برای شیوا نظرآهاری
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. پرت شدهیی توی درهی اوین که هنوز حنجرهی پرندههایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلیهای کافه موکا خالی میماند. این قهوهی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار میکشانیام از درد روزگار.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار تا با هم برویم درهی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفتهیی خودت نشستهیی توی سلول. رویای بی حاشیه میبافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قولهایت بزنی.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. سوپ هم نمیخواهم دیگر. آبی میشود آسمان رنگ روسریات. درس میدهی کودکیهایم را لابهلای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطهچینها و انگشتهای شما بلند است عجیب.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر میآید که زیر شکنجهیی. شکنجه واژهیی پنج حرفی است که شکن شکن میشود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسریات. گریه هم که میکنم خالی است صندلیهای جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. باران بدون شوخی میبارد. باران سرب داغ. تو را بردهاند درهی اوین. من پرت شدهام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسریات. رنگ همین سپیدهیی که میزند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابانها میگیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.
خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.
تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید میافتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم بگردم بر خطی که رویا در انتهایش/ ثابت میماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافتشمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش میآید در نقطهچینی سفید که سرعت میگیرد دم به دم./ #/ اینجا کجای دنیاست؟/ بعد از درختهای سپیدی که دیدهام/ بعد از هزار رود که باید آبی میزد (اما قطعا سیاه میزده است)/ تازه عبورم از جنگلهاییست که بوی خاکستر میپیچانند/ از کورهراههای پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم میگشودهاند از دودی خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه میانداخته است بر رویا و جنایت./ از کورههای دیروز فاصلهای نیست تا این حافظه که محو میگذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز میخواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستانها چقدر تکرار میشوند».
تابلوی اعلانات: ندارد!
مطلب جدید من با عنوان «دولتآبادی، سروش و وقت نکبتی مصائب» در اثر منتشر شد.
اینها را هم بخوانید: «احمدینژادت را قورت بده!» از امین حصوری.
«دربارهی "این" انتخابات» از روزبه آقاجری.
«شرکت در انتخابات به مثابهی انفعال سیاسی» از پری آگاه.
«کدام تحریم: "تحریم" یا تحریم؟!» از امین حصوری.
«نقدی بر یک گزارهی انتخاباتی یا علیه فرومایگی سیاسی» از روزبه آقاجری.
«با اجازهی بزرگترها ... نه!!» از پژمان رحیمی.
«طرح پرسشهای بنیادین در هیاهو» از نادر فتورهچی.
«انتخابات پالوده و آن حقیقت آلوده» از بابک سلیمیزاده.
«در فضیلت رای ندادن» از محمد غزنویان.
«انتخابات، نمایش همسانی دولت _ وضعیت» از مهدی سلیمی.
پست پایینی هنوز سر جای خودش است.
مُرد ... اون ممهرم لولو خورد. فاتحه مع الصلوات. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ.
راست ایستاده باشید. حالا لبخند. کلیک. ممنونم که در عکس من ایستادید. حالا گورتان را گم کنید لطفن! ببخشید که گاز میگیرم. دست خودم نیست. این دندانها عاریه است. از خودتان گرفتهام. دراکولا خواهم شد به زودی. میدانم!
خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!
خارج از دستور 2: درک حضور دیگری با «این باغ شاد شکوفهها نیست» به روز شد.
خارج از دستور 3: «حقوق بشر کسب و کار ما نیست» در ویژهنامهی سه سالهگی کمیتهی گزارشگران حقوق بشر.
خارج از دستور 4: گفتگو با چراغ در ویژهنامهی مهاجرت، دربارهی تبعید!
خارج از دستور 5: حسین اکبری، کاوه مظفری، جلوه جواهری، محمد اشرفی، عبدالله وطنخواه، جعفر عظیمزاده، سعید یوزی، ابوالحسن شفا، علیرضا ثقفی، محسن ثقفی، شیث امانی، اسدالله پورفرهاد، علی کلائی، شاهپور احسانیراد،...، جانهای پاک این فهرست بلند در زندانند و ما رای میدهیم. زندگی به همین کثافتی است.
خارج از دستور 6: کتاب «فرانسه مبارزه ادامه دارد» نوشتهی تونی کلیف و یان بیرشال را در سایت میند موتور با ترجمهی امین قضایی و بیتا صمیمیزاد بخوانید. کتابی قابل اعتنا از زمانهیی قابل اعتنا.
خارج از دستور 7: همیشه و همه وقت و همه جا محمد نوری. بله قربان! باز دوباره صبح شد.
تریبون آزاد: شعر بلند «بانو» از عاصف حسینی شاعر افغانی که میارزد به خواندنش. برای امیر یعقوبعلی که شعر افغانستان را دوست دارد: «جنگل گرسنه است/ شنیدهام موهایت جو گندمی شده است/ بگذار یرقان بزند/ بعد هم ملخ/ بگذار سونامی پاهایت را بنوشد/ چون قرص آسپرین/ برای درد ناعلاج جهان./ بگذار تمام حادثه در تو رسوب کند/ شانههایت هیروشیما،/ دستهایت را حرس کنند/ پیش از آنکه امداد خداوندی فرا برسد!/ میخواهم قد بلند بشناسمات جنگل، دخترکم!/ دل میگذرد از کوچهی خاکی/ و افیونی تازه چون تو را در بر میکشد/ اگر رگها آلوده شود، تو همیشه از منی/ چشمهایم میان خیال و پرنده باز/ تا تو را بشناسم/ ×/ چگونه بشناسمات دخترکم،/ به کدام نشانه، کدام لبخند؟/ متن تو را به هفتاد زبان ترجمه کردند/ میشناسم خواهرکانم را/ که از نیل برگشتند/ یکی از بافهی تاریکش که برف باریده است/ یکی از انجیرهای آویزان گلوبندش/ و برادرانم که از اهرام سه گانه برگشتهاند/ سر به زیر و خاموش/ با شالی که زنبورهای عسل دزدیدهاند/ ×/ به کدام نشانه، به کدام سخن،/ پرسش گنگی لبهایم را بدوزد؟/ تو هم نمیدانی که بردگان برادر/ وقتی کوه را به دوش میکشیدند/ آیا ترانه میخواندند؟/ ×/ میخواهم از تو چیزی به یادم نباشد/ وقتی برای خودکشی/ کنار خندههای تلخ خدا زانو میزنم/ میدانم این که دهانت هنوز/ بوی تلخ میدهد/ بادام کوهی که راه ابریشم را از میان بلندیهای سینهات عبور داد/ و تاجران باده آمدند و شاعران یاوه گفتند/ ×/ به کدام نشانه؟/ دست بردار، بردار!/ که نه از خودم خشنودم، نه از شما/ نه از گالیله که سرگردانی ما را کشف کرد/ نه از ابن سینا و فارابی/ نه رازی که الکل را/ باعث بیرونقی چشمهای تو کرد/ بگذار چون دردی مداوم/ باعث کشف اسطورهها باشم/ آشیل از مچ پایام برخیزد/ رستم از کتفام/ خدایان تراوا عاشقام باشند/ نیمهی دیگر را از ساقهی ریواس بردارم/ و سهراب زخم پهلوی جاودانهی تن/ بانو!/ بر درد خود ایستاده است آتشفشانی در شرف پایان/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن؟/ تو را چون تهمتی بزرگ/ به قاضیخانههای شرق و غرب کابل رواج دادند/ یکی چشمهای تو را به پاکستان برد/ یکی رنگ پیراهنات را/ به نقاشهای مدیترانه!/ و چند قرن پیش لبهایات را/ به مونالیزا هدیه بردند/ ... شاید از همان روز خندهات دیر شد/ ×/ تو اما ناگزیری بانو!/ با گردنی زیبا و کشیده/ و سرمهای که جهان را سیاه کرد/ با گردنی زیبا و برهنه/ که جلادها را به تاخیر حکم وامیداشت/ و بعد همان شب لندن/ پر شد از عطر سوسن و دامن و تن/ و بعد همان شب/ عکس لنین پیر شد، با ریشی بلند/ و بعد همان شب موزیُم لوور و متروپول/ پر بود از فسیل بوسهات زیر آخرین فوران/ و عقیق/ و قسمتی از انگشت/ و بعد همان شب/ قیمت نفت استفراغ کرد/ سینهی خشخاش دچار تورم شد/ و مادری پیش از تولد فرزندش/ وصیتنامه نوشت./ ×/ به کدام نشانه بانو!/ سرد است، سرد/ حنجرهام برف باریده است./ میخواهم کمی بترسم از تو، از من، از مادرم و دین پدری/ استخوانهایم را/ از ناکجاآباد سیبری/ در بوجی کارگران مانده پیدا کنم/ گرم کنم/ و بعد با برادرانم بپوشم./ ×/ بانو، مسافر تو میترسد/ از مضمون عاشقانه در عصر یخبندان/ و سنجاقی که جهان را به موهایات ضمیمه کرد/ میترسم/ چون پرندهای که زبان مادریاش را از یاد برده است، میترسد./ بگذار بترسم/ از حرکت اتم در مسیر خاطرهی انسان/ از جنین ناقص در رحم زن/ و زاغهی کثیف مهمات بر شاخهی زیتون/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن/ مرا از تو منع کردند؟/ چون کودکی که مادرش ایدز دارد/ و سکهی عقیم عصر دقیانوس/ مانند فسیلی که فاصلهی دندانهایش به ما ارث رسید/ ×/ تو اما .../ از قرون وسطا برگشته چشمهایات/ با همان تیرگی و خیرگی تلخ/ لب/ در گیلاس چای فراموش شد و بعد/ طالعبینان جهان فال قهوه میبینند/ یکی گفت: احتمالا از اهالی جنوب استی/ دستهایات بوی هریرود میداد/ شالات را در تاکستانهای شمالی پالیدند/ به دامنات پنبهگلهای ترکستان/ و کفشهایات ... آه! ... پاکستان/ هیچکس نگفت تو راز خاک خوردهی کدام درختی/ که گنجشکها بر شانهات انجیل میکارند؟/ ×/ همیشه خنجر است که از پشت فرا میرسد/ چون پیغمبرانگی ابراهیم/ و اشتهای دوبارهی خداوند برای خلق بشر/ من خطهای فاصله را/ از تو عبور کردم/ نشستم پای کهنه دیوار گلی/ و مثنوی معنوی را قدم قدم/ بر سرکهای جهان پاشیدم/ تو با تمام رنجهای من تنهایی/ و من چقدر به تنهایی تو/ از سفر برگشتهی دستها/ از رطوبت طوفان نوح/ و ترک خوردهگیهای سفر مارکوپولو به چین/ از کرامت بنی امیه به علی/ و شاید تعارف یک قرن پیادهروی/ به زنی تنها در خیابان جنگ جهانی دوم/ ×/ لبهایات را فراموش کردهام بانو!/ اجازه هست خطوط اولیهات را مرور کنم؟/ وقتی خدا تو را کشید/ به قاضیخانههای شرق و غرب کابل .../ و انزوای مثلث فرصت تنفس نیست/ فرو ماندهام در تحلیل هندسی تو/ هر چند سیب هر بار حرف تازهای برای گفتن دارد در این زمان گندیده!/ ×/ نه! هیچگاه فراموش نمیکنم/ پلکهایات را/ پیش از پروانه شدن کشتند/ و نخستین فرش جهان مسیر قدمهای رییسجمهور را امتداد داد/ با کفشی از چرم براق آفریقا/ و سگگی که مثل دندانهای کودکانهات گرسنه بود/ ×/ آری حالا؛/ از تمام جهان اعانه جمع میکند این گدای نجیب تو!/ تا گلوبندی شود برای شما/ و رگهای لاجورد/ عبور دهد تو را از دود و خاکستر/ به فصل کبوترهای چاهی/ به ابتدای پروانه شدن/ بانو!»
تابلوی اعلانات: شب یک شب دو معجزهیی کاغذی است از بهمن فُرسی که سالهاست دارد زیر غبار چاپ قدیمی خاک میخورد. کتاب را سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک در سال 1353 منتشر کرده است و قرار است تابستان امسال توسط نشر پامس در کلن از نو چاپ شود. لابد باید ارزش گشتن در کهنهفروشهای میدان انقلاب را داشته باشد. جای من را هم لای بوی نای آن همه کاغذ و خاک خالی کنید!
بخند دلآرا، دختر خورشید، بخند. از زمین به زمین. از خاک به خاک. از استخوان به استخوان. بخند خواهرک معصوم من! بخند.
حالا آرام شدهیی دلآرا. آرام بخواب عزیز من. آرام بخواب. نمیبینی گونههایم سرخ است؟ شرم جهان بر من، بر ما. ما هرزهگان تماشا. صادرکنندهگان بیانیههای طویل. بخواب دلآرا.
خوابت آشفته مباد نازنین! شب مانده است. شعلهی ما دخل این شب را نیاورد. من دروغ گفته بودم. تو نیستی. زمین چیزی کم دارد دلآرا. زمین آبرویی ندارد تو آبروی زمین بودی. ما اما فراموش میکنیم. همین چند ساعت بعد هم فراموش شدهیی. پس بخواب دخترک! آسوده بخواب. ما با چشمهای باز نیز خفتهایم.
این نوشته خارج از دستور ندارد، تریبون آزاد ندارد، تابلوی اعلانات ندارد. این نوشته بیهمهچیز است مثل ما!
بالماسکهی غریبیست زندگی. نمیفهمم دست زمانه را. عادت کردهام اما، عادت میکنیم به زندگی روی آب. از بد حادثه بازیگرش شدهایم. تا چشم بزنی رفته است. خلاص! تکلیف این همه خاطره هم لابد باید یک جای جهان روشن شود.
بازی اول
چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن. مدرسه که میرفتیم، درس خواندنی در کار نبود. میرفتیم که با هم باشیم. اولین زنگ تفریح میدانستیم توماج پشت دیوار ایستاده است. قرارمان مشخص بود. جلوی آبخوری، آن گوشهی دورافتادهی حیاط بود که علی و مهران هم میآمدند.
ادامهی داستان را چشم بسته بلد بودیم. پا میگذاشتیم توی قلاب دستهای هم و خداحافظ. توماج هم که از هنرستان خودش را رسانده بود این سر شهر. حالا چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن.
قدمسلانه میرفتیم تا حیاط خانهی ذوالفقاری. آن روزها دیوارهای دورادور حیاط را خراب کرده بودند اما هنوز آن خیابان لعنتی از وسط حیاط رد نمیشد. گوشهی دنجی بود.
مینشستیم. آواز میخواندیم. تکلیف جهان در جمع چهار نفرهی ما روشن میشد. توماج و علی سیگار به سیگار میبستند. من و مهران هنوز سیگاری بودنمان همان سه _ چهار نخی بود که روزانه میکشیدیم. دو نخ برای حیاط ذوالفقاری و دو نخ برای عصرنشینیهای اتاق من. هنوز مانده بود تا انگشتهای من از رد سیگار به سیگار متبرک ملعون، زرد شده باشد. مهران هم که هنوز همان چهار نخی مانده لعنتی.
ظهر که مدرسهها باید تعطیل شده باشد هر کسی میرفت خانهی خودش. عصر، ساعت ٥ عصر. خون ایگناسیو روی زمین نخشکیده بود که زنگ خانهی ما بی قراری میکرد. یکی یکی جمع میشدیم. میشدیم یک روح در چهار بدن. بساط پاسور بود و سیگار. اگر روزگار یاری میکرد عرق تند سگی. خودمان میگفتیم: عراق و وراق و سیقار. مینشستیم زیر تابلوی سیگار ممنوع اتاق من و دود را فوت میکردیم توی چهرهی جهان. مهمان هم داشتیم، گاه و بیگاه، اما جمع چهار نفرهی ما ثابت بود.
از خانهی توماج میآمدیم. هوا تاریک _ روشن بود. من اولین بار بود که دود سیگار را فرستاده بودم توی ریههایم و منگی خوش نئشهگی. رسیده بودیم دروازه ارک که همیشه بوی فعله میداد. توماج بود که گفت، گفت: بچهها! یعنی میشه یه روز همدیگهرو نبینیم. مهران براق شد: مگه مرده باشیم. راست میگفت. مگر مرده باشیم. گفتم که، یک روح بودیم در چهار بدن.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
یک ماه مانده بود به بازی نکبت آخری. رفته بودم زنجان ریههایم را تازه کنم با بوی زمین و سکوت و مادرم. علی را توی خیابان دیدم. بعد از خیلی سال. هنوز زنده بودیم اما همدیگر را نمیدیدیم. زد به سرم. گفتم هوس خیامنشینی دارم. گفت: هستم. شب شد. قرارمان ساعت ١٢ بود. روی مرز دو روز. علی آمد، مهران آمد، توماج هم نبود که بیاید. خبرش را دورادور داشتیم که بعد از چند سال زندان حالا دارد برای هزارمین بار ترک میکند. زنده بود لعنتی و نمیدیدیمش. رفتیم نشستیم تا صبح. علی سیگار به سیگارش را کم کرده بود، داشت بساط سفرهی عقد میچید. من سیگار به سیگارم را زیاد کرده بودم برای ضیافت مرگ، برای خودکشی قسطی و مهران هنوز همان سه _ چهار نخی بود.
صبح که داشت خودش را میکشید روی شهر. پیش از بیدارباش، خیامنشینی تمام شد. من هنوز نمیدانستم که حالا اینجا نشستهام اما معلوم بود که باز همدیگر را نخواهیم دید. نخواهیم دید و زنده میمانیم. لعنتی!
بازی دوم
پنج سال آزگار کتک خوردیم و از رو نرفتیم. جهان ایستاده بود، درست مانند دیوار که همدیگر را نبینیم. و ما دور جهان را گز میکردیم با پای پیاده و زیر چشمهایی که کبود بود دم به دم، تا همدیگر را دیده باشیم. گل را حتا اگر شده از زیر در و روی دیوار به هم میرساندیم و روی دیوارهای جهان نامههای عاشقانه مینوشتیم.
ما از رو نرفتیم و جهان تسلیم شد. دستهایش را گرفت بالا تا ما را بنشاند سر سفرهی عقد. برای ما مهم نبود چطور، مهم این بود که دور از چشم میرغضب زیر یک سقف، هوای مشترک. رفتیم، زندگی کردیم.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
تازه از مشهد آمده بودم. دراز شده بودم جلوی تلویزیون، چشمم به تصویر بود و ذهنم مانده بود توی آن خانهی وکیلآباد که هنوز بوی مسعود و مجید احمدزاده از در و دیوارش میآمد. آمد. تلویزیون را خاموش کرد. حواسم را از وکیلآباد کشید بیرون. گفت: میخواهم بروم. حوصله نداشتم. تلویزیون را روشن کردم که یعنی نمیشنوم. پریز را از برق بیرون کشید که یعنی باید بشنوی.
گفت: میروم. جهان نمیچرخید در آن یک هفتهیی که نه پاهایم راه میرفت، نه چشمهایم میدید. جهان را گریستم. یک هفته طول کشید تا فهمیده باشم که باید برود. هفت سال، هفت سال آزگار.
گفتم: تو که بروی من هم رفتهام، لابد به گا. نگفته بودم که نرود، گفته بودم که بداند. میدانست. رفت. من هم رفتم. تمام.
بازی سوم
رفیق خوب دلهره و روزهای بیپدر بود. تا از پشت گوشی تلفن میشنید صدایم شبیه گریه شده، این همه راه را از شهرک اکباتان میکوبید، میآمد تا نارمک. غرب تهران را به شرق میدوخت نیمه شبها تا جان زخمیام را تیمار کند.
روزها با صدای رفاقتش آغاز میشد و شبها با حضورش تمام. دیوار بود آن روزها که دستم را گرفته بودم روی شانهاش. نوشته بودم، در همان اولین وبلاگی که هک شد نوشته بودم: زنده باشی رفیق! که رفاقت از وجودت آب میخورد.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
آخرین باری که دیدمش اردیبهشت بود. در جشن نامزدی رفیق مشترکی. چند وقتی بود که دیگر ماه به ماه هم صدای هم را نمیشنیدیم. هنوز اما کهربای رفاقت از همان ماههایی که بود آب میخورد. دره از کجای بازی دهان باز کرد، نمیدانم. اما حرمت خاطره ماند، میماند. روزهای بد بی پدر که رسید، میانهی آن باران ناسزا، فصل بی آبرویی رفاقت، لابهلای دشنه و حق به جانبهای مدعی پیدایش شد. صدایش شکست به گریه از پشت این همه فیبر نوری. دیوار شد دوباره تا دست بگیرم روی شانههایش. زنده باشی رفیق!
بازی چهارم
اولین بار که دیدمش روبهروی زندان اوین بود. خبر آمده بود که ناصر زرافشان دارد با اعتصاب مرگ دست و پنجه نرم میکند. میگفتند. اولین بار همانجا بود با آن قد دیلاق و عصای چوبی که باید همهی وزنش را تحمل میکرد.
بعد از آن چند روز هر از چند گاهی سرکی میکشیدم به خانهاش در همان انتهای خیابان قصرالدشت، کوچهی رضوی. مینشستیم با هم پای الکل سفید و استکان به استکان تا گریه و خاطره و این همه رفیقهای او که نبودند دیگر. اسد عظیمزاده، مترجم سخنرانیهای فیدل کاسترو در چنین هیاتی ماند توی ذهن من.
خبر که آمد. منتظرش بودیم. از همان بار آخری که پاهایش را کرد توی یک کفش که میخواهم بیایم خاوران منتظرش بودیم. خودش هم گفت، در خاوران گفت: آمدهام با رفقایم خداحافظی کنم. خبر آمد مانند همیشه که حتا وقتی چشم در چشم عزراییل ایستادهیی، باور نمیکنی. عمو اسد رفت و جنازهاش را رفیق نازنینی که بوی جنگلهای شمال میداد گذاشت روی تختش در گوشهی اتاق. خانه خالی ماند.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
آواره شدم. بهزیستی گیر داد که نمیشود طبقهی بالای مهد کودک مسکونی باشد. آن هم یک پسرِ مجردِ چه میدانم. صاحبخانه که انصاف بود و انصاف داشت و میگفت تا ابدِ جهان اینجا میمانی با همین اجاره، گفت که باید بروم. آواره شدم. مانده بودم ویلان که همان رفیق جنگلی پیدا شد. رفتم خانهی خالی ماندهی عمو اسد. تختم را گذاشتم درست همانجایی که جنازهی عمو اسد را خوابانده بودند. و بعد در شبهای بی کسی بسیار روح عمو اسد مهمان من شد. خانه یکی شدیم با رفیق دیلاقِ آن همه گریههای مستانه. باید چیزی برایش بنویسم. مینویسم.
بازی پنجم
کار پیش از انشعاب را میخواندم به مدد «آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران». رسیدم به زمستان ٥٨. اولین دورهی انتخابات مجلسی که آن زمان هنوز «ملی» بود. در میان نامهای آشنا، دو نفری بودند که من میشناختمشان. خوب میشناختمشان. یکی مرتضا بود، کاندیدای قزوین و آن دیگری منوچهر بود، کاندیدای میانه. میدانستم که هر دوشان چند سال بعد در میان ١٦ آذریها بودهاند.
عمو اسد، همان عمو اسدِ بازی چهارم تنها دو عکس روی دیوار خانهاش داشت. یکی تصویر تمامقدی بود از کاستروی جوان که ایستاده بود در میانهی یک مزرعهی نیشکر با کلاه حصیری بر سر. و بعد، عکسی از مرتضا. مرتضا میثمی که رفیق آن سالهایش بود و نشد که گرم الکل نباشیم و برای مرتضا گریه نکرده باشد. این بود که مینویسم مرتضا را خوب میشناختم.
زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.
گفته بود، عمو اسد گفته بود که سال ١٣٦٣ مرتضا زیر شکنجه رفته است. و منوچهر، منوچهر قاسملو توابی بود که با یک تپه ریش و انگشترهای درشت و تسبیح بلند مینشست و مینشیند پشت میز بنگاه معاملات ملکی بهار در زنجان. سال ٥٨ اگر به مرتضا میگفتی تا پنج سال بعد رفتنی میشوی، آن هم زیر شکنجه میزد زیر خنده. سال ٥٨ اگر به منوچهر میگفتی پنج سال بعد تواب میشوی، جانت در امان نبود. اما زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.
بازی ششم
رد زندان مانده بود روی صورتم. همان زندان ده روزهی انفرادی سال ٧٧ هم وقتی به تردی ١٦ سالگی باشی رد میاندازد روی صورتت. جهان شده بود دهان که «برو» و من مانده بودم. نمیرفتم. هی رفتم پشت میلهها و آمدم. جهان دهان بود که «برو» و من نمیرفتم. ماندم.
در خانهی رفیقی نشسته بودیم. میگفت و میگفتند: بروید. ما، دو نفر بودیم. گفتیم: میمانیم، ماندیم. مرداد ٨٧ بود.
زمان گذشت. خیلی گذشت لعنتی.
کندم، کندانده شدم. نشد که خداحافظی کنم. همه مانده بودند در کار دیوانهیی که حالا وقتی میخواهد از سر یک قرار ساده برود، ماچ آبدار میخواهد و گریهی بیحساب میکند. نمیدانستند من داشتم خطوط چهرهشان را حفظ میکردم برای این همه دلتنگی مدام. نمیدانستند برای همیشه ... خدای من! باور نکردم تا برادر صورتسنگی من هم زد زیر گریه. دانستم که رفتنیام.
و بعد حماسهی آن ترمینال نازنین، ترمینال غرب که همیشه بوی زنجان و دیدار داشت حالا شده بود نماد هجرانی بی پدر. چقدر گریه کردم توی آن پراید همیشه کثیف. تا خود زنجان گریه کردم. راننده زیر چشمی نگاه میکرد. گفتم، با خودم گفتم: گور پدرت، چند صباح بعد دلم برای همین نگاه زیر چشمی تو هم تنگ میشود. تنگ شده است حالا.
بازی هفتم
داشتم توی دنیای مجازی پرسه میزدم. اتفاق بود شاید که مسنجر همیشه خاموشم را روشن کردم. آمد که: پاشو بیا زنجان! من دارم میروم. گفتم: رفیق جان! هزار بار خداحافظی کردهییم و نرفتهیی. اگر رفتی که آن خداحافظیهای قبلی را بنویس به حساب من و اگر نرفتی هم که هیچ. توی دلم گفته بودم: نمیرود. رفت. همان سهشنبه رفت.
زمان گذشت. خیلی گذشت.
گوشی تلفن را که برداشت باور نکرد از مرز گذشتهام. یک روز بعد بود انگار که نشسته بودیم روبهروی هم، در خاک ترکیه. از همخانگی در تهران در به در تا همخانگی در نیده خیلی راه آمده بودیم. حالا اینجا چه میکنم؟ حمیدرضا کجاست؟ کجا خواهد بود؟ کی دوباره همدیگر را میبینیم؟ زمان باید بگذرد. خیلی بگذرد.
بازی هزار و یکم
بالماسکهی غریبیست زندگی. آنقدر غریب که معلوم نیست فردا جنازهیی باشم در گورستانی بیگانه یا اصلن خدا را چه دیدهیی شاید یکی از همین روزها، زنگ در خانهیی را در همان خاک عزیز زدم و بعد گفتم: منم! آمدهام خاطره ببافیم. خدا را چه دیدهیی. بالماسکهی غریبیست زندگی و ما خانهمان روی آب میماند.
خارج از دستور ۱: این نوستالژینویسی مربوط به امروز نیست. آن را خیلی وقت پیش یعنی همان روزهای اول نوشته بودم. منتشرش کردم که از دستش خلاص شوم. البته نوستالژینویسی بهانهی مناسبی برای تخلیه هم هست. آنهایی که نوستالژی دلشان را به هم میزند میتوانند اگر اتفاقی گذرشان به این پنجره افتاد محتویات معدهشان را تخلیه کنند. آنهایی که با پشتکار مشغول اعدام انقلابی من در کامنتدانیها ماندهاند میتوانند همچنان قلمشان را به دریدن بگردانند تا کلن تخلیه شوند. من هم میتوانم دلتنگی مدام بیپدر را تخلیه کنم. که این مهمترین است. من مهمترین مخاطب این وبلاگم! گیرم از این بعد نوشتن نوستالژی خودش کار سختی باشد. دلیلش هم معلوم است. خاطراتم بوی گه گرفته است. بو بکش رفیق!
خارج از دستور ۲: کمیتهی جوانان ایرانی در اروپا را ببینید.
خارج از دستور ۳: تغییر برای برابری!
خارج از دستور ۴: مهرداد آسمانی تا اطلاع ثانوی مهمترین خوانندهی تاریخ است. آن هم نه مهرداد این روزها با ترانههای شهیار قنبری. همان مهرداد قدیمی. توضیح هم ندارد.
خارج از دستور ۵: انوشیروان مسعودی با این پست رفاقت را تمام کرد. رفاقت به حرفهای گنده نیست به رفاقتهای گنده است. زنده باشی رفیق!
تریبون آزاد: یک زمانی شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی را تقدیم کرده بودم به برخی و برخی، حالا هم دوباره تقدیمش میکنم به برخی و برخی، و البته برخی بدجوری جایشان عوض شده است. بدجور: «یک شب انگار عدهیی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانهها و کوچهها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکیهای سَر خوردهی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ سادهی دانا نخواندند./ ×/ گویا شبی از شبهای اردیبهشتِ عریان بود/ که عدهیی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند میدانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچهها خاموش،/ و کتابهاتان هم...!/ ×/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمیخواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»
تابلوی اعلانات: از آنجایی که تا معلوم نیست کی و کجا سینما برای من تعطیل است یک فیلم معرفی میکنم که پیدا کردنش کار حضرت فیل باشد. این یعنی یک انتقام تاریخی. فیلم «بنبست» به کارگردانی پرویز صیاد و بازی حیرتآور مری آپیک را اگر پیدا کردید ببینید. قهوهی تلخ و سیگار فراوان فراموش نشود.
داشتی برای خودت آواز میخواندی: «روی امتداد این عصر ...» یادت میآید بهمن؟ هنوز نعیم و مَمَد کوری نیامده بودند تا نُطُقم را بکشند که شاخ نشوم. کلمهی اول را تو گفته بودی. لهجهی اصفهانیات را سُر داده بودی توی هوای بند. وساطت تو بود که نه نطق من را کشیدند، نه کفخواب شدم. از همان روز اول صاحب کمد و تختم کردی. حالا اینجا. بعد از این همه سال.
سال، سال 1378 بود. حالا 9 سال میگذرد از بی قراریهای معصوم کانون اصلاح و تربیت تهران. آشنای روزهای تلخ! چقدر گفتم برو بهمن! یکی از همین شبهایی که میرویم ارسباران برو. اصلن مگر ما لباس سفیدها نبودیم که پوستهی خارجی کانون پاتوقمان بود. ما که به همین راحتی از بین آن همه سرباز و نگهبان رد میشدیم. خودت که میدانی کافی بود دستت را دراز کنی تا از آن دیوار، با آجرهای ردیف سرخ گذشته باشی. چرا نرفتی بهمن؟
اینجا نوشته است: «به زودی» در «محوطهی زندان اصفهان». بگو دروغ نوشته است. بگو این کابوس، این خواب بد تعبیر نمیشود. مگر میشود؟ اصلن مگر میتوان آن حلقهی لعنتی را دور گردن تو دید؟ لابد پای چوبه باز هم آن خندههای ریزت را سر میدهی که دستهایت را پنهان کنی. لابد درست مثل وقتهایی که عصبی میشدی آن پیوستگی میان ابروهایت میلرزد. لابد ... خدای من! بگو دروغ است لعنتی.
چقدر خواندهیی توی این 9 سال شریک روزنامههای موسمی من! کجای آن همه کتاب و روزنامه خبر از شومی این ساعت بی همه چیز میداد؟ نه مگر اینکه کودک بودهیی؟ نه مگر اینکه افسردگی داشتهیی؟ چرا گوش جهان کر شده است رفیق خوش روزهای ناخوشی؟
حالا گیرم بازوی دکتر محمدی نازنین را، روانشناس کانون را میگویم، با چاقو دریده باشند که این همه راه را هزار بار رفت تا برایت رضایت بگیرد. گیرم که پایشان را توی یک کفش کرده باشند و جانت را بخواهند. پس تکلیف جهانِ بدونِ تو چه میشود؟
اصلن بیا بازی از اول. بیا برویم پیش از امتداد نکبتی این عصر. سال 1378 است. من لاغرتر از حالای خودم هستم و تو جوانتر از حالای خودت. دستت را بگیر روی رف این دیوار، پایت را بگذار توی قلاب دستهای من. برو! برو زندگی کن. 9 سال زمان کمی نیست بهمن! و بعد بیا جهانی را خواب ببینیم که در آن هیچ طنابی برای خرخرهی بهمنها بیقراری نکند. بیا کابوسهای من را خط بزنیم. من از کابوسهایم بیزارم. بیا بهمن جان! بیا برادر!
در حاشیهی دستور: در سایت کمیتهی گزارشگران حقوق بشر بهمن سلیمیان را بخوانید.
خارج از دستور 1: شنیدن رادیو خاموشی از فرائض دینی محسوب میشود.
خارج از دستور 2: «یادته؟ روزای آخر یادته؟/ اون روزا یادته؟ گلای پرپر یادته؟/ تو هم شبهای بی من بگو خوابت نرفته» خیلی جوادم و با منصور گریه میکنم. حالا 2226 ساعت است که ندیدمت. شنیدی؟
خارج از دستور 3: درک حضور دیگری با «سایهی تاتار بر کنارهی مهتابی نگاه» به روز شد.
خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد: بخوانید شعر «سرزمینم نیست» را از بیژن نجدی: «این گور/ سرزمینم نیست/ تاریخ من است/ گوشت ساعت دیواریست/ که تیک تاک/ تکه تکه/ لخته لخته میافتد/ بر دیوار از ساعت دیواری/ حالا که اینطور است و صدای زمان/ افتاده زیر پای تو/ بیا با لهجهی پاهایمان حرف بزنیم/ با گویش قدمهایت بر برنج کلمات و ساقهی گریه/ زیرا من واقعیتر از آب شدهام/ و تو حقیقتتر از صبح این شنبه/ و هردومان مسافرتر از ترن/ قطار و ترن/ و رود و رودخانه و دریاچهها و آب/ رویای ماهی نیست/ آه، مادر ماهیها و سیاووش و پروانههای سیاهپوشیدهی من.»
تابلوی اعلانات: رمان «اعتماد» نوشتهی آریل دورفمن، نویسندهی شیلیایی خواندنی است. به ویژه که عبدالله کوثری آن را به فارسی برگردانده باشد. این کتاب را نشر آگه در سال 1380 منتشر کرده است. پاینده باد دورفمن بزرگ!
خداحافظ سنگفرش آشنای خیابان انقلاب، زیر سیگارهای پر کافه سارا، دنجی بی قیمت موکای نازنین. خداحافظ انتظارهای تئاتر شهر، سینما بهمن، سینما سپیده. خداحافظ مهدی بد اخلاق اختران، کامران گوتنبرگ، بازارچهی کتاب با آن همه بوی کاغذ نورسیده.
خداحافظ هرزهفروشهای میدان انقلاب، شبنشینیهای پاک، عرق سگی، مستیهای بیحساب. خداحافظ مبلهای دو نفرهی تئودور، پاهای پرانتزی تنبورزن جوان، خرغلتهای آن همه پیدا و نهان، تیماردار کامپیوتر زپرتی من، حواست باشد رفیق! موشها شهر را تسخیر کردهاند.
خداحافظ خواهر آن همه راز مگو، پشتبامها، درددلها و این ریهیی که دیگر نیست. خداحافظ آشنای گم شدهی این همه سال، خداحافظ نوآمدهی نایابِ ناب. خداحافظ دل دل انتظار، شادی زنگ پیام کوتاه، مکالمههای پنهانی نیمه شب.
خداحافظ ضلع جنوبی دانشگاه تهران، کوچه پس کوچههای امیرآباد، شبهای سردار جنگل، حسنآباد. خداحافظ هوای تازهی شهرک امید، اکباتان، نارمک، دارآباد. خداحافظ رضا لقمه، فری کثیف، زاپاتا، کلهی حاج مهدی،ویتامینهی پالیزی، دیزیهای آذربایجان، فلافلهای پیچ شمیران، اکبر پیشتکی و آش رشتههای داغ.
خداحافظ عصرنشینیهای مقدس سهشنبه، خانههای سرشار هفت تیر، یوسفآباد، پونک با طعم بستنی شکلاتی، سندرم خواستنی جلسه. خداحافظ دشت خاوران.
خداحافظ درختهای بلند، صبح بارانی تهران، خیابانهای لیز از این همه برف. خداحافظ سنگ قبر فروغ، خواهر زمین، صحن رفیق طاهر که دیگر امامزاده نیست.
خداحافظ بابک، کاپیتان نمو، خانم هاویشام. خداحافظ سبزعلی نازنین، جاکش خان، سولمازگردی بی حساب. خداحافظ آن همه زیر سیگار پر و لیوانهای کثیف. گلهای خشکیده و پوسترهای بر دیوار.
خداحافظ مادر آن همه تحمل، آن همه صبوری. خداحافظ هرچه مقدس، هرچه پاک. هر که رفیق، رفاقت، کهربای مشترک، دل دل بی پدر این همه روز.
خداحافظ کودکیهای من، موهای فرفری، قصههای مادربزرگ، نقاشیهای سادهی روی دیوار. خداحافظ بوی تند کاهگل، سکوت بی انتهای شهری که دوستش داشتم، شبنشینیهای تا صبح خیام. خداحافظ دارالدود، کوچهی شاشهای سرگردان.
خداحافظ پناهگاه ایمن بازار در شبهای سرد زمستان، دیوارهای دبیرستانهایی که همیشه کوتاهتر از آن همه فرار بلند بودید. خداحافظ آمادگی ژاله، صندلیهای آشنا، جای خوب یادگاریهای من. خداحافظ داداش کوچیکه که هی بزرگ شدی و دور. خداحافظ مسیرهای مالروی جهان، آن همه «نوشتههای روی دیوار».
خداحافظ این همه جاده که پیمودم، مسیرهای شناسا، وجب به وجب آن خاک که رد کفشهای گلآلود من هنوز روی تنت باقیست. خداحافظ آن همه خاطره، آن همه اشک، آن همه خنده. خداحافظ وطن، وطن پاینده!
حالا عکس هزار و یکم را یکی گرفته است. نگاتیوها نسوخته، عکس را ظاهر کنید. عکسهای دستهجمعی را آفریدهاند که آدمهای توی آن نباشند دیگر. من نیستم. جای من لابهلای شانههای شما تا همیشهی این روزگار خالی میماند. آلبوم را ببندید لطفن! اشکهای من رازیست که همه آن را میدانند. تنها جان شما و جان کلمه که اول او بود و هیچ نبود. خداحافظ!
خارج از دستور 1: تا دو هفته پیش از آن سهشنبهی تلخ 26 شهریور ماه هرگز گمان نمیکردم حالا اینجا نشسته باشم. همه چیز در چشم بر هم زدنی ویران شد و حالا حواری کوچک خورشید در تبعید آلمانی خود نشسته است. آنچه که در مورد دلیل این رخداد نوشتنی بود را در درک حضور دیگری نوشتهام با تیتر «دود مشعلی در صحنههای دروغین». باقی میماند آنچه که نمیشود نوشت. بماند برای کی و کجا.
با هیچکس خداحافظی نکردم که نمیشد. از همه عذر میخواهم. از تمامی یارانی که در این دو ماه گمشدگی دلنگران من بودند عذر میخواهم. اینجا تنها خاطرهها را رج میزنم و بسیار گریستهام. از آنهایی که در این دو ماه چیزکی نوشتند که یعنی ندیدن من هم میتواند تلخ باشد ممنونم. از عسل اخوان، از شیوا نظرآهاری، از الناز انصاری، از آیدا سعادت و از طاهره بیگدلی. از زهره اسدپور، از مهدی فخرزاده ممنونم که نوشتهاش را تازگیها دیدم و دلم گرفت. ما اندازهی این حرفها نیستیم برادر! از دوستانی که ایمیل زدند و سراغ گرفتند و دلتنگی کردند ممنونم. اگر هنوز بشود اینجا روی پا ایستاد، همین رفاقتهای بیکران دیوار و تکیهگاه است. دلم برای همه تنگ شده است و نمیدانید که این پکیدن چه عالمی دارد. گه!
خارج از دستور 2: «حالم به هم میخوره از فرشتههای عوضی». آقای قنبری! این خط از ترانهی شما مشکل داشت، درستش کردم. توضیح هم ندارد. شنیدی؟
خارج از دستور 3: در این مدت که این وبلاگ متروک شده بود چیزکهایی این سو و آن سو نوشتم و منتشر کردم. «حرکتی که به سود تساوی و برابری انسانها شکل بگیرد حرکتی انسانی و قابل دفاع است»، گقتگو با ابراهیم مددی، «تغییر قوانین به نفع زنان طبقهی کارگر هم هست»، گفتگو با حسین اکبری، «روایت زنانهی یک سندیکا» همه در سایت تغییر برای برابری.
«قلعهنشین حماسههای پر تکبر» در مورد احمد شاملو و «نقدی دیرهنگام» در نقد کتاب اعترافات شکنجهشدهگان. زندانها و ابراز ندامتهای علنی در ایران نوین اثر یرواند آبراهامیان. هر دو در سایت اثر.
و نیز شرکت در میزگرد «در شوروی چه گذشت؟» برای پیششمارهی اول جُنگ سرپیچ و «پیامبران پست مدرن و مردم بیآرشیو» برای پیششمارهی سوم جُنگ سرپیچ. بقیهی شمارههای سرپیچ را میتوانید در اینجا ببینید و برای حمایت از این جُنگ اینترنتی این کد را به وبلاگتان اضافه کنید.
خارج از دستور 4: این ستون سمت چپ وبلاگ یک خانهتکانی اساسی میخواهد. تازه فهمیدهام پر است از وبلاگهای تعطیل. و نیز برخی دوستانی که لینک دادهاند و لینکهایشان باید اضافه شود. به زودی. راستی من که دیگر نمیفهمم فیلتر شدهام. اگر شدم خبرم کنید.
خارج از دستور 5: تغییر برای برابری! مثل همیشه.
تریبون آزاد: شعر «پاداش فکر» از محمد مختاری به حرمت این غربت نکبتی، به حرمت محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، به حرمت آذرماه 1377، به حرمت آدمی: «بهانهای نیست برف آرامم نمیگذارد/ صدایی از قطب راه باز کرده است/ تا آب شود در گلویم./ حروف یخزده ترکیده است و/ لبپر میزند صدای بازگشت بر کاغذ/ □/ دمی که ابر را ببینم از بالا که تعلیق زمین را میپوشاند/ و پشت و رو میشود این گوشت و پوست/ تو پوششی خواهی بود یا آرامشی دوباره که مبنای چشم را تغییر میدهد./ و کاهلی ذوب میشود بین پلک و ستاره./ دوباره معنا پیدا میشود/ و عالم انگار از نو میبالد در پاداش فکر/ □/ صدا چقدر سادهست/ اگر که برف مجالم دهد/ درون چشمانت خواهم آرمید چون میهنی که نزدیک و دور/ دوستش میداشتهایم.»
تابلوی اعلانات: فیلم «زندگی دیگران» به کارگردانی «فلورین هنکل فوندورنزمارک» از آن فیلمهایی است که ادعانامهیی تصویری بر علیه استبداد محسوب میشود. از دستش ندهید و ای کاش بازجویان و خبرچینان و سانسورچیان نیز فرصتی داشتند تا آن را دیده باشند یا ای کاش اگر میدیدند هنوز چیزکی از آدمی درونشان مانده بود تا به جوش آید. دریغ!
عکس اول: اینجا من اتفاقی، اتفاق افتادهام. تازهام. جدیدِ جدید. میبینید چشمهایم چه وقی زده رو به جهان؟ هنوز دوران مکاشفه است. عمیقتر از مکاشفهی یوحنا. جهان را بهتر از نیوتن و گالیله میفهمم.
عکس دوم: این منم. دمر خوابیدهام روی کوسن مخمل و ژست گرفتهام. کاری که میکنم مهمتر از کار مجسمهی تفکر است. زل زدهام رو به دوربین با چشمهایی که هی منتظرید گریه کند. گریه از تفکر مهمتر است.
عکس سوم: این منم. آنکه با آن آرامش پهناور نشسته زیر طاقچه دیگر نیست. نگاتیوها را سیاه و سفید کنید! چشمهای میشیاش اما باید رنگی مانده باشد. مرد چشم میشی، عموی من است. همان که یک صبح زود، هوای لابد مرطوب سحرگاهی را فرو داد و بعد در انتهای طناب دار رقصید. دقت کن! دور گردنش انگار رد حلقهی طناب کبود مانده است. پایینتر من روی پاهایش دراز کشیدهام با خندهیی رها. خندهیی که این همه سال خوشنشین فهرست گمشدههاست.
عکس چهارم: شما این عکس را نمیبینید. از نگاه محدود شما، قاب شده از لنز دوربین، پیرزنی نشسته است و دارد چادرش را به دندان میگزد. من چشمهای شما میشوم. این سوی دوربین که شما نمیبینید، من نشستهام. سرهمی زرد پوشیدهام و موهایم فر میخورد در پیچش آن همه سادگی. تولد من است. تولد چهار سالگی و مادربزرگ عزیزِ آن همه افسانههای خوب برایم لباس خریده است. من ناراحتم. لباس دوست ندارم. فرصت نشد بپرسم دلش شکست یا نه. حالا بیا مادربزرگ! گونهام را ببوس. پتو را تا زیر چانهام بالا بکش مبادا سرما بخورم و بعد مرا ببر. من از جهانی که در آن هیچکس برای کودکیهای من دلش نمیگیرد بدم میآید.
عکس پنجم: این منم و آن ژاکت سبز دستباف مادرم که شما پشتش را نمیبینید. بو بکشید! هنوز بوی دستهای مادرم را میدهد که هی دارد اشکهایش را پاک میکند. دستهایت را قربان بهترین مادر روی زمین!
عکس ششم: این اولین تصور کودکانهی من است از اتاقی از آن خود. انباری تاریک با آن چراغ زپرتی کم نور. پناهگاه رازهای من. اسباببازیهای بچگی و بوی خوش صابون و عکس تمام قد میرزای جنگلی بر دیوار. خانهی کودکیهایم که ویران شد نقاشیهایم روی دیوار جایی که باید اتاق کوچک من بوده باشد، مانده بود. بیهوده مگردید. اینها در این عکس ثبت نشدهاند.
عکس هفتم: قرار نیست همهی عکسهایم را نگاه کنید که. بگذارید برای یک فرصت مناسب که دلی باشد. مثلن همین عکس. نگاه کنید! قرار نبوده من توی این عکس باشم. من و عکاس هیچِکدام تعمدی نداشتهایم. عکاس دارد کار خودش را میکند: ثبت ارکستر نظامی در کانون اصلاح و تربیت تهران. من هم لابد دارم کار خودم را میکنم: تماشای آدمهایی که از پشت این دیوارها آمدهاند. من تصادفی توی این عکس ثبت شدهام.
عکس هشتم: ما چهار نفر بودیم. رفیق کوچههای قرار و سیگار و ستاره. آن همه شبگردی و هق هق، آن همه پرسه و سرود و دل دل. ما چهار نفر بودیم توی این عکس. حواریون خورشید. حالا تنها همین حواری بر جای مانده است. تنهاترین حواری خورشید.
عکس نهم: تل کاه همیشه فرصت مناسبیست برای ثبت شدن. ببینید چه پسزمینهی قشنگی درست کرده است. زمینهی این عکس اما مشکل دارد. آن که نشسته است منم. آن دیگری را نمیشناسم. نمیبینم که بشناسم. شما هم نبینید لطفن!
عکس دهم: در این عکس هیچ چیزی تازه نیست. همه چیز تکراری و مداوم است. این شب، این تنهایی، این سیگار که از پهلوی من آفریده شد. عکس، من را قاب کرده است درست نگاه کنید!
عکس هزارم: عکسهای دستهجمعی را آفریدهاند که آدمهای توی آن نباشند دیگر. یعنی بروند که نباشند. این همه عکس دستهجمعی، این همه خوبهای دیروزی، فهرست نیستها. تنها کسی که هی تکرار میشود منم که ماندنیام تا در آلبوم چه میدانم چه کسی ببینید که من هم رفته بودهام.
حالا که این همه عکسهای من را دیدهاید بیایید شانه به شانهی من به این دیوار تکیه کنید. یکی برای آلبوم من، یکی برای آلبوم شما. این عکس هزار و یکم است که آدمهای توی آن نمیمانند. نمیمانند و عکس را آفریدهاند که من گریه کنم. این عکس اما چتری است لااقل در این باران مدام تگرگ و مرگ. فرصت برای گریستن ما هم بسیار است.
خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری
خارج از دستور ۲: درک حضور دیگری با مطلب «در دفاع از کار فرهنگی» به روز شد.
تریبون آزاد: شعر «باران» از شهره چلیپا: «کنار خبرهای هواشناسی رادیو/ عدهیی خمیازه میکشند/ باران قرارش را بهم زده بود/ و مردی که بارانیاش را/ کنار چشمانتظاریاش آویخته بود/ مردی که میگفت راز ابرها را میداند/ با بارانیاش اکنون/ زیر دوش ایستاده است.»
چشمهایت، دستهایت، انگشتهایت باید خیلی کوچک بوده باشد اگر میآمدی. اما تا همیشهی این زندگی نمیآیی. نمیآیی که کودک من باشی، کودک من تا قصههای مادربزرگ را برایت از حفظ بخوانم.
نمیآیی تا به هزار زبان جهان برایت لالایی بخوانم، تا دستهایت کوچک باشد در دستهای من و موهایت مثل کودکیهای خودم فر بخورد. نمیآیی تا بهترین خواب های زمین را برایت دزدیده باشم.
بابایی! بهترینِ پدری که من نخواهم بود! حالا قبول که این جهان نکبتیتر از آن است که تو چشمهایت را رو به آن گشوده باشی. قبول که این زمین لیاقت قدمهای تو را ندارد. اما عزیز دلِ رویای دست نایافتهی من! این خیابانها بدون تو، بدون موسیقی قهقهههای تو، بدون ترسها و دلهرههایت، بدون گریههای شبانهات چیزی کم دارد.
نگاه کن! جهان ما جهان افسانههاست. پریای قصه با ماهی سیاه کوچولو و پری و کاکل زری، خروس زریِ پیرهن پری با خرگوشهای ستارهها، جیرجیرک شجاع و دخترای ننه دریا، خاله سوسکه و پسرک لبوفروش صف کشیدهاند که تو بیایی و تو سر قرار نیامدهیی. حالا من با این همه افسانه روی دستم چه کنم؟ قصههایم را برای کدام دیوار بی پدر مویه کنم؟ و شبق شبق موی که را شانه بزنم؟
نه گلکم! نیامدی اما من هر شب خواب تو را میبینم که داری با یک جفت چشم سیاه درشت زل زل نگاهم میکنی. توی خوابهایم بمان تنها روزنهی عزیز رو به نور در ازدحام این همه کابوسهای بد! برای تحمل باقی حادثه لابد راهی پیدا میشود.
خارج از دستور 1: گفتگوی من با «دویچهوله» در مورد انقلاب 57. محض اطلاع!
خارج از دستور 2: «درک حضور دیگری» با دو مطلب «با درد جاودانه شدن تاب آر ای لحظهی ناچیز» در مورد روشنفکری و «کریه اکنون صفتی ابتر است» پاسخی به حضرت قوچانی به روز شد.
خارج از دستور 3: پروین اردلان، عزیز فروتن جنبش زنان برندهی جایزهی معتبر اولاف پالمه شده است. دامن دامن تبریک!
خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد: در تریبون آزاد ضیافتی برپاست با شعری از شهیار قنبری از آلبوم پیشمرگانهها: «زمین ادامهی دستیست که به گندم میرسد/ زمین ادامهی عشق است/ که/ سرخترین پیرهن را به تن دارد/ و من/ ادامهی زیباترین ترانههای ترسخوردهی بابابزرگ/ به ترکههای ناظم و درد بلند جریمه/ به وحشت سود و زیان تاجر زنگ حساب/ به کوچههای خشک آب شاهی و/ یخ بَر خَر/ سکوت ماندگار پدر/ و فرفرههای بی باد میرسم/ ﷼/ چه کسی آیا/ سه ماه تعطیلی ده سالگیام را/ از تخم مرغ فروش و تاجر بازار امتحان حساب/ باز پس میگیرد؟/ جز من که از زمین تو میرویم/ ﷼/ زمین ادامهی یک شعر است/ که عشق را ادامهی شبنم میداند/ و سرخترین شال را برای شانههای حقیقت میبافد/ در سرخْباد سرود و سپیده/ ﷼/ زمین ادامهی یک ریشه است/ تا همیشهی بیشه/ زمین ادامهی یک سفره است/ که گِردهی نان را به گُرده گرفته است/ صحرا به انفجار تَرِ باران ایمان دارد/ چشم بادامیِ من!/ زمین ادامهی یک گنبد ستاره است/ و دشمن/ ادامهی شهرزاد هزار و یک شب خواب است/ ﷼/ زمین ما به گندم میرسد/ زمین به سفرهی مردم میرسد»
تابلوی اعلانات: فیلم انیمیشن «پرسپولیس» که با کارگردانی مرجان ساتراپی ساخته شد تبلیغات زیادی از جانب حاکمان و دستیارانشان آغاز شد که بعد از فیلم «سیصد» دومین فیلم ضد ایرانی هم به بازار آمد. حتا چلچراغیها هم عر و تیز کردند که فیلم، «هویت ملی» ما را نشانه رفته است. توصیه میکنم فیلم را که این روزها با زیرنویس فارسی به مدد معجزهی دی. وی. دی در دسترس است ببینید تا مفهوم «ایرانی» بودن و «هویت ملی» را در نگاه برخی درک کنید.
برای بچههای آمادگی ژاله. برای عارف، مهدی، عبدالرضا. برای خانم مدیر و برای دختر موطلایی قصههای من!
قبول نیست دختر، قبول نیست. قبول نیست که این همه سال رفتهیی و حالا داری توی خوابهای من سرک میکشی. آخرین باری که دیدمت درست نوزده سال پیش بود. تو موهای طلایی داشتی که توی آفتاب برق میِزد و یک جفت چشم درشت.
باهوشترین دختر آن آمادگی بودی با آن حیاط مندرس قدیمی و در چوبی و حوض آبی. ما آخرین نسل ژالهییها بودیم. آخرین بچههایی که توی حیاط آن خانه دنبال هم میدویدیم و هیچ وقت نگفتم همهی بدنم گر میگیرد وقتی من را میگیری. اصلن بگذار بعد از این همه سال اعتراف کنم منی که آنقدر تند میدویدم که هیچ کس به گرد پایم هم نمیرسید، وقتی که تو گرگ قصه میشدی از روی عمد بود که آرامتر از همیشه میدویدم. من سوختهی تو بودم دختر همیشهی بازی.
و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که آنقدر تند می دویدم همیشه که تو دوستم داشته باشی. و به خاطر تو بود که من همیشه توی دستهی پسرها، سر دسته بودم اما وسط آن هنگامهی گلوله و برف، طرف تو بودم که سر دستهی دخترها بودی.
و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که اسم برادرت را چپاندم پای نقاشی سه نفرهیی که با مهدی و عارف کشیده بودیم و با عارف قهر کردم.
و بگذار باز اعتراف کنم اولش دو به شک بودم که عاشق تو باشم یا عاشق مدیر آمادگی ژاله که چقدر خوشگل بود. اما انتخاب کردم و بگذار اعتراف کنم حالا میدانم تو باهوشتر از آن بودی که نفهمیده باشی. وگرنه آن همه قدم زدنهای دوتایی توی حیاط برای چه؟ وگرنه تقسیم بزرگ لقمهی توی کیف برای چه؟ نه! تو حتمن میدانستی که لقمهات را به جای برادرت با من قسمت میکردی.
و بگذار باز اعتراف کنم که هنوز از نزدیکیهای در قدیمی آمادگی ژاله که میگذرم ریههایم پر میشود از بویی که حالا میفهمم بوی آشنای توست. و جهان چقدر کثیف بود، چقدر نکبتی بود، چقدر پلشت بود که آن سال، درست همان سالی که من عاشق تو شدم به خاطر بمبهای عراقی آمادگی را نیمه کاره تعطیل کردند. همهی زندگی بعد از آن نیمه کاره شد عزیزِ دل!
حالا کجای این جهان داری نفس میکشی دختر؟ اصلن شاید گاهی سرکی پنهانی به این پنجرهی غبار گرفته میکشی و صدایت درنمیآید. اصلن خدا را چه دیدهیی، شاید با یکی دو خیابان فاصله نزدیکیهای من باشی و من ندانم. میدانی؟ آخرین باری که برادرت را توی خیابان دیدم دهانم پر شد که بپرسم کجایی، اما نپرسیدم. میخواهم تو دختر مو طلایی شش سالگیهای من بمانی و من تا آخر این دنیا عاشق تو باشم.
نشد اما نشد. ما هی بزرگ شدیم و جهان هی کوچک شد. ما هی بزرگ شدیم و جهان زشتتر شد. آدم بدهای قصهها تکثیر شدند و گرگ قصه، همیشهی این زندگی برهها را درید. ما هی بزرگ شدیم و قلبهایمان هی کوچک شد. حالا میخواهم یکی باشد و یکی نباشد، حالا میخواهم زیر گنبد کبود غیر از خدای کودکیهایم که مهربان بود هیچکس نباشد. حالا میخواهم آخر یک قصه لااقل خوب تمام شود. من دلم برای قصههای مادربزرگ تنگ شده است.
هی عزیز این همه سال! قبول نیست. قبول نیست که ما زود بزرگ شده باشیم. قبول نیست که این همه از کودکیهایمان دور. حالا بزرگ شدهایم و این همه تنهایی و چه میدانم، این همه خستگی و زهرمار. نه! دیگر نفس نمانده است برای این ریههای پوسیده. این رخدیسک خندان هم گولت میزند. این رگها جان میدهد برای زدن، نگاه کن!
خارج از دستور ۱: تغییر برای برابری!
خارج از دستور ۲: این مطلب جدید من است در سایت اثر با عنوان «تبار خونی گلها، میدانی؟» اگر دوست داشتید بخوانید.
خارج از دستور ۳: این مطلب مسعود نقرهکار درد به دلم آورد. این روزها که بساط چنین کارهایی دوباره پهن است «ترور شخصیت در جنبش چپ ایران» را بخوانید!
خارج از دستور ۴: عدهیی از دوستان روز ۱۰ بهمن را روز همبستگی با دانشجویان دربند اعلام کردهاند. به این حرکت بپیوندیم. برای اعلام همبستگی به این وبلاگ بروید!
خارج از دستور ۵: سعید متینپور، جلیل غنیلو و بهروز صفری بعد از ۲۰۵ روز انفرادی به همراه رضا متینپور به سلولهای دربسته منتقل شدهاند. لیلا حیدری نیز هنوز در بند است و بسیاری دیگر. آزادشان کنید!
خارج از دستور ۶: «کمپین حمایت از افغانهای مقیم ایران» را هم در اینجا ببینید!
تریبون آزاد ۱: حالا بعد از این همه وقت آمدهام با یک دنیا تریبون آزاد. شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی تقدیمی من به برخی و برخی: «یک شب انگار عدهیی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانهها و کوچهها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکیهای سَر خوردهی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ سادهی دانا نخواندند./ ﷼/ گویا شبی از شبهای اردیبهشتِ عریان بود/ که عدهیی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند میدانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچهها خاموش،/ و کتابهاتان هم...!/ ﷼/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمیخواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»
تریبون آزاد ۲: شعر «از خودم» از مهرداد فلاح: «از موش هم کشته خودم را بیشتر... نگویم؟/ ﷼/ زیر پوستم کسی است/ و زیر پوستم کسی است/﷼/ شاخ میشود توی چشم من کسی به زیر پوستم/ دشمن است یا که دوستم چه فرق میکند؟/ زیر پوستیست این که میزند/ زیر گوش من مدام/ قاه قاه زیر پوست میزند به ریش من/ (ریشی که هرچه میتراشم/ باز هم بلند)/ ﷼/ آدم؟/ (صدا نزنی مرا) نیستم/ (از من عوضیتر) پیدا نمیشود (نگرد!)»
تریبون آزاد ۳: با توجه به اینکه من تنبلم این شعر تصویری را در وبلاگ خود مهرداد فلاح ببینید: «گردن برای کشیدن جناب تیغ! درازتر داریم»
تابلوی اعلانات ۱: و همچنین با یک دنیا تابلوی اعلانات البته. کتاب رمان «ماهیها در شب میخوابند» اثر سودابه اشرفی برای احترام به انسان. چاپ چهارم. ۱۳۸۵. انتشارات مروارید. کتاب مجموعه داستان «مورچههایی که پدرم را خوردند» اثر علی قانع برای احترام به من. چاپ اول. ۱۳۸۵. انتشارات ققنوس. کتاب نمایشنامهی «گوشهنشینان آلتونا» اثر ژان پل سارتر و ترجمهی ابوالحسن نجفی برای لعنت به گوشهنشینان جهان. چاپ سوم. بهار ۱۳۸۶. انتشارات نیلوفر. کتاب «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران/ گفتگو با محسن رضوانی» به کوشش حمید شوکت برای احترامی تمام قد به آنان که «تمام دریا را/ در تور صیاد شنا کردند». چاپ اول. ۱۳۸۶. نشر اختران.
تابلوی اعلانات ۲: فیلم «اسب کهر را بنگر» اثر همیشه جاویدان فرد زینهمان. فیلم «راههای افتخار» اثر تکاندهندهی استنلی کوبریک. «میل مبهم هوس» اثر متفکرانهی لوییس بونوئل. فیلم «گربهی سیاه، گربهی سفید» اثر حیرتآور امیر کاستاریکا و فیلم «راز کوکب» اثر تحسینبرانگیز و شجاعانهی کاظم معصومی. تنها به صحنهی آخر و سجده بر گورهای بینشان دقت کنید و بدانید که فیلم محصول سال ۱۳۶۸ است.
تابلوی اعلانات ۳: در بازار موسیقی خبر جدیدی نیست که نیست. اگر پیدا کردید کنسرت خارج از کشور گروه همآوایان حسین علیزاده را بشنوید که «چه غم دارد ز خاموشی درون شعلهپروردم/ که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم» و نیز همهی کارهای روزمینی و زیرزمینی محسن نامجو و محسن نامجو و محسن نامجو.