از کشور گروه هم‌آوایان حسین علیزاده را بشنوید که «چه غم دارد ز خاموشی درون شعله‌پروردم/ که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم» و نیز همه‌ی کارهای روزمینی و زیرزمینی محسن نامجو و محسن نامجو و محسن نامجو.         

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 5:6 توسط هژیر پلاسچی |